امپراطوری انتظار...

 

 هیچ نوشتنم نمی آید...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩

Dreams can come true, soon or late....

دبیرستانی که بودم کلا با شعر زندگی می کردم... کلا ها!!! 

سپیده رفیق شفیقم همیشه می گفت برام شعر بخون....منم که یک میلیون بیت حفظ

بودم. سپیده می خواست معماری قبول بشه که شد. من شیفته مهندسی پزشکی

بودم که شدم...

سالهای اول که هنوز جوگیر رشته مون بودیم سپیده می گفت خونه ادما رو بایدبا توجه

به شخصیت و علایقشون طراحی کرد. می گفت یه روز واسه تو یه خونه

می سازم که دیواراش شکل شعر باشه...

این اتاق شعر تو یه هاوستل رو که دیدم اول یاد سپیده افتادم....

من الان 1-2 سالی هست که از شعر فاصله گرفتم ولی وقتی به اقامت تو این اتاق فکر

می کنم پوستم کش میاد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

Global Citizenship....

مدتیه دارم به شهروندی دنیا فکر می کنم...

به پیدا کردن همفکرایی که بتونن در طولانی مدت خلا حضور همخونامو کمرنگ کنن. باید

دنبال این جور راهها بگردم...

می تونم؟ 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

پریدیم، پریدیم...

 

یک عمر از دور به من نگاه خواهی کرد...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

حتما....

تو فیس بوک پیغام داد:

-شنیدم داری میری...

-بله

- بی خداحافظی نریا! دلم واست تنگ میشه

- حالا مونده تا برم

- با اینکه میری و ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمت ولی واست خوشحالم. اینجا خیلی اذیت شدی...

- آدم بد همه جا هست. آدم باید خودشو بشناسه

.

.

. (مقادیری شوخی و نقل خاطرات...)

- قبل رفتن ببینمت ها....ندیدیم هم حلالم کن...

- بای

- بای بووووس...

 

خیلی وقته آیکونهای مسنجر رو ارزون خرج کسی نمی کنم...چند لبخند هم زورکی

فرستادم...قطعا متوجه شده...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

گریه های امپراتور...

 

در یک سال و نیم اخیر بیش از هر چیز نیرویم را صرف مبارزه با کینه و نفرت و گاهی از

شماچه پنهان نفرین خودجوش دم غروب کرده ام.

یعنی در 1 سال اخیر من از زندگی خوابگاهی خارج شده و به خانه مستقل منتقل شده

ام،از تز ارشدم دفاع کرده ام، 2-3 مقاله نوشته ام، امتحان تافل داده ام، دو تا شغل

عوض کردهام، شبانه روزی پای نت به این استاد و آن دانشگاه ایمیل زده ام و این اواخر

حتی بینی ام را عمل کرده ام!!! ولی هیچکدام را نه زیاد جدی گرفتم و نه برایشان

دعایی کردم و نه اشک قابل توجهی (بالای 1 لیتر!!!) ریختم...

فقط هنگام نوشتن و خواندن و تکرار آن جملات بود که گویی وزنه به تک تک سلولهای

ضربان ساز قلبم بسته بودند...حیف آن کاغذهای رنگی چسبناک گرد و حیف آینه

قشنگ خانه ام...

گاهی فکر می کنم از همه چیز هم که بگذریم آنهمه بار سهم شانه های هیچکس نبود

من که هیچ...یادم نمی رود بالش خیس و تسبیحی که دائم دستم بود...بله تسبیح!!!

آن روزها آرزویم فقط حفظ سلامت روانی ظاهری بود. یعنی دیوانه نشدن... 

چقدر تنها بودم....مریم حتی گرچه با من ولی در سنگر من نبود...هرگز از او نخواستم

دشمنی بی دلیل کند با کسی. اصلا نخواستم دشمنی کند گرچه دلیلش آفتاب آمد

دلیل آفتاب بود. چقدر آزرده شدم از نظرات روشنفکرانه اش آن روزها...که رابطه های

آدم چنین و رابطه های آدم چنان...تو هیچ حقی نداری و فلان... نمی دانم من اگر جای

او بودم چه می کردم...قطعا شاید راهی که صلاحدید من بود هم به دل مریم نمی

نشست شاید هم...

خلاصه توپ و تفنگ و مسلسل و تانک و خمپاره دست دشمن بود و من حتی یک سرباز

هم نداشتم...گرچه عبور 2 سایه از مقابلم برای کشتن من کافی بود... 

 

بگذریم...کار که به خداحافظی می کشد یاد این چیزها میفتم. یاد نبخشیده ها...یاد

ورمهای قلنبه قلبم.  آن روزها نا توان از بخشش و فراموشی  از خدا می خواستم که

بروم جایی دوووووووور. خیلی دووووووووور. که کسی را نشناسم ....که بینگارم همه چیز

خواب بوده است. آن امنیتی که من نیاز داشتم فقط با فقدان دوست در سرزمینی دور

تامین می شد. اینکه در جایی باشم که مطمئنم سنگ فلاخن هیچ کس به من نمی

رسد...بینگارم  که رااااااااحت باش مینا!!! کسی جایت را نمی داند. 

 

خوب مثل اینکه همین شد... ولی نبخشیده ها که هیچ. بسیاری از تماشاچیان را هم

نمی خواهم ببینم قبل رفتن. بسیاری را....

پ.ن1 : این که به این حال افتاده ام بعد مدتها بیشتر به خوابی که چند شب پیش دیده

ام برمی گردد تا پی ام اس...

بهم گفت: وقتی میری بالا ببین سایه 100 نفر زیر پاته....

نمی فهمم یعنی چی...

پ.ن 2: به هیچ سوال شفاهی در مو رد این پست پاسخ داده نمی شود...

پ.ن 3: راستی امام حسین تو کمر کسی هم می زنه؟ 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸

آیین تفوا ما نیز دانیم...

 

نه که برایم مهم نباشد ولی نمی ترسم دیگر از دل به جاده طولانی که نه هوای شاید

طوفانی سپردن و رفتن به نا کجا آباددددد....

یعنی نمی ترسم از ناکجا آباد ...فقط خنده ام می گیرد از نام شهرهایی که در بلیط می

بینم...نامهایی که فکر می کردم فقط در سریالها وجود دارند و حتی از دید اوشین هم

دور بودند.  ولی حالا می بینم که نخیر وجود دارند و می توانند مقصد کسی باشند.

آنقدر آدمها را شناخته ام که بدانم من اگر اینجا باشم یا در جزیره ای توی اقیانوس آرام

زندگی کنم رونده همان راهی هستم که با چراغهای رنج مزین شده تا زمانی که راه

می دهد تاریکیهای روحم....

.

.

.

 

 میل زدم به ناکابایاشی که بلیط را بگیر من سروقت خواهم آمد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

ای بمیری اندروووو....

 

همیشه بودند دخترایی تو اطرافم که یهو خبر ازدواج عجیبشون مبهوتم کرده...مثلا

 دختری که یک ماه قبل از یک رابطه ریشه دار کنار گذاشته شده و بلافاصله با اولین

خواستگاردوروبرش ازدواج کرده...و کلا خیلی هم خودشو شاداب و خوشبخت نشون

میده و اینکه چقدر خدا لطف کرد که در عرض ١ ماه چشمش به دنیا باز شد و فلان....

 

من خودم هرگز چنین تجربه ای نداشتم ولی همیشه دلم واسه دو طرف چنین

ازدواجهایی سوخته. چیزی که می‌دونم اینه که اونقدری از جنس زن شناخت دارم که

 مطمئن باشم که این رفتارها فیلمه...

منکر این نیستم که صد البته احتمال اینکه آقای داماد از آقای معشوق سابق لایقتر

 باشه و بتونه روزگار و عمر مشترک شادتری رو برای دختر مذکور رقم بزنه اصلا کم

 نیست. ولی اون دختر خانم فقط برای اینکه از زخم بزرگی که بر پیکر زنانگیش نشسته

 فرار کنه این تصمیمو گرفته وبقیه اش دست تقدیره به اصطلاح....

 

اینو نوشتم که بگم رفتار این روزای من تو حوزه غیر عاطفی زندگیم شبیه اون دختره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸

بلاتکلیفی که منم...

 

صبح رو با یک اشتباه خطرناک و احمقانه شروع کردم...منتظرم ایادی نجات از جلسه

 دربیاد تا بش زنگ بزنم ببینم میشه این گند کاری منو جبران کرد یا نه؟

ضمن اینکه زنگ زدن به دکتر "ت" رو فعلا به تعویق انداختم....سخته خب....

 

و ضمن تر اینکه فعلا در تمام ابعاد زندگی بسیاااااااار بلاتکلیفم.

تکلیف خونه رو باید تا اول مهر روشن کنم. یعنی زودتر از اول مهر...واین مستلزم اینه که

تکلیف خودم تا اون موقع مشخص شده باشه.

یه آلترناتیو موندن تو این خونه س بدون سارا...که میشه اجاره زیاد و تنهایی در مقابل

جابجا نشدن...شاید هم یافتن همخانه ای....ولی کی آخه...؟

یه آلترناتیو هم اجاره منزلی کوچکتر با اجاره کمتر در محله ای بهتره...ولی هم گشتن و

هم جابجایی سخته خب....

بعدشم اون خونه ای که می گیرم معلوم نیس که تا کی می‌مونم توووش...

بعدشم هر لحظه ممکنه پول پیشمو لازم داشته باشم در خلال اینکه نیاز به اسکان هم

 دارم خب...:دی

یعنی می رسیم به اینکه " ویک می آپ وِن سپتمبر اِندز..."

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸

فرار یعنی امکان رهایی....

 

دکتر با حیرت بسیار، توگویی که از اتفاقی بسیار نادر سخن می‌گوید روبرویم نشسته

 بود و می‌گفت:

"دانشجویی داشتم که می خواست انتحار کنه! یعنی خیلی روحیه ش خراب شده بود

بعد از بهم خوردن نامزدیش با کسی که اصلا فرد مناسبی هم نبود از اول.

فقط می خواست بره. بره گم و گور شه کلا. رفت اروپا!!!

ولی شما لازمه که یکم فاکتورهای دیگه رو هم در نظر بگیرین. اروپا هم شد جا؟؟؟

من کلا به رفتن کسی از ایران کمک نمی کنم. مسوولیت شرعی داره برام. ولی اگه

کمک هم می کردم این کمک شامل اروپا رفتن نمی شد"

بحث فایده نداشت. از اتاقش با دلخوری بسیار اومدم بیرون ولی کل راه داشتم به اون

 حرفاش فکر می‌کردم نه به ریکام ندادنش.

هیچ جوری نمی تونستم به دکتر بگم که ببین!!! ثوابتر از این چه کاری سراغ داری که

دست کسی رو که قلبش تبر خورده بگیری که فقط دور شه از جایی که هر طرف می

چرخه تبر تیز می بینه؟  تو، تویی که 16 سالگی وارد دانشگاه شدی و 24 سالگی دکترا

گرفتی چه می فهمی من چرا 2 ساله که اشکم بند نمیاد؟

دکتر! تو تا حالا کسی، با ناز و نوازش بردتت بالای ابرا پله پله؟ تو هر قدم برگرده تو

چشات نگا کنه که بیا من هستم. بعد که رسیدی اون بالا با تمام قوا پرتت کنه پایین که

بیفتی ته دره؟ بعد با بی شرمی عظیمی بیاد با لبخند برات گل بیاره و گله کنه که چرا

تنهام گذاشتی؟

 

جایی نمیرم که دکتر! خیابونام عوض میشن فقط و آدمای دور و برم.

و این برای منی که قلبم دوساله که هر ساعت یا زیر تبر بوده و یا در نوبت تبر بزرگتری

یعنی یک عالمه امکان.

 آره. فرار و دقیقا خود فرار یعنی امکان. امکان بزرگی برای فراموشی وحشت و حیرت

لحظه فرود تبر لااقل.

باید می گفتم و چه بسا که دلش به رحم هم میامد ولی نگفتم که.

گویی مرا برای سکوت آفریده‌اند.

باید هررررررچه زودتر برم از سرزمینی که آبرویی حتی برای خداش نمونده.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸

این روزها...

 

این روزها رویا می بافم زیاد...

از اون رویاهایی که انقد میرم تو بحرشون که مطمئنم سهم خودمن.

خیلی منتظرم این روزا..و خیلی امیدوار.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸

دنبال که میگردی او رفته از این شهر...

 

رفتن با بلیط گرفتن و چمدون بستن شروع نمیشه. یه اتفاقیه که توی دل میفته.

من چند هفته ایه که رفتم.

دیگه وقتی به لحظه اوج گرفتن هواپیما فکر می‌کنم نه بغضم می گیره و نه حسرتی

میشینه تو دلم. حتی یه لبخند پر رنگ.

من ٨ سال در تهران تمام و کمال زندگی کردم.روی هر لبه ای که می‌تونستم قدم زدم.

پشیمانی از کار کرده زیاد دارم ولی هر موقع هر کاری رو به نظرم  لازم بود انجام دادم.

وقتی که تهران رو ترک کنم هیچ حسرتی تو دلم نیست.

لحظه رفتنم، برای همیشه رفتنم داره نزدیک میشه کم کم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

تمام قصه همین است ... رفته‌ای مینا!

 

به عاشقی که مخش پیچ و تاب می گیرد... و با اجازه اش:

 

 

شنیده ام دو سه روزیست رفته‌ای مینا

 

و روح پاک غزل را شکسته‌ای مینا

 


 

کمی گذشت بفهمم که کل جریان چیست 

 

تمام قصه همین است ... رفته‌ای مینا


 

مرا رها کن و اینجا کنار در بگذار

 

گمان کنم که فقط خواب و خسته‌ای مینا

 

ولی اگر همه‌ی ماجرا همین باشد

 

چرا شبیه خسوفی گرفته‌ای مینا ؟

 

نفس بزن، من و تو عاشقان این فصلیم

 

چرا به روی نفس راه بسته‌ای مینا ؟


اگرچه ایستاده‌ای در میان مرگ و هبوط

ولی به جای ردیفم نشسته‌ای مینا

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸