89

سال نوتون مبارک...

لحظه تحویل سال خالی خالی بودم کلی زور زدم تا آرزویی بکنم و جز سلامتی ابدی

خانواده ام چیزی به ذهنم نرسید. 

خسته شده بودم دیگر از نوک پا ایستادنهای طولانی برای تماشای دوردستها...

خوش می گذرد. در خانه می چرخم و چای با باقلوای استانبولی می خورم. لم می

دهم و سریالهای بی شمار کانالهای ترک را دنبال می کنم. روزی چند بار چک میل می

کنم و انتظار می کشم. شعر هم می گویم در ضمن...

دلینگ دلینگ اس ام اس می رسد. تا اینجا 3 شماره 912 ناشناس... قطعا می

شناسمشان ولی کی دیلیت شده اند نمی دانم. جواب نمی دهم. بی ادبی حتی اگر

باشد. والا کاری ندارد که یک عید شما هم مبارک....

شکر ایزد که کینه ای توی دلم نیست ولی حق دارم که دلم نخواهد برخی نامها را ببینم

و بشنوم...

88 خیلی سریع گذشت. 

سال 89 ...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩

از اکیناوا (2)

 

دیروز رفتم با اریک صحبت کردم! به شدت خواب آلود بودم هاااااا....

شروع به صحبت کرد با لهجه شدید فرانسوی....اوووووه....یعنی انگلیسی رو تصور کن با

تلفظ "ق" به جای همه "R" ها....جنقال اپقوچ...سقبلیوم...اکسپقیمنتال! 

با تمام وجود داشتم گوش می دادم! خیلی از حرفاشو نفهمیدم ولی جواب همه

سوالهامو گرفتم...از فردا قراره شروع به مطالعه و شبیه سازی کنم..."رودریگو" ی برزیلی

قراره کمکم کنه...

اینجا دو نفر برزیلی هستن. یکی پاکستانی، یکی بلژیکی و یکی بلغارستانی و یکی

هم ازکره جنوبی تا اینجایی که شناختم. یه دختر شدیدا بد عنق هم کنار من نشسته

که نمی دو نم کجاییه...

امروز شیوی زود تر  اومد خونه. من موندم که خودم تنهایی برگردم. پیاده اومدم.

حدود یه ساعتی راهه. امروز هوا بهتر بود. گرچه هنوز روی خورشید خانم اینجا رو ندیدم!

مسیر دانشگاه تا خانه فوق العاده بود. شکوفه های گیلاس و آناناسهای کال روی

درخت...دریا هم که با من می آمد...یک فروشگاه بزرگ صنایع دستی نزدیک خونه دیدم

که وسوسه شدم برم تو...پر از ظروف شیشه ای زنگی بود که مشابهش با تنوع

کمتری در خانه هنرمندان خودمان موجود است. ولی غرفه گوشواره و انگشترش بود که

منو از خود بیخود کرد و بلاخره یک جفت گوشواره کریستال به قیمت نسبتا گزافی خریدم

که بسیارررررر دوسش دارم. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸

تعطیلات آخر هفته...

 

در عرض کمتر از ٢۴ ساعت ٨٨ هزار تومان ناقابل خرج کردم...

عوضش الان یه جفت کفش پاشنه بلند خوشگل دارم...

بوی عطر نینا ریچی میدم.

و موهام یه رنگ خوشگل خوشحالی شده...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸

غرور آدم که نوازش شود....

 

دیشب شب خوبی بود... بعد از مدتها کلی احساسات خوب داشتم.

هیچ تاثیری هم نداشت تلاش مذبوحانه اش در منغض کردن عیشم.

دلم می سوخت حتی براش. که چرا الان که باید خوشحالترین و آرومترین دوره زندگیش

باشه اینقدر بالا و پایین می پره و حرکات بچه گانه انجام میده...

که حال منو بگیره؟ مثلا من حسودی کنم بهش با این خوشبختی فیکش؟

خوشبختی هرکسی به درد خودش می خوره فقط ...

یه گوشه روح منم پر نمی کنه اون لُردش...کسی که بنظر نمیاد برای خودش هم خیلی

لُردباشه...!!!

خلاصه که...شب طولانی و خوبی بود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

قشنگترین عروس دنیا....

 

سپیده ماه شده بود...غرق در تور و نور و نقره و پولک...

 

سپید برای من فراتر از دوست و بهترین دوست معنا دارد. اعتقاد ١۵ساله ای که او و

خانواده اش به من دارند همیشه برایم شیرین بوده است.

تاب   آوردن دوری یعنی دوری دورتر از این برای هر دوی ما طاقت فرساست.

برایش آرزوی خوشبختی می کنم. خیلی زیاد. هر قدری که بتوان خوشبخت بود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

داریم میایم عروسیت دختر...!!!

رفتم آرایشگاه اُبری...

مادلن موهامو کوتاه کرد. قشنگ شد...

همه آرایشگرا داشتن با هم ارمنی حرف میزدن و من لذت می بردم...

 

اینجا رو نمی خونی حیف. که بهت بگم نمی دونم چرا خوشحالم اینقدر که دارم میام

عروسیت؟ نمی دونم چرا همه چی رو یادم رفته...شایدم چون گوشتمو خوردی ولی

استخونمو دور ننداختی...

ولی حیف که هیییییچ از دامادت خوشم نمیاد!!!!! خدا کنه دعوام نشه با داماد تو این ٢

روز...

ولش کن حالا...

حالا خوشحالی؟ خودت که دوسش داری؟ شایدم چون میدونی خیلی دوست داره دلت

قرصه و خوشحالی...

خلاصه که خوشبخت بشی الهی....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸

یه شب به یاد موندنی...

 

همه مون نیاز داشتیم به چنین ضیافتی...تا آقای دوست، آقای همکلاسی دوره

لیسانس خبر داد که قصد داره به دلیل معافیتش ما رو در رستورانی فاخر مهمون کنه

همه استقبال کردیم.

شب خوبی رقم خورد. بعد از دو هفته التهاب و اندوه و سرخوردگی. فضایی دوست

داشتنی، غذای عربی، کباب مصری و کباب مشکل، موسیقی زنده عالی...

خلاصه شبی زیبا و طولانی سپری کردیم در جوار دوستان. 

سعی کردیم فکر نکنیم که الان مردم دارن تو خیابون باتوم می‌خورن...الان موقع الله و

اکبره...

من از اونجایی که همه ترانه های قدیمی که خونده می‌شد رو از حفظ بودم و با خواننده

می خوندم احمد گفت که من باید پسر می‌بودم و بهترین شغل برای من شاگرد راننده

اتوبوس بود... ((:

من مث بچه ها همش به رسول می گفتم نریم!!!! شبو اینجا بمونیم!!!!

ازت ممنونم رسول با اینکه اینجا رو نمی خونی...

چقدر کم شده بودیم ولی...جای خالی پگاه و منصور خیلی خالی بود...

آخر شب حسین بهم زنگ زد...خیلی خوشحال شدم...خوب بود ..صداش که خوشحال

بود. از اون خنده های انفجاری....بازم خداروشکر که قبل از این جریانات آزاد شد.  

 

پ.ن1: امشب مهمون دارم. مهمون رسمی. خونواده عموم. تا حالا اینجوری مهمون

نداشتم. می خوام همه غذاها رو خودم درست کنم....

 

پ.ن 2: دیگه همین دیگه...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : از شادیهایم

عروسی در گلستان...

 

کمی باورش سخته که با اون همه برف و بارون و کولاک و هشدار صدا و سیما که ای

مردم جاده هراز و فیروز کوه بستس!!! یه راننده مهربون پیدا شه که آدمو از تبریز ببره

گرگان و تازه خیلی هم حرف گوش کن باشه و دو قدم یه بار یه ترمز بزنه و تو هر شهری

یکی از دوستاتو سوار کنه...نیشخند

 

و صبح زود روز بعد تو بعد از ٢٠ ساعت جاده نوردی و عبور از ۶ استان اونقدر ذوق زده

باشی که چمدونتو تو ماشین جا بذاری...

می دونم که پیدا نمیشن دیگه مردمانی چنین صبور و مهمون نواز که ٣ روز خونشونو با

تمام امکانات ترک کنن و در اختیار مهمانانی چنان آشوبناک چون ما قرار بدن...

 

می دونم. می دونم که دیگه نمیشه که این همه آدم دور هم جمع شیم ...کلاه قرمزی

ببینیم و از ته دل بخندیم..

 و ١٠-١٢ نفربا تموم وجود رفته بودیم که اوقات خوشی رو با هم سپری کنیم و خوشتر

هم سپری شد.

داشتم فکر می کردم که شاید این اولین و آخرین عروسی عمرم باشه که هم عروس و

هم داماد رو با تموم لایه های وجودشون می شناسم....هر ٢ تا از دوستای درجه اولم

هستن.قلب

 

همه مون اولین ١٣ بدر عمرمون رو دور از خونواده هامون سپری کردیم. درجاده

نهارخوران و بوق زنان در معیت یک کمری سفید که گلهای آبی و صورتی و کاریکاتور

عروس و دوماد روش نقاشی شده بود و مردم مات و مبهوت مارو نگاه می کردند و اینکه

 گروه سنی مون چندان به دست اندرکاران برنامه عمو پورنگ نمی خوره...!زبان

 

جای همه دوستان ساکن دیار باقی رو که کم کم داره تعدادشون از ما بیشتر میشه رو

هم خالی کردیم. خیلی خالی...

و رسیدیم تهران...

باز هم ما و تهران و ددلاینها و متروی شلوغ...

 

پ.ن١: اینم گزارش مبسوط حسب الامر! خوبم راستی...ممنونم از دل مهربونت.

 

پ.ن ٢: تصمیم گرفتم تو سال جدید کمتر از واژه "واقعا" استفاده کنم. هیچی واقعی

نیست...

 

پ.ن ٣:لطفا با من حرف نزن...ساکت

خواهش می کنم .   بامن حرف نزن

 هیچوقت...

 

 پ.ن ۴: منم نگرانشونم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸

بار دیگر شهری که دوست...

 

خوب یکی نیس به من بگه تو که جنبه و آمادگی جسمانی شو نداری بیخود میکنی

جوگیر میشی از ساعت ۴ بعد از ظهر روز ٢٨ اسفند تازه خونه تکونیتو شروع می کنی!

دلم می خواست خونه رو برق بندازم و بعد برم شهر آفتابگردونها....

 

نتیجه این شد که الان تقریبا تصویرمو می‌تونم رو کف آشپزخونه ببینم.

شیشه ها هم در نوع خودشون آینه شدن و آینه ها رو که دیگه نپرس!

تضمین می کنم که هیچ تار مویی از هیچ رنگ و جنسی در هیچ ناحیه ای از

منزل ممکن نیست پیدا بشه.

 

کمدا مرتب،مقاله ها و کتابها و کاغذ پاره ها وسی دی ها همه سرجای خودشون و الی

آخر...

عدسهایی رو که سبز کردم و یه دو سانتی قد کشیدن متاسفانه محکوم به فنا

هستن چون از فردا کسی نیست که با مهربونی ونوازش دستمال روشونو (که تکه ای از

شلوار جین پیار سالمه)  نم کنه.

 

میخواستم ماهی هم بخرم بذارم توخونه برم ولی دیدم دیگه اصلا انصاف نیس... 

 

چمدونم رو هم بستم...سنگین شد یه کم...مگه میشه آدم عروسی پسر خاله ش

باشه و ٣ رنگ کفش نبره باخودش؟ 

 

عروسی اون دو نفرو هم نگو دیگه... همین قدر بگم که ١١ ام فروردین وقتی

جلوی تی وی دارین کانال عوض می کنین وبه صدا وسیما فحش میدین بدونین که مینا

 تازه سفرشو از استان آ.غ شروع کرده و پس از عبور از آ.ش و اردبیل و گیلان و مازندران

 هنوز به گلستان نرسیده... آدم مگه چند بار عروسی می کنه؟

 (منظور از آدم در اینجا دوست آدم است که جمعا می شوند دونفر و با خودم یه نفر!!!)

 

علی ایحال من الان در اقصی نقاط بدنم احساس کوفتگی شدید دارم و تقریبا هیچ

امیدی به اینکه ۵ بتونم  بیدار شم و به بلیط ساعت ٧ برسم نیست...

با این وجود به چند نفر از اشخاص حقیقی و حقوقی سپردم که بیدارم کنن ولی جز

آژانس سر کوچه به بقیه امیدی نیست...

 

من رفتم. سال نوتون مبارک...

 

پ.ن١: دیدن اینهمه سپهر یکجا دل منو حسابی قلقلک داد...ماچ

پ.ن٢: برآنم که فیس بوک رو ترک کنم برای مدتی!

پ.ن٣: یه ١٠ سالی باید بگذره تا من بتونم در باره ٨٧ بنویسم...

پ.ن۴: سالی که میاد ١٣٨٨ اِ....

پ.ن۵: ....دستتو بگیرم بیارم اینجا بگم من اینم...همین.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : از شادیهایم

شادمانم...

 

غرور آدم که نوازش شود شادمانی پشت بندش می‌آید....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

هدیه دوست...

 

من می‌دونم که اکثر مردم دنیا ام پی تری پلیر دارن...

من ولی تا امروز نداشتم...

من امروز یه ام پی تری پلیر هدیه گرفتم و خیلی سورپرایز شدم. خیلی هاااااا....

حالا نمی دونم عیدی سال نو میلادی بود! کادوی پیش دفاع بود یا شایدم سوغاتی؟نیشخند

در ضمن مارکش هم خیلی خارجی و اریجیناله...اصل خارجی...زبان

من به قدری جنبه نداشتم و انقدر تو این خونه ۵٧ متری باهاش راه رفتم و آواز خوندم و

برخی حرکات موزون انجام دادم که الان واقعا خسته م...

 

     

  پ.ن: دستت درد نکنه...             

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها : از شادیهایم

نامه پایانی یا پایان نامه...

 

این روزا خودمو کمی بیشتر دوس دارم...شفاف شدم یه چیزی تو مایه‌های مینای مینا

که می‌گفتی...

خوابای خوب و نشانه‌های روشن می‌بینم. ولی حیف که نمیشه به کسی چیزی گفت...

البته چند روزی گذروندم با حالی پرسیدنی و نگفتنی...کاش می‌شد زن بود ولی طعم

ناگوار PMS رو نچشید...

بعد از شبهای بارونی، دو شب بیداری دیگه نیاز داشتم تا تموم کنم پایان نامه رو...

دیروز وقتی با چشمهایی به شکل دو مثلث مختلف الاضلاع!!! نامتقارن نشستم روبروی

دکتر و پایان نامه رو گذاشتم رو میزش، نفس راحتی کشیدم بای ناو...لبخند

ولی دیشب هم فرندز نذاشتن زودتر از 1 بخوابم...نیشخند

پایان نامه م مشتی جدول و نمودار و درصده که قراره گوشه کتابخونه خاک بخوره...

چیزی که تا آخر عمرم یادم می‌مونه تجربه ارزشمند کار کردن با دکتره...

نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم دکتر از دوستای نامبروان آقای خداااس...نزدیکه به بالا...

یعنی سه شنبه های من داره تموم میشه؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧

خداوندا مرا آن ده که آن به...

 

اون پستمو یادتونه که اومدم اینجا نوشتم که خراب شی دنیا و واژگون شی فلک که

اذیتم می‌کنی؟

که داد زدم سر آقای خدا که چرا می‌زنی تو پرمن و از این صحبتا؟

دو هفته پیش بود دیگه...داشتم میرفتم سینما فلسطین که یکی زنگ زد و خبر بدی

بهم داد... چیزی رو از دست داده بودم...چیزی که مدتها براش وقت و انرژی گذاشته

 بودم.

حس می‌کردم که این اسمش فقط بدشانسیه...ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که

 طرف خیلی هم حرف بدی نزد. فقط حرفشو بد زد. به هرحال در اون زمینه به نوعی

احساس خسران می‌کردم...

صبح امروز دوستی گرانقدر از آن من!!!که گویا مدتی بود که با من قهر بوده و من بی خبر

بوده ام!!! دعوتم کرد به سینما آزادی...زیاد حوصله نداشتم.از اونجاییکه جلسه امروزم با

 دکتر رضایتبخش نبود. ولی رفتم.

سر مطهری بودم که یه اس ام برام اومد.....وووووووووووووووووووو (یعنی wooow)

یه خبر خوش. خیلی خوش...یعنی برآیند اگه بگیرم خوشی این خبر می چربید به اون

تلخی دو هفته پیش...

باروووووووون می بارید. دیر رسیدم بازم...تا رسیدم دوستم گفت ببین هوا چه خوبه!! تو

بازم بگو کاخت نگون باد ای فلک!!!

خلاصه که من در حضور ایشان از آقای فلک و همه دست اندرکاران مربوطه عذرخواهی

نمودم و قرار شد که از این به بعد همیشه منتظر آخرش باشم...لبخند

با آقای خدا هم که از این حرفا نداریم...حودش میدونه که گاهی بدجوری با آستانه

تحملم بازی می کنه...

بعد به این نتیجه رسیدیم که این مساله پتانسیل اینو داره که بشه یه پست...

پ.ن1: راستی من این وسطا باید یه دفاعی هم بکنم...متفکر

پ.ن2: داده ات نعمت، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است....قلب

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧

بوی بهبود از اوضاع جهان می شنوم...

 

آقای خدا دعاهای منو مستجاب کرد...

معجزه همیشه هست...

 همه گرههایی که تا یکی دو هفته پیش با دندون هم باز نمی شدن

دارن یکی یکی خودبخود باز میشن...

خدایا شکرت...ببخش که بیتابی کردم...

خوشحالم....خوشحالم...خوشحالم...

شما هم ببخشید اگه این مدت زیاد غر زدم...چشمک

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧