آآآآآخ....

دلم شبهای زمستانی را می خواهد که بابا قبل از خواب سر به اتاقم می زد که کنار در

باز باشد حتما...

شبهایی که تا دیر وقت با رضا پچ پچ می کردیم...

صبحهای روزهای تعطیل که بابا سر صبحانه سیب زرد را با حوصله پوست می کند...

دلم شبهایی را می خواهد که دعا می کردم...

 

دلم قبولی دعاهای مامان رو می خواد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

تمومش می‌کنی یا نه؟؟؟

 

بچگی من قبل از تولد برادرم، یعنی تا ٧ سالگی شکل دخترک لجبازی بود که پا بر زمین

می‌کوبید و همه چیز را می‌خواست...

مادرم زنی قوی و جدی و درونگراست... در خلال گریه های اعصاب خردکنم گاه خشمش

می‌گرفت و سیلی نرمی بر گونه ام می‌نواخت...که بس است دیگر گریه نکن...تمامش

کن...  گریه کنی کتک می‌خوری ها...!!!! گریه نکن...حرفت را بزن...!

و من حرفم را بریده بریده و لابلای هق هق می زدم که مثلا ساعت 3 بعدازظهر تابستان

می‌خواهم بروم کوچه یا شب را بمانم خانه فلان خاله یا عمو...یا فلان عروسک با پیرهن

آبی را پشت ویترین دیده ام و می‌خواهم...همین الان هم می‌خواهم...مهم هم نیست

که چند تا شبیه آن دارم...

جمله ام به پایان نرسیده هق هقم قوت می‌گرفت و مادر سیلی دوم را می‌زد که مگر

نگفتم گریه نکن زرزرو؟؟؟ بعد از سیلی گریه ام شدید تر هم می شد و با ریتم نا گواری

ادامه می یافت...

چنین بود که لوپی داشتیم..مادر می‌گفت اگر گریه کنی سیلی می‌زنم..

من گریه می‌کردم و سیلی می‌خوردم و دوباره گریه می‌کردم و سیلی می‌خوردم....

گاه از ترس و استیصال میان هق هق بریده بریده می‌گفتم که من می‌خواهم گریه نکنم

 ولی خودش میاید...تمام نمی‌شود...!!!!

آخرش بساطم را جمع می‌کردم و به قهر می‌رفتم گوشه حیاطی روی تابی جایی می

نشستم تا مثلا مامان صدایم کند بدو صورتت را بشور بیا برویم مهمانی فلان جا...تا آن

موقع یادم رفته بود...

آن روزها اینقدر کینه ای نبودم...!!!

قدم که به آینه نمی رسید ...مامان بغلم می کرد و روی میز توالت می نشاندم...

موهایم را خرگوشی می بست...چتری هایم را روی پیشانیم می‌ریخت...

می رفتیم مهمانی عصر تابستان...

.

.

.

گاه فکر می‌کنم نکنه خدا هم در همان لوپ انداخته منو...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸