خدا گر زحکمت ببندد دری...

خب من از آنجایی که قرار بود امشب راهی سفر باشم و چند شب بود که اسلاید می

ساختم و مقاله می خواندم لذا امروز از خستگی و بیخوابی رنج می بردم. ظهر که

درسفارت ژرمنستان به زیبایی پاسپورت بی ویزا را تحویل گرفتم و مجبور به عودت بلیط

شدم و دست از پا درازتر به خانه برگشتم طبعا حالم کمی گرفته بود. 

بعد از کمی وقت گذرانی به خواب عمیقی فرو رفتم و دقایقی پیش با صدای زنگ در

آپارتمان از خواب پریدم. با 1-2 بار اول تکانی به خودم دادم و فکرکردم که خوابم چون

منتظر کسی نبودم. بعد که فهمیدم بیدارم و واقعا کسی اصرار دارد که من در را باز کنم

باز هم بیخیال بودم. لابد یکی از همسایه ها آچاری پیچ گوشتی چیزی لازم داشت.

بلاخره با ادامه ماجرا پشت در رفتم و از چشمی دیدم آقای قد بلندی پشت در است.

شئونات اسلامی را پوشیدم و در را باز کردم. با چشمانی که به زحمت باز بود دیدم که

آقای محترمی بالبخند بسیار پهنی سلام داد و حالم را پرسید و من مطمئن نیستم که

جوابش را داده باشم حتی و بعد پرسید: خواب بودی؟؟؟ ببخشید!

من آن لحظه فقط این به ذهنم رسید که ایشان شبیه هیچکدام از پسر خاله های من

نیست! بعد چیزی که یادم می آید اینست که ایشان یک جعبه شکلات دودستی گرفتند

جلوی من و گفتند:" این خدمت شما خانم!  " منهم گرفتم و یک خیلی ممنون مبهوت

گفتم و در را بستم!

بعد دوباره خوابم برد و فکر می کردم که چه خواب با مزه رمانتیکی دیده ام فقط کاش می

شناختم این آقا رو!

الان چند دقیقه ای است که بیدار شده ام و شکلات سفید روی میز وجود خارجی دارد و

کم کم به خاطر می آورم که این آقا همخانه جدید آقای همسایه روبرویی است و یکی دو

بار دیده بودمش قبلا. 

هم از دست خودم عصبانیم که چرا اینقدر راحت شکلات را گرفتم و هم به روزی فکر می

کنم که مریم اینجا باشد و با هم چای و شکلات سفید بخوریم و بخندیم. 

بیچاره از کجا باید می دانست که من شکلات تلخ دوست دارم؟ :)))))

عشاق من همیشه یا از عشق در زمان و مکان نامناسب رنج می برده اند یا از فقر

شعور...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

حسادت عصر جمعه...

 

اصلا انصاف نیست که کسانی که غری برای زدن ندارند کلی آدم آماده عزیزم جانم گویان دم

دستشان باشد.   

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

I dont know what you are referring to....!

"این ریاکاران و دروغگویان هستند که انسان را به حرف زدن مجبور می کنند.

در برابر آنها اگر سکوت کنی بزدلی و اگر سخن بگویی همطراز ایشانی.

این موقعیت بدی است که همیشه اراذل برای انسان پیش می آورند. وقتی یکی آنها

می گویند و یکی تو می گویی، از خودت بیزار می شوی که چرا با چنین کسانی

همدهان شده ای و و قتی می گویند و تو بزرگوارانه به راه خود می روی....

به راستی روزگاری ست که هم گفتن مشکل است و هم نگفتن..." 

                                                 آتش بدون دود - کتاب دوم- نادر ابراهیمی

 

پ.ن: من الان خیلی عصبانیم...خیلی....

هر بار که فکر می کنم سقف رذالت آدما رو فهمیدم بازی تازه ای پیش میاد...این که

کسی با استفاده از قدرتی که داره اعتماد بنفست رو له کنه چون حاضر نشدی مطابق

خواسته های ذهن بیمارش عمل کنی. 

این هفته اگه بگذره، اگه آروم بشم کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه دعا کنم که دیگه

هرگز گذارم به چنین گرگهایی نیفته...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

فس فس منتظرانه...

 

من خوابم میاید و دماغم میخارد و باز هم خوابم میاید و اصلا حوصله انتظار ندارم که هر

٢ دقیقه یکبار صفحه ایمیلم را ریفرش کنم و هیییییییچ میلی نباشد از آنکه باید و گرچه

که دیروز شنبه بود و امروز یکشنبه بالطبع...

پکرم...عطسه می‌کنم. بی حالم. بی خبرم از خبرهای خوشی که تشنه امشان.

ولی همه اینها چیزی نبود اگر دیشب کارت ملی ام را گم نکرده بودم.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

شاید هنوزم دیر نیست...

 

صدای قل قل قرمه سبزی در مقیاس انبوه که در مختصات آشپرخونه من میشه دو تا

قابلمه بزرگ پر، ۴ ساعته که موزیک متن امشبمه ولی هنوز جا نیفتاده کامل...

داشتم "من گنجشک نیستم" مصطفی مستور رو می خوندم که رسیدم به یه جاییش

و تلاشم برای گریه کردن ناکام موند...گرچه دچار پی ام اس ملایمی هم هستم که

بماند.شاید تمام سهمیه اشک عمرم را استفاده کرده ام.

 

معنی پاراگراف این بود که: "در دنیا زنان زیادی وجود دارند که من می‌توانم عاشقشان

بشوم و آنها نیز عاشق من...زنانی مثل افسانه...فقط فاجعه اینجاست که گاهی این

افسانه ها را در پارکی سینمایی جایی با شوهرشان می بینم و به این فکر می کنم اگر

 من جای شوهرش بودم چقدر می توانستم خوشبختش کنم..."

مدتها بود این جمله رو نشنیده بودم. به نظرم قدیمها مردان عاشق به زنای مورد علاقه

شون می گفتن که می خوام خوشبختت کنم و فلان و بیسار....آهان.. تو فیلمها هم از

این جملات هست گاهی...

البته لابد الان هم میگن...

امشب که مامان زنگ زد می‌خواستم بگم که بیا منو کلا ببر...ببر شوهرم بده به

هرکسی که هنوز از این حرفا بلده...کسی که دلش بخواد بابای سپهر باشه.

 

ولی نگفتم که هیچ حرف آن یکی آقای خواستگار هم که آمد خیلی صریح و کوتاه گفتم

که مایل به ادامه بحث نیستم.

انی وی! این آقای جدید انقدر مودبه که نمیشه حالشو گرفت...دنبال جمله مناسبی

هستم برای پیچاندن...چون نمیتوانم...نمی شود...

گرچه خاطر من کم تنها نیست و او هم به نظر بی سر و پا نمی رسد.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

...به ضمیمه تعدادی فحش نشنیدنی...

 

یکی دو سه سال پیش یک دوست وبلاگی داشتم که پستهایش را خیلی لایک می

کردم. اسمش بهار بود. بهار دانشجوی شریف بود ولی زیاد می فهمید. یک افسردگی

فیلسوفانه ای داشت که گاهی با ورود آقای عشق جدیدی به زندگیش محو می شد.

بهار یک روز در وبلاگش نوشت: بروید گم شوید، من حوصله هیچکدامتان را ندارم دیگر!

 

و بیش از یک سالست که حوصله اش برنگشته...گاهی فکر می‌کنم شاید او هم مثل

من سر از جای دیگری بر آورده...

 

ایضا یکی دو سه سال پیش من فرند وبلاگ نویس دیگری داشتم که اگر شما منو

میشناسید میدونید کیو میگم واگر نه که دانستن یا تدانستنش کمکی به بالابردن سطح

انرژی شما نمی‌کند...این فرند من یک روز به طور کاملا ویژه به من گفت اون چیزی رو که

بهار به همه گفته بود...

بگذریم. امروز اون پست چند کلمه ایش تکونم داد...

فقط اومدم بگم که گاهی آدم دلش می‌خواهد از این حرفها بزند....

حیف که اینجا محل تردد خانواده است وگرنه حرفهای ناجورتری هم بلدم...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

لعنت خدا به من اگر که بعد از این...

 

ای لعنت به من....

با خودم گفتم ندا چن بار اس ام اس زده جوابشو ندادم. الان هم که دکترا قبول شده

زشته آن که شد من زود اینویز شم. گفتم فقط تبریک میگم و خداحافظی می‌کنم.

همین هم شد.

ولی تا گفت چرا کم پیدایی این دستای من شروع کرد به لرزیدن. اشک اولی صلا

نمی‌شد ریخت...اتاق پر بود.

خدا منو لعنت کنه...

یه چند جمله ای گفتم و اونم گفت: نمی دونم چی بگم...سعی کن قوی باشی!!!!

 

این جمله آخرش از فحش بدتره برام. چون آدم قوی تر از خودم نمی شناسم....

 

خداحافظی کردم و رفتم دستشویی طبقه بالا و باریدم...ریملم واترپروف بود مریم....

 

باید کل زندگیمو فرمت کنم.

باید تک تک افرادی که شکستگی غرورم رو به من خاطر نشان می کنند دیلیت کنم.

هم از مسنجرم هم از زندگیم...

اصلا نمی‌خوام با هیییییییچکدوم از دوستای قبلیم معاشرت کنم....

می خوام برم یه جایی که هیشکی منو نشناسه منم هیشکیو....

۵ شنبه هم نمیرم باشون بیرون.

جمعه هم کوه نمیرم...

اصلا نمیرم...هر قدر هم که زنگ بزنن....

نمیرم..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

این حافظه رو اگه نداشتم....

 

بغض دارم.

 بزرگ..

سنگین...

زیاد.............

تلخ.....................

هرقدر هم به خودم میگم آخه چیزی نشده که...

نمیشه...گول نمی‌خورم.

گریه هم که نمیشه کرد الان...

....................................................................................

آخرش من خودمو حلق آویز می کنم از دست این خواستگارای بی ربط....کلافه

حسابدار ارشد دیوان محاسبات کشور ............

.................................................................................

چطوره عصری برم آرایشگاه؟ هان؟ متفکر

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸