بیش از اینها خاطرم دلگیر بود...

 

دلم پر است. پر پر...(به فتح و ضم پ، هردو درست است)

با آدمها معاشرت که می کنم زود پشیمان می شوم. معاشرت که نمی کنم دلتنگ...

دلم می خواهد فقط فرار کنم. زود زود...ولی نمیشود لامصب...

نمی توانم با کسی حرف بزنم. می ترسم. 

 جرات ندارم غر بزنم...یعنی حتی توی دل خودم هم...خاموش شده کلا آن بخشی

که نظر می داد راجع به کیفیت زندگی. 

کاش هرگز اینقدر قوی نشده بودم. قوی مثل گاو. کاش اینقدر رنج نکشیده بودم.

دلم چه گرفته....خیلی ها....بودن در این شهر آزارم میدهد. ریاضت بسیاری کشیده ام

تا از در و دیوار و آسمان و ابر این شهر لذت ببرم. موفق هم شده ام ولی ...

 

 امشب در چهار راه ولیعصر بعد از جدا شدن از بچه ها سوار BRT شدم. ساعت نزدیک

11 بود و  اتوبوس خیلی خلوت... تا نشستم با ذوق کیفم را باز کردم تا با سوغاتی

عطیه از سنگاپور خلوت کنم. گوشواره و انگشتر...داشتم تلاش می کردم که انگشتر را

دستم کنم که خانمی که روبرویم نشسته بود گفت انگشتر خریدی؟ گفتم نه سوغاتیه.

گفت: میدیش به من؟

خیلی جدی بود. شوخی نمیکرد. بنظر هم نمی آمد فقیر یا دیوانه باشد. 40 ساله بود

مثلا. چهره ملایمی داشت. سفید رو بود. روسری مشکی سرش بود. 

گفتم: قابل نداره. 

گفت: این ماه تولدمه...

گفتم: چه ماه خوبی. 

گفت آره ماه خوبیه. ولی هنوز هیشکی بهم کادو نداده. انگشترو میدیش به من؟

بازم تعارف کردم: اگه خوشتون میاد وردارین. 

خیلی تابلو بود که دوست ندارم بدهم. آخه یک انگشتر فانتزی دخترانه به چه درد آن

خانم محجبه با شخصیت می خورد؟ 

گفت: دارم از روضه میام. ایشالا همه به حاجتشون برسن. من امسال از هیشکی کادو

نگرفتم. بچه هام ازم دورن...

سر ایستگاه رودکی پیاده شدم. خداحافظی کردم از خانمی که مهرش به دلم نشسته

بود. گفتم: خداحافظ سلامت باشید....

 

الان یادم افتاد. خیلی حالم گرفته شد. کاش بهش میدادم انگشتر رو. کاشششش...

من که از این چیزا زیاد دارم. عطی هم که دو تا سوغاتی برام آورده بود...اون زن ولی

دلش می خواست هدیه بگیره.

کی بود اصلا؟ آدم بود؟ 

خدایاااااا. کاش قلبمو اینقدر نشکسته بودی که جرات نگاه کردن به سمتت رو هم

نذاشته باشم...

کاش.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

در ننوشتن دردیست که در دردناکترین نوشته ها نیست....

 

چه بارانی بود امشب...

بعد از 10 روز زندگی مزخرف کاری پیتزا و هات داگ و سیب زمینی نشاط هم چسبید.

حتی ترافیک توحید- جمهوری هم آزارم نداد. 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

میدان توحید...

 

نردیک خونه تو یه خشکشویی دیدم یه آقای مو سفیدی سجاده پهن کرده داره نماز می

خونه. آی خوشم اومد...آی خوشم اومد....

 

پ.ن: انقد از تو دور شدم که دیگه پیدات نیست...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

89

سال نوتون مبارک...

لحظه تحویل سال خالی خالی بودم کلی زور زدم تا آرزویی بکنم و جز سلامتی ابدی

خانواده ام چیزی به ذهنم نرسید. 

خسته شده بودم دیگر از نوک پا ایستادنهای طولانی برای تماشای دوردستها...

خوش می گذرد. در خانه می چرخم و چای با باقلوای استانبولی می خورم. لم می

دهم و سریالهای بی شمار کانالهای ترک را دنبال می کنم. روزی چند بار چک میل می

کنم و انتظار می کشم. شعر هم می گویم در ضمن...

دلینگ دلینگ اس ام اس می رسد. تا اینجا 3 شماره 912 ناشناس... قطعا می

شناسمشان ولی کی دیلیت شده اند نمی دانم. جواب نمی دهم. بی ادبی حتی اگر

باشد. والا کاری ندارد که یک عید شما هم مبارک....

شکر ایزد که کینه ای توی دلم نیست ولی حق دارم که دلم نخواهد برخی نامها را ببینم

و بشنوم...

88 خیلی سریع گذشت. 

سال 89 ...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩

از تهران...

این Jetlag  که میگن چیز خیلی بدیه...

یعنی من دیروز و امروز حدود 4-5 صبح بیدار شدم و بعد واسه خودم قصه گفتم که

تونستم تا 7-8  تو تخت باقی بمونم...!!! هنوز ساعت ژاپن بر بدنم حکومت می کنه

ظاهرا...خسته وگیجم...

ظهر رفتم یه پیاده روی طولانی!!! از میدون فردوسی تا سه راه جمهوری رو قدم زدم و

دنبال بوی عید گشتم....

این جت لگم اگه خوب شه باید خونه تکونی کنم...بعد کم کم رهسپار شهر آفتابگردونا

بشم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸

مهربانی گرچه آیین خوشیست..

گاهی دلم برای اون وبلاگ قبلیم و اون دبدبه کبکبه ای که داشت تنگ میشه...چه ساده

میومدم هرچی تو دلم بود می ریختم تو دست و بال دوست و دشمن...

اصلا وقتی یادم میفته که چقدررررساده بودم خیلی حالم گرفته میشه...چشامو می

بستم تا کلاهمو وردارن بعد بگم من ندیدم کسی ورداره...

بگذریم..حالا در 27 سالگی غبطه می خورم به کسایی که انگار از شکم مادرشون بلد

بودن که "مهربان باشی رهایت می کنند"....

دیروز که آن دخترک در علم و صنعت آنقدر ناباورانه و ظالمانه جان داد باز یاد حقارت

زندگی و هیچ بودن بنی بشر افتادم...

مهربان باشی یا نباشی، ساده و خوش باورانه زندگی کنی یا نه، گرگهای گرسنه نقابدار

را سر سفره رنگینت بنشانی یا لقمه مهری ازتو به دوستی هم نرسد، هر که باشی و

هرچه....می میری عاقبت روزی در جایی...

اینکه گرگ سیر تو را بدرد یا خدای همان گرگ یا....نمی دانم چقدر فرق دارد...

دوست دارم زیبا بمیرم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸

سیرت زشت...

 

همه ما چهره منحصر بفردی داریم. سلیقه مان در انتخاب لباس و نوع آرایش با دیگری

متفاوت است. علت اینکه چیزی را می خریم و به تن می کنیم یا مو و چهره مان را به

گونه خاصی می آراییم اینست که ذائقه و تفکرمان با دیگری فرق دارد. بدیهی است که

برخی از انسانها به دلیل تمکن مالی یا هر دلیل دیگری دستشان در خوش تیپی و

زیبایی!!! بازتراست و دکوراسیون ظاهری آنها توجه همه را جلب می نماید و تحسین

همگان را برمی انگیزد و بالطبع عده ای هم در نقطه مقابل این عده قرار دارند.

سال اول دانشگاه که بودیم شبها توی خوابگاه معمولا بساط مسخره بازی و حرف این و

آن را زدن داغ بود. می گفتیم و می خندیدیم. ولی همیشه به یاد دارم که صحبتهایمان

 مرز داشت و به تمسخر کسی نمی رسید.

یکبار به یاد دارم که ونوس خیلی جدی گفت:

 مسخره کردن آدمها به خاطر نقصی که خودشان نقشی در آن نداشته اند (مثل چهره و

 گاهی حتی نوع پوشش و گویش و فرهنگ...) نشانه نادانی است.(صلوات!!!)

حرفش واضح و ساده بود ولی برای من جذابیت خاصی داشت. من متاسفانه در

محیطی بزرگ شده بودم که سرگرمی مردم این بود که ساعتها در مورد چهره و لباس

 پوشیدن دیگران حرف بزنند. این مساله چنان ربطی به شهرستانی که در آن زندگی

می کردیم نداشت چه بسا بستگان تهرانی ما در این زمینه پیشتاز بودند. من ولی

 دقیقا به یاد دارم که بعد از آن حرف ونوس تلنگری خوردم و از آن به بعد همیشه حواسم

 بود که در جمعهای دوستانه اگر بخواهم در مورد وزن و قد و سایز دماغ و مارک نداشته

 لباسهای کسی سخنرانی کنم با سکوتی تلخ و نگاههایی سنگین مواجه خواهم شد.

امروز خوشحالم که فرکانس آن عادت زشتم تقریبا به صفر رسیده است.  

ولی گاهی در جمع نزدیکانم که خیلی هم دوستشان دارم از حجم جملات بی شرمانه

در مورد فواصل بین اجزای صورت و مارک جوراب افرادی که فقط یکبار از دور ملاقات شده

اند به ستوه می آیم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸

همون که میگفتی بهش جای تو هیچکس نمیااااااد....

 

۴-۵ ماه پیش بود که فهمیدم با پارتنر جدیدش توی آسمونها سیر می‌کنه...

به خدا خوشحال شدم براش. پستهای عاشقانه ای که براش میذاشت شاید خیلی

 واضح نبود ولی من که به ادبیات ابراز علاقه ش آشنا بودم کاملا می گرفتم قضیه رو...

دختر زیبا و باهوشی بنظر میومد. بهم میومدن انصافا...

دروغ چرا؟؟؟؟ یکبار فقط وقتی دیدم یه عبارت عاشقانه دلبرانه!!!! برای مخاطب قرار

 دادنش استفاده کرده یه کم یه گوشه دلم یه جوررررری شد. آخه یاد لقب ٣ کلمه ای

 خودم افتاده بودم...

دلم می خواست به دختره بگم ببین!!! حواست باشه ها.اسم منو نیاری پیشش :دی

ولی واقعا تو دلم قضیه رو تمام شده می دونستم....هپیلی اور افتر...

علی ایحال....

قضیه پیچیده نبوده....تکرار یک پایان....

ظاهرا همون بانوی آسمانی ماه چهره زرنشان الماس فام  روزی از شاهزاده قبلی

قصه من می پرسه: کجا داری می بری منو با این سرعت؟

اکس کینگ!!! هم ترمز می کنند که هیچ جااااا!!!! پیاده شو!!!!

بانو ناباورانه می پرسه: من فقط پرسیدم مقصدمون کجاست؟ و جواب می شنوه که بابا

 کدوم مقصد؟فقط تو که نیستی...خودت اومدی سوار این اتوبوس شدی....من شوفر

ترانزیتم!!! جایی نمی مونم. از بالای ابرا بیا پایین!!! بعد هم پیاده شووووو...البته میل

 خودته...

 خلاصه  بانوی آسمانی ماه چهره زرنشان الماس فام رو خونین و مالین در گوشه فیس

 بوک ملاقات کردم و فهمیدن قصه ش کار سختی نبود...

 

پ.ن: گذارت اینجا نمیفته مسلمااااا....وگرنه بهت می گفتم که می دونم نیاز به کمک

 داری :دی

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸

محمد خاتمی حالت چطوره؟؟؟

 

رفیقت بود که یک کمی تپل بود

مشاور بود اگر چه عقل کل بود....

 

حالا ٢٠  کیلو وزن کم کرده تو ۴٠ روز...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

دنبال که میگردی او رفته از این شهر...

 

رفتن با بلیط گرفتن و چمدون بستن شروع نمیشه. یه اتفاقیه که توی دل میفته.

من چند هفته ایه که رفتم.

دیگه وقتی به لحظه اوج گرفتن هواپیما فکر می‌کنم نه بغضم می گیره و نه حسرتی

میشینه تو دلم. حتی یه لبخند پر رنگ.

من ٨ سال در تهران تمام و کمال زندگی کردم.روی هر لبه ای که می‌تونستم قدم زدم.

پشیمانی از کار کرده زیاد دارم ولی هر موقع هر کاری رو به نظرم  لازم بود انجام دادم.

وقتی که تهران رو ترک کنم هیچ حسرتی تو دلم نیست.

لحظه رفتنم، برای همیشه رفتنم داره نزدیک میشه کم کم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

گیرم که می زنید.... گیرم که می کشید....

 

اگه با چشمای خودم ندیده بودم باور نمی کردم...

ساعت از ۶ گذشته بود که به سختی خودمو از ایستگاه مترو کشیدم بیرون....

چون ایستگاه آزادی رو بسته بودن همه مردمی که می خواستن برن سمت انقلاب برای

 راهپیمایی اینجا پیاده شدن...

مثلا اومدم از خیابون پشتی برم خونه که نبینم چیزی از صحنه های خشونت.

عرض خیابون رودکی رو با نیروهایی که نمی دونم اسمشون گارده، بسیجه یا هر چی

پوشونده بودن...با فریادهای واینسا!!!! به سمت مردمی که می خواستن تو پیاده رو

بایستن با باتوم حمله می کردن...

من یه صحنه دیدم که یکیشون با باتوم به یه پسری که پای تلفن همگانی بود و می

خواست تلفن بزنه حمله کرد...

به سختی خودمو رسوندم خونه...صدای تیر و گلوله..بوی گاز اشک آور .صدای هلیکوپتر.

صدای بلند شعارهای مردم...از این شعارها تا حالا نشنیده بودم...

بعد صدای فرار مردم به سمت کوچه با شعارهای خفن....

بعد گاردیا پشت سرشون...

یه لحظه فقط از پنجره اینو دیدم که کوچه پر از گاردیه...به نظرم حدود ٢٠ نفری بودن...از

این زاویه ای که من دیدم...زود چراغا رو خاموش کردم...

با باتوم یکی یکی می کوبیدن رو در خونه ها تا فراریا رو بگیرن...

صدای شکستن شیشه ها بود که می ریخت رو زمین...دود غلیظی هم به هوا بود.

پایگاه بسیج نزدیک میدون جمهوری رو آتیش زدن...

همه اینا که میگم مال یه ساعت پیشه...صدای پای آقای همسایه روبرویی که اومد درو

باز کردم...

گفت شما هم جای خواهر ما..نترسی یه وقت...ما اینجاییم ولی شیشه درو شکستن..

 

 من داشتم خودمو برای هر اتفاقی آماده می کردم...خونواده عموم هم مدام زنگ میزدن

 که الان اصلا نمیشه بیایم دنبالت ولی مواظب خودت باش...واقعا نمی شد...

 

تا اینکه اون یکی همخونه آقای همسایه که پلی تکنیکیه در یه عملیات شهادت طلبانه

رفت بیرون و گفت که نه شیشه آپارتمان ما نشکسته...!!!!

الان در شرایطیم که اصلا امکانش نیست که مثلا حتی با آژانس برم خونه عموم یا اونا

بیان دنبالم چون خونه شون خیلی بد جاییه...

سعی می کنم آرامشمو حفظ کنم..

ولی امشب خوابم می بره؟ با هر صدایی فکر می کنم اون وحشیا دارن میریزن تو

 ساختمون..

فردا چی میشه؟

یعنی همه اوباشن..؟همه اغتشاشگرن..؟ فقط شما خوبین؟

آقای همسایه می گفت خودش دیده تو میدون جمهوری تیر اندازی مستقیم بوده...

خدایا!!! این ملت کم زجر نکشیده...

                                                                ٢٢:٣٠ شنبه شب ٣٠ خرداد ١٣٨٨

 

پ.ن: دیشب اصلا خوابم نبرد...همش ترس و لرز داشتم...

  

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

وطن پرنده پر در خون....

 

یه موجی راه افتاده تو وبلاگستان که هرکی می‌نویسه که به کی می‌خواد رای بده...

منم می‌خوام بنویسم گرچه اینجا خیلی خواننده نداره...

راستش وقت و حوصله مطالعه و تحقیق کافی نداشتم این چند وقت. روحیه م هم اصلا

سیاسی نیست.

یعنی چون آدمی هستم احساساتی از همون اولی که وارد پلی تکنیک شدم حواسم

بود که وارد این مباحث نشم وگرنه الان منم اوین بودم...

تماشاچی هم نبودم گاهی...وارد بحث سیاسی هم نمیشم معمولا حتی با دوستانی

 که سیاسی نیستند. چون دانش شو نداشتم و ندارم...

مهرورز خان که تکلیفش معلومه...

اوایل حداقل آدم معمولی خوبی بنظر می‌رسید. یه ساده لوح جوزده که اومده بهشتی

بسازه از ایرانی که اون موقع نمی‌ دونستیم حداقل پوسته ش رو دوش خاتمی سواره.

قد و قواره ش در حد یک دهم یک وزیر کابینه خاتمی هم نبود...

بعد که مجبور شد هی پشت سرهم دروغ بگه واقعا دلم واسش می‌سوخت...

اینقدر حماقت متهورانه چه جوری یکجا در وجود یه آدم جمع شده بود؟ 

 

یادمه خاتمی اون آخرین روزای ریاست جمهوریش تو دانشگاه تهران در جواب

دانشجویانی که بهش توهین می‌کردند گفت:

"من می‌رم و خواهید دید که اونایی که بعد از من میان چه جوری عمل می‌کنن"

این حرفو باید طلا بگیری...

 

میر حسین موسوی رو دوس دارم...ولی خیلی نمی‌شناسمش.

تصویر مهربونش رو رو صفحه تلویزیون سیاه و سفید  14 اینچ قرمزمون کاملا یادمه...

تو اون سالهایی که از همه جا موشک می‌بارید رو سر مردم. یادمه میومد حرف می‌زد و

به مردم آرامش میداد...

چیز خیلی بیشتری نمی‌دونم ازش راستش. حسم اینه که آدم درستیه. انتظار معجزه

هم ازش ندارم. چه جوری میشه این مملکت رو درست کرد؟ فقط ممکنه کمی از دلهره

هامون کم شه و دلخوشیامون بیشتر...این خودش کم نیست...

حداقلش اینه که دلم می‌خواد رئیس جمهورم کسی باشه که بتونم بهش افتخار کنم.

ازاستدلال اونایی رو که نمی‌خوان رای بدن هم سرگیجه می‌گیرم...

من هم به میر حسین موسوی رای خواهم داد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸

عروسی در گلستان...

 

کمی باورش سخته که با اون همه برف و بارون و کولاک و هشدار صدا و سیما که ای

مردم جاده هراز و فیروز کوه بستس!!! یه راننده مهربون پیدا شه که آدمو از تبریز ببره

گرگان و تازه خیلی هم حرف گوش کن باشه و دو قدم یه بار یه ترمز بزنه و تو هر شهری

یکی از دوستاتو سوار کنه...نیشخند

 

و صبح زود روز بعد تو بعد از ٢٠ ساعت جاده نوردی و عبور از ۶ استان اونقدر ذوق زده

باشی که چمدونتو تو ماشین جا بذاری...

می دونم که پیدا نمیشن دیگه مردمانی چنین صبور و مهمون نواز که ٣ روز خونشونو با

تمام امکانات ترک کنن و در اختیار مهمانانی چنان آشوبناک چون ما قرار بدن...

 

می دونم. می دونم که دیگه نمیشه که این همه آدم دور هم جمع شیم ...کلاه قرمزی

ببینیم و از ته دل بخندیم..

 و ١٠-١٢ نفربا تموم وجود رفته بودیم که اوقات خوشی رو با هم سپری کنیم و خوشتر

هم سپری شد.

داشتم فکر می کردم که شاید این اولین و آخرین عروسی عمرم باشه که هم عروس و

هم داماد رو با تموم لایه های وجودشون می شناسم....هر ٢ تا از دوستای درجه اولم

هستن.قلب

 

همه مون اولین ١٣ بدر عمرمون رو دور از خونواده هامون سپری کردیم. درجاده

نهارخوران و بوق زنان در معیت یک کمری سفید که گلهای آبی و صورتی و کاریکاتور

عروس و دوماد روش نقاشی شده بود و مردم مات و مبهوت مارو نگاه می کردند و اینکه

 گروه سنی مون چندان به دست اندرکاران برنامه عمو پورنگ نمی خوره...!زبان

 

جای همه دوستان ساکن دیار باقی رو که کم کم داره تعدادشون از ما بیشتر میشه رو

هم خالی کردیم. خیلی خالی...

و رسیدیم تهران...

باز هم ما و تهران و ددلاینها و متروی شلوغ...

 

پ.ن١: اینم گزارش مبسوط حسب الامر! خوبم راستی...ممنونم از دل مهربونت.

 

پ.ن ٢: تصمیم گرفتم تو سال جدید کمتر از واژه "واقعا" استفاده کنم. هیچی واقعی

نیست...

 

پ.ن ٣:لطفا با من حرف نزن...ساکت

خواهش می کنم .   بامن حرف نزن

 هیچوقت...

 

 پ.ن ۴: منم نگرانشونم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸

لیک از پای و با زنجیر...

 

داشتیم امروز فکر می کردیم که حسین طفلک ما الان کجاست آخه؟

تو انفرادی چطوری روزاشو شب می کنه؟

ردیف و میزون که نیست. می دونم.

اصل حالش چطوره؟

همون سوالایی که خودش از ما می پرسید....

 

گفتیم زنگ بزنیم از مهدی بپرسیم ببینیم چه خبر؟ میشه رفت او ی ن

ملاقات حسین؟

خونه مهدی اینا کسی گوشیو ورنداشت...

بعد رضا زنگ زد. گفت صبح ریختن خونه شون هر 3 تاشونو گرفتن.

اون دو تارو عصری لطف کردن آزاد کردن ولی مهدی رفته اوین....

 

خونه شون تو کوچه روبرویی ماست.

همسایه ایم.

 بوی خوش آزادی حتی تا اینجا نرسیده بود....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

ّ....FacEboOk

 

مینا ایز بریثینگ...

مینا ایز ورکینگ...

مینا ایز ایتینگ...

مینا ایز فایتینگ ویت...

مینا ایز این گود ریلیشن شیپ ویت...نیشخند

.

.

.

فیس بوک دام هوشمندانه و جذاب شیطان بزرگ در کشورهای ساده جهان سوم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧

آهو نمی شوی بدین جست و خیز گوسپند....

پیامدهای عدم استفاده از موبایل:

استفاده از موبایل در کتابخانه موجب سلب تمرکز و آرامش مطالعه کنندگان می‌شود.

لطفا موبایل خود را خاموش نمایید.

خواهشمندیم قبل از زنگ زدن موبایل خود را خاموش نمایید.

حق دیگران را با خاموش کردن موبایل محفوظ نگهدارید.

کتابخانه محل صحبت کردن نیست. لطفا موبایل خود را خاموش نگهدارید.

سکوت در کتابخانه موجب آرامش است. آنرا با زنگ موبایل از بین نبرید.

لطفا موبایل خود را خاموش نگهدارید.

با خاموش نگهداشتن موبایل آرامش محیط را حفظ کنید.

دوست عزیز زنگ موبایل شما موجب تشویش افکار من است.

 لطفا دستگاه خود را خاموش نگهدارید.

زنگ بی موقع موبایل باعث پریشانی افکار و عدم تمرکز می شود.

 لطفا دستگاه خود را خاموش نگهدارید.

عکسبرداری از پایان نامه ممنوع می باشد و تخلف محسوب می گردد.

عکسبرداری از پایان نامه بر خلاف مقررات دانشگاه است.

لطفا در کتابخانه از موبایل استفاده نکنید.

با خاموش نگهداشتن موبایل حافظ حریم خویش و سایرین باشید.

زنگ موبایل حریم و حقوق مطالعه کنندگان را مخدوش می کند.

.................................

از اینکه با خاموش نگهداشتن موبایل موجب برقراری سکوت و آرامش شدید سپاسگزاریم!!!!!!!!!!!!

پ.ن: تو کتابخونه دانشکده کامپیوتر زیر شیشه میز مطالعه همه این جملاتو با فونت درشت و تو دوتا کاغذ A4 عمودی پشت سرهم چسبوندن...

من که کم آوردم از تنوع جملات....

بعد از اینکه کارم تموم شد، نشستم همه اینارو تایپ کردم یه جوری که بقیه متوجه نشن....قهقهه

 تو کتابخونه هم میشه کار غیرعلمی و فان انجام داد نیشخند حتی در آستانه دفاع....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧