I dont know what you are referring to....!

"این ریاکاران و دروغگویان هستند که انسان را به حرف زدن مجبور می کنند.

در برابر آنها اگر سکوت کنی بزدلی و اگر سخن بگویی همطراز ایشانی.

این موقعیت بدی است که همیشه اراذل برای انسان پیش می آورند. وقتی یکی آنها

می گویند و یکی تو می گویی، از خودت بیزار می شوی که چرا با چنین کسانی

همدهان شده ای و و قتی می گویند و تو بزرگوارانه به راه خود می روی....

به راستی روزگاری ست که هم گفتن مشکل است و هم نگفتن..." 

                                                 آتش بدون دود - کتاب دوم- نادر ابراهیمی

 

پ.ن: من الان خیلی عصبانیم...خیلی....

هر بار که فکر می کنم سقف رذالت آدما رو فهمیدم بازی تازه ای پیش میاد...این که

کسی با استفاده از قدرتی که داره اعتماد بنفست رو له کنه چون حاضر نشدی مطابق

خواسته های ذهن بیمارش عمل کنی. 

این هفته اگه بگذره، اگه آروم بشم کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه دعا کنم که دیگه

هرگز گذارم به چنین گرگهایی نیفته...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

از تهران...

این Jetlag  که میگن چیز خیلی بدیه...

یعنی من دیروز و امروز حدود 4-5 صبح بیدار شدم و بعد واسه خودم قصه گفتم که

تونستم تا 7-8  تو تخت باقی بمونم...!!! هنوز ساعت ژاپن بر بدنم حکومت می کنه

ظاهرا...خسته وگیجم...

ظهر رفتم یه پیاده روی طولانی!!! از میدون فردوسی تا سه راه جمهوری رو قدم زدم و

دنبال بوی عید گشتم....

این جت لگم اگه خوب شه باید خونه تکونی کنم...بعد کم کم رهسپار شهر آفتابگردونا

بشم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (6)

 

دیروز بعد از اینکه تازه خیال خودم رو از بابت زلزله و سونامی و بلایای آسمانی راحت کرده

بودم شوک عجیبی بهم وارد شد. حالم خوب نبود ولی به کمک مریم خودم رو تسلی

دادم....الان بهترم و سعی می کنم فراموش کنم. باید بزرگ شم. دنیا همینه ولی

اینجوریشو ندیده بودم تا حالا...

آخ یعنی کی میشه شنبه صبح که من تو فرودگاه امام فرود بیام؟؟؟

 ساعتا رو میشمارم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (5)

دیشب زود خوابیدم چون خیلی خسته بودم.

حوالی ساعت 5:30 با لرزش تختم بیدار شدم. کمی مکث کردم ولی دیدم ادامه داره

مثل اینکه. از تخت بلند شدم و رفتم وسط هال. دوباره برگشتم توی اتاق. هنوز ادامه

داشت!!!

تکانهای شدید افقی. خیلی!!! واقعا ترسیدم. البته شوکه بودم که چطور ممکنه خونه

نریزه با این شدت زلزله؟؟؟ شیوی رو صدا زدم. از اتاقش بیرون نیومد. داد زد: یاپ! ایتز

ارتکوک.هپنز الات هیر...

بعدش دیگه نتونستم بخوابم تا اینکه بلند شدم و یه سرچی زدم تو نت دیدم که

7.3ریشتر بوده! مدتشو ننوشته بود ولی من بالای 20 ثانیه رو شک ندارم. هشدار

سونامی هم دادن مثل اینکه...نمی خوام بش فکر کنم!!!

خدا این یه هفته رو هم به سلامت بگذرونه تا من برگردم تهران....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا(3)

اینجا کسی نه با خودش و نه با کس دیگه ای شوخی نداره...

وارد کار شده ام و سختیشو حس می کنم....

دلم تنگ شده....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

مینا، جشن بیکران...

از مطب دکتر که آمدم بیرون دلم میخواست پرواز کنم توی سرمای جردن...دلم می

خواست جشن بگیرم...اولین قدم خرید یک رژ بورجویس به مبلغ 11500 تومان بود...

حالا در خانه ام نشسته ام و شادی و آرامشی با من در زیر این سقف قدم

میزند...خوراک مرغ درست می کند، رژ جدید را امتحان می کند، شعله بخاری را کم و

زیاد می کند...و به شبهای پاریس میندیشد...

تنها چیزی که می دانم اینست که این حس مال منست دیگر، ضمیمه من است و هیچ

ضمیمه و تبصره ای ندارد...

لازم نوشت: پارسال همین موقعها با 10 تریلی هم نمی شد بغض مرا جابجا

کرد...آخرش خودم زمینگیرش کردم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸

خوبم...

 

فقط آمدم بگویم که بیهوشی فرایند جالبی است. یک تکه از زندگی آدم حذف می شود

 و معلوم نمی شود کجا می رود...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

ل ا ل...

 

دگر برای کسی دردددل نخواهم کرد

دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید....

پ.ن:تا اینجام نمی نویسم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸

شراب ناب می خواهم که مرد افکن بود زورش...

 

این شبها که می گذرد هرشب بیدارترم از دیشب...

روزها را تماما لب فرو بسته ام.

هیچ نمی‌گویم از بیم دار و درخت و آسمان و هوا و خاک و زمین...

یاد گرفته ام که بترسم از خشم کائنات. چنان ترسی که نه از زنگ تلفن ساعت ٢ صبح و

نه از صداهای وهم آور شبهای تنهای خانه ام دارم...

لبخند می‌زنم حتی. توی شرکت بسیار سرحال تلقی می‌شوم.

شور زندگی مستقل را درآورده‌ام. برای همه چیزم سنگ تمام می‌گذارم.

سرافطار ولی تو گویی که مجسمه باشم. نه دلم چیزی می‌خواهد و نه چیزی...

شب که می‌رسد ولی...تورق کتاب بارونز است مقابل باد کولر به همراه آرامشی به

خنکی هندوانه و آب انبه...

سر به بالش که می‌نهم تازه اول ماجراست...فرار می‌کنم از این دنده به آن دیگری...

فکرم را به سکوت و اطاعت مطلق واداشته ام...در محاصره چند چرای غول پیکر و آیا

هایی رعب آورتر...سرم را به تحسین خودم گرم می‌کنم و اینکه هیچکس نمی‌توانست

جز تو دخترک...!!!

باز سوال می‌روید که چرا اینقدر طولانی در یک فصل زیستن...؟

آخرش به بغض می رسم و اندکی رویا به زووور وارد لایه سبک خواب می شوم...

دقایقی بعد در میانه تکمیل چند فرم از خواب می‌پرم...

بگذرد این شبهای بیدار لطفا...

تمام شود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸

جای شکر دارد کلا...

 

این شبها که سر بر بالش می‌گذارم ترس آرام می خزد کنارم.

گاه صداهای عجیب غریب می‌شنوم از کوچه.

 گاه تلاش آهسته کسی برای باز کردن در آپارتمان را حس می‌کنم در نیمه های شب.

البته حتی در همین لحظات هم ترس زیادی ندارم. دیگر ترسی نمانده.

خوابهایی می‌بینم عجیب. تعجبم وقتی بیشتر می‌شود که اول صبح تعبیر خوابم را از

دیدگاه فروید می‌خوانم و چشمانم گرد  می‌شود.

جای شکر دارد که هنوز خوابهایم اینقدر شفافند. معنا دارند. من را منعکس می‌کنند.

جای شکر دارد که نمی ترسم از چیزی...

خانه ام را خیلی دوست دارم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸

تموم میشن گم میشن این دقااااااااااااااایق...

 

از تلخ نویسی هایم زود پشیمان می‌شوم...

ولی می نویسم که پشیمان شوم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸

تیرباران...

 

تیراول : اون موقعی که وبلاگم پابلیک بود، تقریبا همه کسایی که منو میشناختن اینجا

رو می‌خوندن...از همه چی می‌نوشتم. به قول حسین روبازی می کردم.

  از اینکه کی با کی کجا رفتم.

 خوشحالم یا ناراحت...خلاصه همه چی.

 اوجش تابستون 86 بود. قشنگترین روزای عمرمو تجربه کردم گرچه عمری نداشت این

روزا...متعاقبش شدید ترین اندوه و دلمردگی.

 می نوشتم که چقدر لحظات خوشی داشتم مثلا.

 بعدش هم از گریه هام نوشتم.

  تقریبا همه می دونستن چه خبره...یعنی انقدر نوشتم و بالا و پایین کردم تا قضیه

  تا حدودی حل شد واسه خودم.

می دونستم نوشته هام برای یه عده عجیبه. ولی خیلیا هم می گفتن که دوس دارن

نوشته هامو. به هرحال من دوس داشتم خودمو پابلیش کنم.

حالا ولی پشیمونم. آدم نباید خودشو به همه یاد بده...

تو آخرین روز 26 سالگیم یاد پست تولد پارسالم افتادم که اینو نوشتم.

 

تیر دوم: مرض دارم مگه که میرم وبلاگشو می‌خونم؟ هیچ حقی ندارم ولی هنوز هم

حسادت می‌کنم به کسایی که بهشون توجه داره...

امروز وقتی دیدم با اون عبارت لطیف خطابش کرده یه کم حالم گرفته شد. ولی بعد دیدم

 اون عبارت لطیف تر از مینای شهر خاموش نیست.

ولی زود به خودم مسلط شدم و دلمو آروم کردم. ایشالا که همیشه شاد باشه و با

آدمهای مناسب و خوب دمخور. اون هم روزای سخت زیاد داشته.

 

تیر سوم: مهمونیم خوب برگزار شد.

  ولی از ساعت 1:45 که رسیدم خونه تا 8:30 که مهمونام اومدن ممتد در حال کار بودم.

چند تا از ناخنام شکست. و ساعدم هم چسبید به فر!!! الان دو تا لکه بزرگ قهوه ای

روی دستم دارم. یعنی تا 5 شنبه که می‌خوام برم عروسی نگار خوب میشه؟ ): پیراهن

آستین بلند ندارم که....

تیر چهارم: شب جمعه لیله الرغائب بوده گویا...اصلا حواسم نبود. من به دعا خیلی

اعتقاد دارم. حیف شد.

خدا مگه لازمان و لامکان نیست؟ هوالذی علیم بذات الصدور  در ضمن.

من ولی از ماه رمضون به اینور نماز نخوندم. گرچه تو ماه رمضون پارسال امکان نداره

کسی بیشتر از من دعا کرده باشه...

بگذریم. به خودم تیر نزنم بهتره...

       

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸

مثلثات خردادی برای فرزندم...

 

آلفا:

اگر عمری باقی بود و مال هم شدیم برایت بیشتر خواهم گفت از روزها و شبهای ملتهب

خرداد ٨٨...

از صبح ٢٣ خرداد ٨٨ که گویی بهت و سکوت ناباورانه ای را بر صورت مردم دوخته بودند

توی ایستگاههای مترو.

از نفرتی که عمیقا پیدا کردم از صدا و سیما. از آقای حیاتی و آقای افشار. بماند کامران

 که رفیقم بود مثلا...

از ملیون ملیون آدم با شعور...از همدلی...از وطن...

خلاصه از کلاه گشادی که بر سرمان رفت و خواهی خواند حتما بعدها در تاریخ ٣٠٠- ۴٠٠

صفحه ای.... از کدام زاویه به خوردت خواهند داد خدا بداند...

فقط بدان که مادرت هم آن روزهای روی صفحه را زیسته است کم و بیش.

 

ولی شاید یادم نماند حال و هوای این روزهای خودم....می‌نویسم که بماند.

کسی نمی داند نتیجه این التهابات چه خواهد بود. ولی موضع من که مشخص...

می‌نویسم شاید نتوانم بعدها بگویم برایت که من آن روزها کرخت تر از این حرفها بودم

 که قدمی با اقیانوس سبز بی نظیر مردم بردارم.

من تاکنون که ۵ روز از آغاز اعتراضات مردمی و راهپیماییهای باشکوه می گذرد هیچ

 مخالفتی از خودم نشان نداده ام...و تقریبا همه دوستانم به موج سبز پیوسته اند...

 

امیرحسین حرف دلم را زده است: "هیچ آرمانی در دنیا به نظرم به اندازه جان یک

 انسان ارزش ندارد"

می دانم که اگر همه آدمها مثل من فکر کنند....اصلا ولش کن!!!

 

بتا:

داشتم برایت از این روزهایم می گفتم. از روزهای پایانی ٢۶ سالگیم.

 

از جدالم با ترسهای همیشگیم. از این حرفهایی که هر روز به خودم می زنم: که یه بار

 تا تهش یرو ببین چی میشه؟از چی می ترسی؟ بابا نمیمیری که....

 یاد ونوس افتادم. الان باید توی جزیره ای تو جنوب اسپانیا باشه. همیشه میگه: از چی

می ترسی مینا؟ از هر چی می ترسی بهش حمله کن!!!!

(فردا تولد ونوسه. تولدش مبارک)

امروز بعد از مدتها دوباره فرندز دیدم. اپیزود تولد ٣٠ سالگی شون...

فیبی می گفت: من ٣٠ سالم شد و هنوز یه پرفکت کیس رو تجربه نکردم!!!

ریچل حسرتهای دیگه ای رو مطرح می‌ کرد. جویی هم شاکی بود.

یعنی ٣٠ سالگی اینقدر غم انگیزه؟

من هنوز هیچ پلنی ندارم...اچیومنت لیست ندارم برای قبل از ٣٠ سالگیم...

یعنی می خوام بگم اگه تو هم نداشتی وقتی هم سن من بودی غصه نخور...مثل

مامانت که شبهای امتحان عوض درس خوندن می گشت دنبال کسایی که کمتر از

خودش درس خونده بودن و معمولا هم چنین کسایی وجود نداشتن :دی

 

تتا:

یادم باشه که مفصل برات صحبت کنم یه روز درباره آدمهایی که ناخودآگاه و بی اجازه تو

وجود دارند توی زندگیت...

وقتی هستند زیاد نمی بینیشون...مثل کوهی که پشتت باشه و تو تکیه بهش داده

باشی..و هی به خودت بگی خستگیم که در رفت پا میشم راه میفتم میرم....

 

یا حتی تکیه نداده باشی ولی مطمئن باشی که مادام العمر هستن اونجا تا تو هر

 وقت خسته شدی و زانوهات لرزید تکیه بدی و آروم بگیری...شاید تا آخر عمرت هیچوقت

 نیاز نشه به تکیه دادن ولی....این که هستند یعنی انگار که پادشاهی تو...

فقط یادت باشه که اگر همچین کسانی الان هستند توی زندگیت بدان که نیستند کلا و

توهم بودنشان از لحاظ مادام العمر تسخیرت نکند.  که می دانم می کند و گول "این بار

فرق دارد" ها همیشه خوردنی است.

می دانم که تا با مغز به زمین نخوری نخواهی فهمید که بعضی آدمها نبودنشان وجود

دارد نه بودنشان.

 

گاما:

بذار یه قصه هم برات تعریف کنم برم بخوابم.

یه روز یه پروانه میره میشینه رو پوست یه کرگدن و بهش میگه: تو چرا تنهایی؟ هیچ

دوستی نداری؟

کرگدنه میگه: دوست یعنی چی؟

پروانه میگه: دوست یعنی کسی که تو رو دوست داره و مواظبته و کمکت می کنه.

کرگدن میگه: نه من پوستم کلفته و کسی لازم نیست مواظبم باشه. تازه دوس داشتن

 هم بلد نیستم. چه جوریه؟

پروانه میگه: دوس داشتن با قلبه.

 کرگدن میگه: آخه من که قلب ندارم.

پروانه میگه: حتما داری. فقط تا حالا ازش استفاده نکردی. می خوای من رو پوست

کلفتت بشینم و نوازشت کنم ببینی خوشت میاد یا نه؟

بعد میشینه رو پوست کرگدن و نوازشش میده.

کرگدن کم کم حسهایی رو تجربه می کنه که هرگز نداشت.

بعد چند روز می بینه که دلش می خواد فقط بشینه و پروانه رو تماشا کنه.

و هربار که می بینتش از ذوق قلبش از چشاش می ریزه بیرون.

چون تازه ارزش قلبو فهمیده بود نگران میشه. اگه فلبش تموم شه چی؟

بعد با خودش فکر می کنه: من که این قلبو نداشتم اصلا. پروانه دادش به من...

حالا اگه همه ش به خاطر اون از چشام بریزه بیرون عیبی نداره.... 

........

خوشت اومد؟ راستی تو تا حالا عاشق شدی..؟

من که نشدم...اونجوری که این کرگدن..یا حتی پروانه...

اگه بشم یه روزی برات تعریف می کنم حتما...:پی

شب خوش ...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

چه شیرینه گذشتن....تازه می‌فهمم!

 

خیلی دارم عوض می شم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی...

 

گیرم که بغض بی دلیل که دلیل قطوری دارد البته...

گیرم که اشک بی پایان که مطمئنم پایانش چندان دور نیست...

گیرم که نوستالژ شدن گاه به گاه و حسرت کشنده...

گیرم که فرو رفتن در نقش قربانی مظلوم ماجرا و پرسش از آقای خدا که چرا؟

ولی ته ته ماجرا می دونی چیه؟

تموم شد. رفت. تمامتر هم خواهد شد. می‌دانم.

مطمئنم که کل جریان کائنات منو داره به جاهای خوب می‌بره...

اگه مقاومت بیهوده نکنم.

عمل جراحی هم درد داره...برش داره...زخم داره...ولی اگه عضو معیوب از بدن خارج

نشه ممکنه بمیریم حتی...

خودمو سپردم به تیغ آقای خدا...

دارم اتاق ریکاوری رو هم ترک می‌کنم حتی کم کم....

چقدر همه چی شعار بنظر می‌رسه تا وقتی خودت در متن ماجرا قرار نگیری...

همه چی درسه...تجربه ست...دنیا هم آینه ست...

کل قصه همینه به گمونم....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

دیدی آخرش آهو شدم؟ :دی

 

امتحان تافلمو بهتر از اونی که فکر می‌کردم دادم.

تا ببینیم چی میشه...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : تجربه کردم

....CoOlinG dOwN.

 

دیگه عصبانی نیستما....

اصلا اومدم اینجا قایم شدم که راحت بنویسم از حسهای منفیم وقتی دارن بهم فشار

 میارن بی اینکه نگران انتقال انرژی منفی به مخاطب باشم....

بعد خودم متوجه بشم که چند ساعت بعد دیگه نیست اون حسه...

پست "مارگزیده" از اون پستایی بود که اگه وبلاگم پابلیک بود حتما 15 دقیقه دیگه

حذفش می کردم...

ولی اون لحظه هیچی جز اون پست نمی تونست راحتم کنه...

می فهمی؟  

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : تجربه کردم

مارگزیده....

 

شمال که رفته بودیم یه دختره هم تنهای تنها اومده بود با تور ما...اسمش اکرم بود.

صورت مهربون و معقولی داشت. برق خونده بود.

بدون اینکه مزاحمت خاصی ایجاد کنه  کل مسیر رو با ما اومد ...ناهارشم با ما خورد.

بچه ها مخصوصا دخترا بدون اینکه بی احترامی خاصی بهش کنن زیاد هم تحویلش

نمی گرفتن. پسرا هم رفتار معمولی باهاش داشتن.

من ولی هرقدر سعی می کردم نتونستم باهاش سر صحبت رو باز کنم. ضمن اینکه

واسم عجیب بود چرا بچه ها باهاش بیشتر دوس نمیشن...من حال نداشتم خب! اونا

چرا؟

 

بعد یادم افتاد که اگه پارسال این موقع بود...من حتما کلی باهاش دوس میشدم..بهش

 می گفتم احساس غریبی نکن...من اسمم میناست! من ال...من بل...

شماره شو می گرفتم...و حتما کلی نکته تو شخصیتش پیدا می کردم واسه دوس شدن

 باهاش...

 

ولی الان...شکل یه زخم می دیدمش...زخمی که می تونست به من وارد کنه...

می ترسیدم باهام دوست بشه...صمیمی بشه...بگه وااای مینا...آدم به مهربونی و

خوش قلبی تو من ندیدم تا حالا...دوستی مثل تو نداشتم...خدا اگه بخواد به اندازه قلبت

 بهت بده هر شادی و خوشبختی واست کمه...کوچیکه...

 

بعد من هی خودمو کنار بگیرم...ولی درست موقعی که اومدم تو گود و دوستیشو باور

کردم یهو یه خنجر زهر آلود از پشت...

 

اونم جوری که نمیرم...زنده بمونم و چند ماه دست و پا بزنم...چند ماه اول باورم نشه...

بگم لابد خوابم هنوز...دشمنی از دور شاید تیری زده...

ولی دشمن داشتم من مگه؟

وای خدااااایا...خود شیطان بود....چطور نفهمیده بودم....؟

 

این بود که نمی شد با اکرم حرف بزنم...می ترسیدم.

 

*************************************

امروز صبح تو ایستگاه 7 تیر دو تا دختر سوار شدن و تا خود شهید بهشتی که با من

پیاده شدن یکریز حرف زدن: یکیشون که اسمش زهره بود به شدت از یه مساله ای

ناراحت بود و همینجوری داشت اشک می ریخت..اون یکی هی دلداریش میداد و می

گفت که همه چی قراره درس بشه...

بعد یه جایی تو اوج صحبتاشون یهو اشک تو چشاش جمع شد و گفت:

زهره تورو خدا منو ببخش...دیشب که دوباره داشتم فکر میکردم از خودم متنفرشدم...

من باعث شدم تو دلت بشکنه....الهی بمیرم دو شب تا صبح گریه کردی؟ اونوقت من

اینهمه ادعام میشه که دوست خوبیم....تورو خدا منو حلال کن...

زهره فقط با بی حالی گفت: این حرفا چیه...

 

من چند شب تا صبح گریه کرده بودم؟

***************************************

چاره ای نیست جز اینکه فکر کنم این هم PMS ا ی ست که عبور خواهد کرد از من...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

....ََAn Exciting Trip

          

 

 "  Revenge is a dish best to serve  cold... " 

 

پ.ن1: فکرنمی‌کردم بتونم اما تونستم. لبخند

 

پ.ن2: ای سفر مرا ببررررررررر...

 

پ.ن3: بابای....

 

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : تجربه کردم

روایت رویا...

 

                                      یا بنی لا تقصص رویاک علی اخوتک

فرزندم!

رویای روشنت را

دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!

                                                -حتی برادران عزیزت-

می‌ترسم

شاید دوباره دست بیندازند

                                            خواب تو را

                                                                   در چاه

شاید دوباره گرگ...

می دانم!

تو یازده ستاره و خورشید و ماه

                                                        در خواب دیده ای

حالا باش!

تا خواب یک ستاره دیگر

                                      تعبیر خوابهای تو را روشن کند.

ای کاش!

 

                                                                        قیصر امین پور

 

پ.ن: باید تو رو پیدا کنم.

شاید هنوزم دیر نیست....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

حسود هرگز نیاسود (n)

 

می‌گوید:

"دیگر نمی‌خواهم خبرهای دست اول را در اختیار انرژیهای ناپاک مردمان حسود بگذارم"

می‌گویم:

 اوهووووووم.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

آلویز مع العسر یسری...

 

        "هرگز نامید نشو...ممکنست آخرین کلید که در جیب داری قفل را باز کند"

 

پ.ن: پست قبلی رو که داشتم می‌نوشتم ابدا فکر نمی‌کردم که قفل بازشدنی باشه

حتی...جمله بالا شعار نیست....

در این تکه دنیا که من زندگی می‌کنم، دو شبانه روز بی وقفه بارون بارید..

ولی الان رنگین کمون قشنگی در اومده....

اگه این سردرد بذاره ازش لذت ببرم...چشمک

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧

آدم خیلی حقیره...

 

یادمه بچه که بودم گاهی با مامان یا بابا که داشتیم می‌رفتیم جایی همینجوری یه

 سنگریزه پیدا می‌کردم و در طول راه بهش ضربه میزدم و جلو میبردمش...

شاید شما هم تجربه کردین...چشمک

هنوز می‌بینم اون مینا کوچولو رو با چتریای رو پیشونی و دو تا رشته موی خرگوشی..

چرا اینکارو می‌کردم؟

بچه بودم خب؟!!!

می‌خواستم سرم گرم شه؟!!

یا مرض داشتم؟

نمی‌دونم!

معمولا این کار تا جایی ادامه پیدا می‌کرد که یا برسیم به مقصد و یا اینکه چنان ضربه ای

 زده باشم به سنگریزه و جایی رفته باشه که دستم (پام!!!) بهش نرسه و بی خیالش

 بشم..گاهی البته ضربه چنان شدید بود که سنگه برمی‌گشت و محکم می‌خورد به

ساق پام مثلا و آآآآی دردم می‌گرفت.....اووووووووخ...کبود هم می‌شد حتینیشخند

گاهی هم می‌رفت که می‌رفت و دیگه برنمی‌گشت...

ولی این تفریح من بود....

            *********************************************

امروز که وارد دانشگاه شدم جلوی ابوریحان یه سنگی به پام گیر کرد و چند متری با هم

اومدیم...

یاد بچه گیام افتادم...

 

حکایت بعضی از آدما و بعضی از رابطه ها هم تو زندگی آدم اینجوریه...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧

...lAte hIgHwAyS

 

سرحال باش ، مولتی باش....

 

پ.ن: خنده

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : تجربه کردم

.......eNd Of sToRy

     

آدم می‌تونه بد باشه.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : تجربه کردم