حدیث عمر آدم....

نوشتنی زیاد دارم. 

رفتم شهر آفتابگردانها و برگشتم. بهشتی اگر باشد آنجاست و خواهد بود برای

همیشه. 

تنها چیزی که آنجا آزارم می دهد افزایش چینهای پیشانی پدر است هر بار.

شاید اینجا نگفته ام قبلا که پدر بزرگم یعنی پدر پدرم 92 سال دارد و هنوز تنها سفر می

 کند. پای صحبت او نشستن همیشه جالب است. سواد خواندن و نوشتن دارد یعنی در

واقع سواد بوستان و گلستان و قرآن...ولی بعدها به قول خودش با خواندن در و دیوار و

تابلوها سوادش را تقویت نموده. سوره های بسیار و اشعار فراوانی را حفظ است. 

خواستم بگویم که ایشان بسیار متاسف است که من برای رفتن به آمریکا اقدام نکرده

ام. مشکلات ویزا و اینهای اصلا توی کتش نمی رود. می گوید اگر گفته بودی من به فلان

فامیل سپرده بودم کار ویزایت را درست می کرد!!!

خدا عمرش دهد خلاصه...داشت در مورد یکی از همسایه ها که به تازگی مرحوم شده

صحبت می کرد : که جوان بود...82 سال داشت!

هیچ لحنی از شوخی هم در کلامش نبود...

بگذریم. 

می گذرد این روزها...چیز زیادی از 27 سالگیم نمانده است....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩

امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم...

مرگ چیز بدی نیست.

من اگر امشب قرار باشد بمیرم اول کمی می ترسم...برای تاریکی و تنهایی و خاموشی

درپیش رو...که البته خودم را قانع خواهم کرد که این مفاهیم در این دنیا وجود داشتند و

از آنسو کسی خبری ندارد...شاید که روشنتر باشد حتی! 

بعد دلم می گیرد. که چه همه برنامه داشتم و فرصت نشد.

می خواستم یک دکتر نوروساینتیست خفن شوم. 

می خواستم روزی روزگاری که در سرزمینی دور اتاق قشنگی داشتم و دوستان گزیده

ای، روزی که آنقدر از تهران دور بودم که دلم تمام و کمال مال خودم باشد بنشینم شعر

بنویسم و غصه نخورم. که شعرهایم شعفناک باشند و طرب انگیز...و بخندم به روزگاری

که خواندن و سرودن شعر لایه لایه اندوه به دورم می پیچید و چقدر هم لذت می بردم که

من می فهمم آنچه را که دیگران نمی فهمند...

 

می خواستم روزی دلم را بدهم به کسی برای همیشه. تمام دلم را...تمام طبقاتش را

یکجا...به کسی که به گشتن باغ آمده بود نه کشتن چراغ ...که پس گرفتنی در کار

نبود و زخم و دروغ و خنجری...

می خواستم سپهر را در آغوش بگیرم...

می خواستم...

می خواستم 2 بار ویزای آلمان بگیرم...!

**********************

این شب زیبای اردیبهشت شب خوبی نیست برای مردن .

ولی مرگ کلا چیز بدی نیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند...

 

حرف خیلی دارم.... ولی کار بسیار دشواریست لب گشودن. 

گاهی ایمان به هیچ چیزی نجاتم نمی دهد. باورهایم با دهان کج به من پشت می کنند.

گاهی...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

Hmmmmm..PrEgNanT!

دوستم تو کانادا حامله است. الان رفته تو 9 ماه یعنی هر آن ممکنه نی نی ش به دنیا

بیاد.

همیشه فکر می کنم که زیباترین شاهکار آقای خداست این جوانه ای که تو رحم زن

بوجود میاد و هرروز بزرگ میشه و آخرش با دردی وصف ناپذیر تحویل دنیا داده میشه.

همیشه فکرمی کنم زیباترین روزای یه زن روزای حاملگیشه. یه تکه ای از عمرت که دو تا

جون داری، دو  تا قلب تو وجودت میزنه...

دوستم ولی زیاد خوشحال نیست. با همسرش رفاقتی نداره. فقط زن و شوهرن...

 

عجب قصه ای داریم ما آدما...یکی از تنهایی می ناله یکی از تنهایی کنار همسرش...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

I dont know what you are referring to....!

"این ریاکاران و دروغگویان هستند که انسان را به حرف زدن مجبور می کنند.

در برابر آنها اگر سکوت کنی بزدلی و اگر سخن بگویی همطراز ایشانی.

این موقعیت بدی است که همیشه اراذل برای انسان پیش می آورند. وقتی یکی آنها

می گویند و یکی تو می گویی، از خودت بیزار می شوی که چرا با چنین کسانی

همدهان شده ای و و قتی می گویند و تو بزرگوارانه به راه خود می روی....

به راستی روزگاری ست که هم گفتن مشکل است و هم نگفتن..." 

                                                 آتش بدون دود - کتاب دوم- نادر ابراهیمی

 

پ.ن: من الان خیلی عصبانیم...خیلی....

هر بار که فکر می کنم سقف رذالت آدما رو فهمیدم بازی تازه ای پیش میاد...این که

کسی با استفاده از قدرتی که داره اعتماد بنفست رو له کنه چون حاضر نشدی مطابق

خواسته های ذهن بیمارش عمل کنی. 

این هفته اگه بگذره، اگه آروم بشم کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه دعا کنم که دیگه

هرگز گذارم به چنین گرگهایی نیفته...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

خانه پدری...

خانه پدری آدم را بهترین جای دنیا می دانم و در عین حال به این فکر می کنم که از کی

این خانه توی ذهنم و کلامم تبدیل شد به خانه ی پدری.

هر جای دیگری که سکنی گزیدم برای مدتی کوتاه یا بلند (از خوابگاه گرفته تا خانه پگاه و

در این یکسال و نیم گذشته خانه خودم) سعی کردم شبیه هرچه بیشتر خانه باشد.

سعی کردم تلویزیونش روشن باشد گرچه آدم تلویزیون نیستم، شیشه هایش همیشه

تمیز و بی لک باشد و پرده هایش سفید سفید...

در کبودترین روزگارم آشپری می کردم و سالاد درست می کردم. کیک می پختم و اسپند

دود می کردم. و فقط باید روزگاری طولانی تنها زندگی کرده باشی تا بدانی که انرژی

می برد این کارها...که وقتی می توان با نیمرویی و حداکثر سفارش غذایی سیگنالهای

معده را تا مدتی خاموش نمود. 

من از واژه موقتی که به دنبال زندگی آدم می آید بیزارم گرچه در این مساله با نود درصد

دوستانم شریکم. که نمی گذارد من برای دل خودم مبل بخرم برای خانه ام مثلا...

که شب و روزم شده گشتن و سرک کشیدن به 4 گوشه دنیا که بلاخره یک جایی پیدا

شود که خانه ام شود برای 4 سال. که بدانم 4 سال اینجا هستم قطعا از آسمان سنگ

هم ببارد.

من آدم چمدان نیستم. آدم خانه ام. متعلقاتم زیاد است همیشه. در هر اتاق تکانی از

 کلی شی و کاغذ دل می کنم و کلی دیگر را در زیر تختی، ته کشویی می چپانم که

بماند. چه کنم. آدم سبکباری نیستم. 

حاشیه رفتم. می خواستم بگویم که خانه با پرده تمیز و شیشه های بی لک و بوی

قرمه سبزی و کیک و پیاز داغ خانه نمی شود. یعنی نه که نشود، خانه پدری نمی شود.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩

امیدم را مگیر از من خدایا....

 

نه که بخوام بگم از اشتباهات گذشته م درس نگرفتم...ولی اگه دوباره تو برخی شرایط

باشم بازم اشتباه می کنم. این معنیش اینه که مثلا اگه من یه بار یه سیب سمی از دست

کسی گرفتم و مسموم شدم این دلیل نمیشه که...

می گیرم. گاز می زنم. شاید  شیرین بود و کال نبود و لک نداشت ...

اگر نه هم که .....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸

مهربانی گرچه آیین خوشیست..

گاهی دلم برای اون وبلاگ قبلیم و اون دبدبه کبکبه ای که داشت تنگ میشه...چه ساده

میومدم هرچی تو دلم بود می ریختم تو دست و بال دوست و دشمن...

اصلا وقتی یادم میفته که چقدررررساده بودم خیلی حالم گرفته میشه...چشامو می

بستم تا کلاهمو وردارن بعد بگم من ندیدم کسی ورداره...

بگذریم..حالا در 27 سالگی غبطه می خورم به کسایی که انگار از شکم مادرشون بلد

بودن که "مهربان باشی رهایت می کنند"....

دیروز که آن دخترک در علم و صنعت آنقدر ناباورانه و ظالمانه جان داد باز یاد حقارت

زندگی و هیچ بودن بنی بشر افتادم...

مهربان باشی یا نباشی، ساده و خوش باورانه زندگی کنی یا نه، گرگهای گرسنه نقابدار

را سر سفره رنگینت بنشانی یا لقمه مهری ازتو به دوستی هم نرسد، هر که باشی و

هرچه....می میری عاقبت روزی در جایی...

اینکه گرگ سیر تو را بدرد یا خدای همان گرگ یا....نمی دانم چقدر فرق دارد...

دوست دارم زیبا بمیرم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸

مینا، جشن بیکران...

از مطب دکتر که آمدم بیرون دلم میخواست پرواز کنم توی سرمای جردن...دلم می

خواست جشن بگیرم...اولین قدم خرید یک رژ بورجویس به مبلغ 11500 تومان بود...

حالا در خانه ام نشسته ام و شادی و آرامشی با من در زیر این سقف قدم

میزند...خوراک مرغ درست می کند، رژ جدید را امتحان می کند، شعله بخاری را کم و

زیاد می کند...و به شبهای پاریس میندیشد...

تنها چیزی که می دانم اینست که این حس مال منست دیگر، ضمیمه من است و هیچ

ضمیمه و تبصره ای ندارد...

لازم نوشت: پارسال همین موقعها با 10 تریلی هم نمی شد بغض مرا جابجا

کرد...آخرش خودم زمینگیرش کردم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸

سیرت زشت...

 

همه ما چهره منحصر بفردی داریم. سلیقه مان در انتخاب لباس و نوع آرایش با دیگری

متفاوت است. علت اینکه چیزی را می خریم و به تن می کنیم یا مو و چهره مان را به

گونه خاصی می آراییم اینست که ذائقه و تفکرمان با دیگری فرق دارد. بدیهی است که

برخی از انسانها به دلیل تمکن مالی یا هر دلیل دیگری دستشان در خوش تیپی و

زیبایی!!! بازتراست و دکوراسیون ظاهری آنها توجه همه را جلب می نماید و تحسین

همگان را برمی انگیزد و بالطبع عده ای هم در نقطه مقابل این عده قرار دارند.

سال اول دانشگاه که بودیم شبها توی خوابگاه معمولا بساط مسخره بازی و حرف این و

آن را زدن داغ بود. می گفتیم و می خندیدیم. ولی همیشه به یاد دارم که صحبتهایمان

 مرز داشت و به تمسخر کسی نمی رسید.

یکبار به یاد دارم که ونوس خیلی جدی گفت:

 مسخره کردن آدمها به خاطر نقصی که خودشان نقشی در آن نداشته اند (مثل چهره و

 گاهی حتی نوع پوشش و گویش و فرهنگ...) نشانه نادانی است.(صلوات!!!)

حرفش واضح و ساده بود ولی برای من جذابیت خاصی داشت. من متاسفانه در

محیطی بزرگ شده بودم که سرگرمی مردم این بود که ساعتها در مورد چهره و لباس

 پوشیدن دیگران حرف بزنند. این مساله چنان ربطی به شهرستانی که در آن زندگی

می کردیم نداشت چه بسا بستگان تهرانی ما در این زمینه پیشتاز بودند. من ولی

 دقیقا به یاد دارم که بعد از آن حرف ونوس تلنگری خوردم و از آن به بعد همیشه حواسم

 بود که در جمعهای دوستانه اگر بخواهم در مورد وزن و قد و سایز دماغ و مارک نداشته

 لباسهای کسی سخنرانی کنم با سکوتی تلخ و نگاههایی سنگین مواجه خواهم شد.

امروز خوشحالم که فرکانس آن عادت زشتم تقریبا به صفر رسیده است.  

ولی گاهی در جمع نزدیکانم که خیلی هم دوستشان دارم از حجم جملات بی شرمانه

در مورد فواصل بین اجزای صورت و مارک جوراب افرادی که فقط یکبار از دور ملاقات شده

اند به ستوه می آیم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸

ل ا ل...

 

دگر برای کسی دردددل نخواهم کرد

دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید....

پ.ن:تا اینجام نمی نویسم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸

تلخ مثل عسل...

 

انگار زندگی آدم هایی را می کارد در زندگیت تا ترکت کنند،رنجت دهند و هم-آغوش

عذابت سازند تا درک کنی چه قابلیت عظیمی برای وارد ساختن رنج به دیگران داری...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

از مایه کتلت تا پردازش اطلاعات مغزی..!!!

 

من آخرش نفهمیدم توی این زندگی بیشتر آدم درس خواندنم یا آدم زن بودن؟

بیشتر که می‌گویم یعنی بر این باورم که غالب بودن یکی تا حد قابل توجهی آن یکی را

فلج می‌کند...یعنی تا حالا که اینجوری بوده در زندگی من. البته در دوره هایی از هردو

روند رضایت بالا داشته ام ولی غالبا سرگردان بوده‌ام.

زن بودن هم که می‌گویم چیزی است که فقط خودم معنیش را می‌فهمم. یعنی انجام

 دادن کارهایی که در ذهن من به شدت به زن بودن وابسته است. من فمنیست نیستم

ولی به شدت معتقدم که کارهای خانه‌داری مختص زن نیست. معتقدم در آشپزی

و ....باید که بین زن و شوهر تقسیم وظایف شود. که البته اصلا الان ربطی به این بحث

من ندارد!!!! و کلا توضیحش کار مشکلی است که من منظورم چیست. منظوری که فقط

خودم می فهممش. که اصلا ولش کن کلا.

یعنی منظورم زن بودن است نه زن کسی بودن...اوکی؟

دیشب که با کلی خرید وارد خانه شدم و بالطبع خسته هم بودم زیاد چند راه داشتم:

١- بخوابم چون خسته بودم.

٢- نخوابم و بعد از مختصر استراحتی زبان بخوانم.

٣- بی خیال هر دو شوم و امشب همه غذاهایی را که قصد دارم برای سحر و افطار ماه

رمضانم بپزم ردیف کنم.

خوب من به دلایلی کاملا متین گزینه سوم را برگزیدم و از ساعت 7 تا 12:30 مشغول

سرخ کردن کتلت و کوکو بودم. البته که در تمام مراحل داشتم به موضوع تزهای دکترایی

که دیروز دیده بودمشون فکر می‌کردم و کیفور می شدم. یعنی دستام آلوده به مایه

کتلت و پودر سوخاری بود و ذهنم حول Computation Patterns in Brain microcircuits

سیر می‌کرد و فکر می‌کنم اگر کسی بود در خانه حتما برق لذت و هیجان رو تو چشمام

می‌دید. از اونور هم کتلتام خوشگل و بی نقص شده بودن ولی گاهی به ذهنم

می‌رسید که من اگه الان این کتلتا رو نمی پختم می نشستم پای زبانم و یه قدم به

همون تاپیکهای براق کننده چشم نزدیکتر...:دی

ولی خوب اگه اینقدر از آشپزی هیجان نگرفته بودم شاید از خستگی اصلا حوصله فکر

کردن به زبان و تز و تاپیک رو نداشتم و اینا...

خلاصه که چنین است.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸

تموم میشن گم میشن این دقااااااااااااااایق...

 

از تلخ نویسی هایم زود پشیمان می‌شوم...

ولی می نویسم که پشیمان شوم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸

محمد خاتمی حالت چطوره؟؟؟

 

رفیقت بود که یک کمی تپل بود

مشاور بود اگر چه عقل کل بود....

 

حالا ٢٠  کیلو وزن کم کرده تو ۴٠ روز...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

قشنگترین عروس دنیا....

 

سپیده ماه شده بود...غرق در تور و نور و نقره و پولک...

 

سپید برای من فراتر از دوست و بهترین دوست معنا دارد. اعتقاد ١۵ساله ای که او و

خانواده اش به من دارند همیشه برایم شیرین بوده است.

تاب   آوردن دوری یعنی دوری دورتر از این برای هر دوی ما طاقت فرساست.

برایش آرزوی خوشبختی می کنم. خیلی زیاد. هر قدری که بتوان خوشبخت بود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

مثلثات خردادی برای فرزندم...

 

آلفا:

اگر عمری باقی بود و مال هم شدیم برایت بیشتر خواهم گفت از روزها و شبهای ملتهب

خرداد ٨٨...

از صبح ٢٣ خرداد ٨٨ که گویی بهت و سکوت ناباورانه ای را بر صورت مردم دوخته بودند

توی ایستگاههای مترو.

از نفرتی که عمیقا پیدا کردم از صدا و سیما. از آقای حیاتی و آقای افشار. بماند کامران

 که رفیقم بود مثلا...

از ملیون ملیون آدم با شعور...از همدلی...از وطن...

خلاصه از کلاه گشادی که بر سرمان رفت و خواهی خواند حتما بعدها در تاریخ ٣٠٠- ۴٠٠

صفحه ای.... از کدام زاویه به خوردت خواهند داد خدا بداند...

فقط بدان که مادرت هم آن روزهای روی صفحه را زیسته است کم و بیش.

 

ولی شاید یادم نماند حال و هوای این روزهای خودم....می‌نویسم که بماند.

کسی نمی داند نتیجه این التهابات چه خواهد بود. ولی موضع من که مشخص...

می‌نویسم شاید نتوانم بعدها بگویم برایت که من آن روزها کرخت تر از این حرفها بودم

 که قدمی با اقیانوس سبز بی نظیر مردم بردارم.

من تاکنون که ۵ روز از آغاز اعتراضات مردمی و راهپیماییهای باشکوه می گذرد هیچ

 مخالفتی از خودم نشان نداده ام...و تقریبا همه دوستانم به موج سبز پیوسته اند...

 

امیرحسین حرف دلم را زده است: "هیچ آرمانی در دنیا به نظرم به اندازه جان یک

 انسان ارزش ندارد"

می دانم که اگر همه آدمها مثل من فکر کنند....اصلا ولش کن!!!

 

بتا:

داشتم برایت از این روزهایم می گفتم. از روزهای پایانی ٢۶ سالگیم.

 

از جدالم با ترسهای همیشگیم. از این حرفهایی که هر روز به خودم می زنم: که یه بار

 تا تهش یرو ببین چی میشه؟از چی می ترسی؟ بابا نمیمیری که....

 یاد ونوس افتادم. الان باید توی جزیره ای تو جنوب اسپانیا باشه. همیشه میگه: از چی

می ترسی مینا؟ از هر چی می ترسی بهش حمله کن!!!!

(فردا تولد ونوسه. تولدش مبارک)

امروز بعد از مدتها دوباره فرندز دیدم. اپیزود تولد ٣٠ سالگی شون...

فیبی می گفت: من ٣٠ سالم شد و هنوز یه پرفکت کیس رو تجربه نکردم!!!

ریچل حسرتهای دیگه ای رو مطرح می‌ کرد. جویی هم شاکی بود.

یعنی ٣٠ سالگی اینقدر غم انگیزه؟

من هنوز هیچ پلنی ندارم...اچیومنت لیست ندارم برای قبل از ٣٠ سالگیم...

یعنی می خوام بگم اگه تو هم نداشتی وقتی هم سن من بودی غصه نخور...مثل

مامانت که شبهای امتحان عوض درس خوندن می گشت دنبال کسایی که کمتر از

خودش درس خونده بودن و معمولا هم چنین کسایی وجود نداشتن :دی

 

تتا:

یادم باشه که مفصل برات صحبت کنم یه روز درباره آدمهایی که ناخودآگاه و بی اجازه تو

وجود دارند توی زندگیت...

وقتی هستند زیاد نمی بینیشون...مثل کوهی که پشتت باشه و تو تکیه بهش داده

باشی..و هی به خودت بگی خستگیم که در رفت پا میشم راه میفتم میرم....

 

یا حتی تکیه نداده باشی ولی مطمئن باشی که مادام العمر هستن اونجا تا تو هر

 وقت خسته شدی و زانوهات لرزید تکیه بدی و آروم بگیری...شاید تا آخر عمرت هیچوقت

 نیاز نشه به تکیه دادن ولی....این که هستند یعنی انگار که پادشاهی تو...

فقط یادت باشه که اگر همچین کسانی الان هستند توی زندگیت بدان که نیستند کلا و

توهم بودنشان از لحاظ مادام العمر تسخیرت نکند.  که می دانم می کند و گول "این بار

فرق دارد" ها همیشه خوردنی است.

می دانم که تا با مغز به زمین نخوری نخواهی فهمید که بعضی آدمها نبودنشان وجود

دارد نه بودنشان.

 

گاما:

بذار یه قصه هم برات تعریف کنم برم بخوابم.

یه روز یه پروانه میره میشینه رو پوست یه کرگدن و بهش میگه: تو چرا تنهایی؟ هیچ

دوستی نداری؟

کرگدنه میگه: دوست یعنی چی؟

پروانه میگه: دوست یعنی کسی که تو رو دوست داره و مواظبته و کمکت می کنه.

کرگدن میگه: نه من پوستم کلفته و کسی لازم نیست مواظبم باشه. تازه دوس داشتن

 هم بلد نیستم. چه جوریه؟

پروانه میگه: دوس داشتن با قلبه.

 کرگدن میگه: آخه من که قلب ندارم.

پروانه میگه: حتما داری. فقط تا حالا ازش استفاده نکردی. می خوای من رو پوست

کلفتت بشینم و نوازشت کنم ببینی خوشت میاد یا نه؟

بعد میشینه رو پوست کرگدن و نوازشش میده.

کرگدن کم کم حسهایی رو تجربه می کنه که هرگز نداشت.

بعد چند روز می بینه که دلش می خواد فقط بشینه و پروانه رو تماشا کنه.

و هربار که می بینتش از ذوق قلبش از چشاش می ریزه بیرون.

چون تازه ارزش قلبو فهمیده بود نگران میشه. اگه فلبش تموم شه چی؟

بعد با خودش فکر می کنه: من که این قلبو نداشتم اصلا. پروانه دادش به من...

حالا اگه همه ش به خاطر اون از چشام بریزه بیرون عیبی نداره.... 

........

خوشت اومد؟ راستی تو تا حالا عاشق شدی..؟

من که نشدم...اونجوری که این کرگدن..یا حتی پروانه...

اگه بشم یه روزی برات تعریف می کنم حتما...:پی

شب خوش ...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

چیز مورد علاقه....

 

امروز دوباره تو مترو وسوسه شدم جینگول پینگول بخرم...

با اینکه جدیدا یکبار در مرکز خرید تندیس دامنم از دست برفت و یه جفت گوشواره به

قیمت نسبتا گزافی ابتیاع نمودم.

این بار یه بسته گوشواره ٣ تایی که یکیشون آبی سفید راه راه بود خیلی خوشگل و به

قیمت بسیار ناچیز...خریدم و همونجا نمی‌دونم چرا بسته شو باز کردم...

 

یه لنگه از اون آبی خوشگله افتاد و در فضای بینهایت زیر پای خانومها گم شد...

 

درس ماجرا چیه؟

 مهمتر از تصاحب چیز مورد علاقه(هر چند کوچک)، حفظ و مراقبت آن است!!!    :دی

 

 پ.ن ١: اوضاع بشدت بروفق مراد است این روزها....کلا خوشحالم شدیدا....

پ.ن ٢: چند روز مونده تا تولدم؟ از لحاظ نگار..:پی

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی...

 

گیرم که بغض بی دلیل که دلیل قطوری دارد البته...

گیرم که اشک بی پایان که مطمئنم پایانش چندان دور نیست...

گیرم که نوستالژ شدن گاه به گاه و حسرت کشنده...

گیرم که فرو رفتن در نقش قربانی مظلوم ماجرا و پرسش از آقای خدا که چرا؟

ولی ته ته ماجرا می دونی چیه؟

تموم شد. رفت. تمامتر هم خواهد شد. می‌دانم.

مطمئنم که کل جریان کائنات منو داره به جاهای خوب می‌بره...

اگه مقاومت بیهوده نکنم.

عمل جراحی هم درد داره...برش داره...زخم داره...ولی اگه عضو معیوب از بدن خارج

نشه ممکنه بمیریم حتی...

خودمو سپردم به تیغ آقای خدا...

دارم اتاق ریکاوری رو هم ترک می‌کنم حتی کم کم....

چقدر همه چی شعار بنظر می‌رسه تا وقتی خودت در متن ماجرا قرار نگیری...

همه چی درسه...تجربه ست...دنیا هم آینه ست...

کل قصه همینه به گمونم....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

آدم که تا ابد وقت ندارد....

 

فقط توی فیلمها بی آنکه بگویی می‌دانند....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : برای فرزندم

طعم جمعه...

 

جمعه هام هنوز انقدر تلخ هستن که یادم نره چقدر تنهام...

 

و اونقدر شیرین که فراموش نکنم تنهایی از تنها نبودن با کسی که به مژه برهم زدنی

 

 می تونه تنهام بذاره خیلی بهتره....

 

خسته م از این جمعه های خالی... خیلی خسته م.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

BIG girls dont CRY.....

 

 زمستونا همیشه پشتشون بهاره....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : برای فرزندم

....ُSend me a postal card from everywhere

 

".....Life is defined by fortunes...Mostly by those are lost"

 

 

"The Curious case Of Benjamin Button

لطیفترین فیلمی بود که تو عمرم دیدم...خییییییلی ازش لذت بردم...

کاش بلد بودم بیشتر بنویسم.....

دلم می خواد 10 بار دیگه ببینمش.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : برای فرزندم

روایت رویا...

 

                                      یا بنی لا تقصص رویاک علی اخوتک

فرزندم!

رویای روشنت را

دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!

                                                -حتی برادران عزیزت-

می‌ترسم

شاید دوباره دست بیندازند

                                            خواب تو را

                                                                   در چاه

شاید دوباره گرگ...

می دانم!

تو یازده ستاره و خورشید و ماه

                                                        در خواب دیده ای

حالا باش!

تا خواب یک ستاره دیگر

                                      تعبیر خوابهای تو را روشن کند.

ای کاش!

 

                                                                        قیصر امین پور

 

پ.ن: باید تو رو پیدا کنم.

شاید هنوزم دیر نیست....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

بگو بگو که چکارت کنم بگو...

 

"هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد.

زیرا هیچ مقایسه ای امکانپذیر نیست.

در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم.

مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود.

اما اگر اولین تمرین زندگی خود زندگی باشد پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل

شد؟ "

                                                              عشقهای خنده دار- میلان کوندرا

پ.ن:

میگه: می دونی ریشه decide چیه؟

میگم: ولم کن توروخدا...

میگه: decide از hemocide و suiecide ریشه گرفته...خودکشی و دیگر کشی...

 

 هرقدر فکر می کنم می بینم با خودم مخالفم...نیشخند

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧

.....(To whome it may concern(2

 

زن عشق می‌کارد و کینه درو می‌کند...

دیه‌اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می‌تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن ۴ همسر هستی.

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازمست و تو هرزمانی بخواهی به لطف قانونگذار

می‌توانی ازدواج کنی....

او در محبسی به نام ب کارت زندانیست و تو....

او کتک می‌خورد و تو محاکمه نمی‌شوی...

او می‌زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می‌کنی....

او دررررررررد می‌کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.

او بی خوابی می‌کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی.

او مادر می‌شود و همه جا می‌ پرسند نام پدر؟

و هر روز او متولد میشود، عاشق میشود، مادر میشود، پیر میشود و می‌میرد....

و قرنهاست که او عشق می‌کارد و کینه درو می‌کند....

و این رنج است....

                                                                            " دکتر شریعتی"

پ.ن١: پای حرفهای دوستی نشستم و اشکهایش را پاک کردم و دلداریش دادم!!! قصه

جدیدی نبود...

گرچه هنوز نمی‌دانم چطور می‌شود کسی شب قبل از خواب بمیرد برای کسی و صبح

فردا بیدار شود و تصمیم بگیرد که "دیگر نمی‌خواهمت..."

 

...........و با این وجود هیچگاه دلم نخواسته مرد باشم جز برای چند ساعت تا

شاید بفهمم این رفتار عجیب و غریب درک نشدنی حاصل چه جور مکاشفاتیست در

سلولهای مغزی و عصبی آخر؟

 

پ.ن٢: حالا من هی بگویم: هان مشو نومید چون آگه نئی از سر غیب

یا                                    من نه آنم که زبونی کشم از دست فلک

 

هر که باشی و از هر کجا که برسی به رنج امروز هایم می ارزی آیا؟....نمی‌دانم.

 

حرفی داری؟

 

پ.ن٣: مریم هم نوشته.... 

 

بعدتر نوشت: هدفم از این پست تخطئه مردان نبود.

می دانم هم که وقتی رابطه دو نفره ای دچارمشکل می‌شود هر دو نفر مقصرند...ما

اصولا این چیزها را خوب یاد نگرفته‌ایم و این نه تقصیر زنان است و نه تقصیر مردان...

ولی گاه تحت تاثیر رفتار بی منطق برخی از پارتنرها قرار می‌گیرم و امثال این پست

خلق می‌شود ولو اینکه شاید منهم در موارد مشابه همانگونه رفتار کنم متاسفانه...

یا هر دختر و پسر دیگری....

من هم مثل بسیاری به برخی از قوانین زن ستیز اعتراض دارم. همین.

می‌دانید که ابدا مرد گریز نیستم!!!!نیشخند

مخلص آقایان دوست!

کامنت خصوصی نذارید. قصدم تخطئه مردان نبود. تحت تاثیر حادثه ای قرار گرفتم که

شخصیت سیاهش یک مرد بود.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها : آه ، برای فرزندم

ُSave My Soul.....

 

"هیچگاه امید کسی را از او نگیر...شاید تنها چیزی باشد که دارد..."

 

پ.ن: من نیاز به کمک دارم...

من بیشتر از هر زمان دیگه ای تو زندگیم نیاز به کمک دارم....

و هورمونهایم در این میان بی تقصیرند این بار...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها : برای فرزندم

آدم خیلی حقیره...

 

یادمه بچه که بودم گاهی با مامان یا بابا که داشتیم می‌رفتیم جایی همینجوری یه

 سنگریزه پیدا می‌کردم و در طول راه بهش ضربه میزدم و جلو میبردمش...

شاید شما هم تجربه کردین...چشمک

هنوز می‌بینم اون مینا کوچولو رو با چتریای رو پیشونی و دو تا رشته موی خرگوشی..

چرا اینکارو می‌کردم؟

بچه بودم خب؟!!!

می‌خواستم سرم گرم شه؟!!

یا مرض داشتم؟

نمی‌دونم!

معمولا این کار تا جایی ادامه پیدا می‌کرد که یا برسیم به مقصد و یا اینکه چنان ضربه ای

 زده باشم به سنگریزه و جایی رفته باشه که دستم (پام!!!) بهش نرسه و بی خیالش

 بشم..گاهی البته ضربه چنان شدید بود که سنگه برمی‌گشت و محکم می‌خورد به

ساق پام مثلا و آآآآی دردم می‌گرفت.....اووووووووخ...کبود هم می‌شد حتینیشخند

گاهی هم می‌رفت که می‌رفت و دیگه برنمی‌گشت...

ولی این تفریح من بود....

            *********************************************

امروز که وارد دانشگاه شدم جلوی ابوریحان یه سنگی به پام گیر کرد و چند متری با هم

اومدیم...

یاد بچه گیام افتادم...

 

حکایت بعضی از آدما و بعضی از رابطه ها هم تو زندگی آدم اینجوریه...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧

....cAsE iS CloSeD

 

کسی که به "در نیمه باز" می‌گوید "در نیمه بسته" برای ازدواج مناسب نیست!!!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : برای فرزندم

دست در حلقه این زلف دو تا نتوان کرد دیگر...!

 

می گوید: در مقابل رنج مردها موهایشان می ریزد و زنها اشکهایشان...

می‌گویم: گاهی هم هردو هردو...

 

می گوید دلم برای فرشته درونت، برای مهربانی عجیبت، برای مشکی

بی نهایت موهات!!!! برای.... تنگ شده...

 

می‌خندم زیاد!!!

همیشه آخرش مرا می‌خنداند...

شاید همیشه باید منتظر آخرش باشم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

....fAkE kInG

 

در ایام کودکی کتاب خوشگلی داشتم به اسم شاهدخت و قورباغه

یا یه همچین چیزی...

 

ماجرای دختر پادشاهی بود که مجبور بود تعداد زیادی قورباغه رو ببوسه

تا نهایتا یکی از اونا تبدیل بشه به شاهزاده رویاهاش...قلب

 

خب سرراست ترین نکته ای که میشه از این افسانه لطیف گرفت اینه

 که خب آدم اگه می خواد Soulmae شو پیدا کنه گاهی باید هزینه های

 دردناکی بپردازه...

قورباغه ظاهرا در ادبیات نماد هر کار سخت و مزخرفیه که مجبوریم

انجامش بدیم...

بزرگ که شدم هیچ قوربا غه ای رو نبوسیدم...چشمک

 

ولی هیچ جا نه دیده بودم نه شنیده بودم و نه خونده بودم که شاهزاده

ای رو ببوسی و قورباغه بشه...

کاملا بی ربط: مرسی احمدرضای عزیز...امروز منو ساختی  با اون

ترانه...

نمیگم کدوم ترانه چون ماشاللا CC ش سند تو یونیورس بود دیگه...نیشخند

باز اگه سوالی اشکالی باشه در خدمتیم...زبان

دلم از خون چون میییییییییینا لبریز و من خاموشم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧

سرتو بالابگیر...من تحملم کمه!

پرده اول:

(مدتیه که هفته ای دو روز با پگاه ناهار می‌خورم...)

می پرسه. نمیگم. بغض که می‌کنم می‌فهمه که چی باید بپرسه که جواب بدم. که

مجبور شم جواب بدم.

میگم:" پگاه من اگه روزگاری صاحب یه دختر شدم حتما زنده به گورش می‌کنم"

میگه:"احمقی دیگه. چرا آخه؟ خاله قربونش برهقلب"

میگم:"از سر جاهلیت که نه. بخاطر خودش!!!"

خنده

یه چند ثانیه ای شلیک خنده..همه دارن مارو نگا می‌کنن!

********

پرده دوم:

 می‌گویم: آدمها یا باید خوش شانس باشند یا باید شجاع ...

واضحست که ما باید شجاع باشیم...

چیزی نمی‌گوید.

بعد با خودم فکر می‌کنم شجاعت به چه دردم می‌خورد وقتی که آنقدر خوش شانس

نیستم که بتوانم در کنار آنهایی که دوستشان دارم آنطور که دلم می‌خواهد زندگی کنم!

اصلا انصاف نیست. اینهمه جبر جغرافیایی. اینهمه مرز. اینهمه اجبار.

*****

پرده سوم:

از مزایای آتش سوزی خوابگاه دختران دانشگاه علم وصنعت اینست که دوست جان آدم

میآید و در خانه آدم رحل اقامت می‌افکند تا مدت نامعلومی...

و آدم شبها زود می رود خانه بس که کسی منتظرش است...

ولی این شبها دوست جانم هم می‌گوید:

"اصلا نمی‌فهممت. از چی داری صحبت می‌کنی؟" یا

 "به نظر من زودتر دفاع کن! تا وضعت از این خراب تر نشده!"

ولی دیشب چه بی امان خندیدیم. مثل آن روزها....

****

 پرده چهارم

شوخی ندارم با کسی.

اگه دختر دار شدم احتمالا به خاطر حقوق بشر و این صحبتها نمی‌تونم زنده بگورش کنم.

چون احتمال این که در ایران زندگی کنم ضعیفه.

ولی مجبورم یادش بدم که وقتی همه و همه پشتشو خالی کردن،

 وقتی شدیدا به حمایت نیاز داشت و هرکی بهش رسید فقط و فقط سرزنشش کرد،

فقط گفت "اول و آخرش تقصیر خودته"

"تو همش داری شلوغش می کنی "

و "من کی گفتم؟"

وقتی نزدیک دفاع ارشدش بود و ...

زنده بمونه، تز شو بنویسه، سرکار بره، 1000 تا فرم رو با دقت پرکنه برای رفتن

بزرگ، شبا با صدای خوشحال و ردیف با من که مامانشم حرف بزنه.

باید یادش بدم که زندگی Ctrl+z نداره. حواست باشه. گاهی وقتا آدم از save کردن

پشیمون میشه و گاهی هم از saveنکردن...گریه

(مرز این گاهیا رو امیدوارم تا اون موقع فهمیده باشم!چشمک)

باید یادش بدم هر موجود زنده ای که اومد نشست کنار آدم و دستشو گرفت و ازسر

وکولش بالا رفت لزوما آدم نیست. شاید که گرگ...

باید یادش بدم با گرگها tea Time نذاره...اگه نمی تونه ساکت بمونه و هرچی تو دلشه

میریزه بیرون.

باید یادش بدم "آن کس که دشمن نیست شاید که دوست نباشد"

 

خیالم از بابت سپهر راحته چون آقای خدا از همون اول یه لطف بزرگی بهش کرده و یه

سلسله اعصاب حسی زاید رو براش بلاک کرده !نیشخند

 

*******

پ.ن: با وجود همه اینا، هرگز دلم نخواسته که کاش پسر آفریده می شدم. بی تعارف،

تا حالا هم مردی ندیدم که دلم بخواد جاش باشم.

شاید یه روز دلم بخواد..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧