از اکیناوا (8)

سر هرمس  یکبار گودر رو جشن بیکران خطاب کرده بود...

ولی گاهی هم میشه نا امیدی بی کران! یعنی وقتی تو گودرت چیزی واسه خوندن نیست

مطمئنی که دیگه هیچ جای دیگه هم نیست!!! 

حوصله م سر رفته...گودرم خالیه! فیس بوکمو شخم زدم! تو مسنجرم کسی

نیست...برنامه م هم تا اجراش تموم نشه کاری ندارم...چی کار کنم تو دیار غربت...؟ 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸

انگشتر سکوت...

 

آقای ب مهربان بنظر نمی رسید ولی بود...

نمی دانم بود یا نبود ولی هر چه بود من بهش اعتماد کردم...

خیلی چیزها را البته از قبل می دانست. اتاقش هم بزرگ و قشنگ و آروم و ول ارگانایزد

بود. روی مبل راحتش لم دادم و هیچ هم حس غریبگی نکردم...

در لیوان شیشه ای دسته دار قشنگی که گلهای ریز داشت برایم چای عجیبی آورد.

 رنگش عجیب بود ولی طعمش خیلی سنگین...سنگین و خوش...یعنی رسما طعم 

٢٧ گیاه رو با هم می چشیدی انگار ...

با همه سابقه حماقتی که در اعتماد کردن به غریبه ها دارم برای چند لحظه ای دست

نگه داشتم از نوشیدن...بو می کشیدم تا خنک شود. آن لحظات داشتم به این فکر

 می‌کردم که به خاطر طعم همه چایهای نچشیده دنیا باید زنده بمانم هنوز...

نشسته بود و داشت حرف می زد پشت سرهم...و لیوان دسته دار شیشه ای قشنگ

 به لبهای من نزدیکتر می‌شد.  جرعه جرعه ولی با اطمینان نوشیدمش...عجیب ترین و

 خوش طعم ترین چای دنیا را...

چقدر مرا بلد بود. با شنیدن حرفهایش برای اولین بار حس می کردم که من خیلی هم

 احترام گذاشته ام به خودم تا حالا.

حال عمومیم خوب بود مثل همیشه. هال خصوصیم تنگ و به هم ریخته...

می گفت خوب حرف می زنی..صورت مساله را خوب بلدی...

گریه نکردم ولی یه جاهایی بغض بک گراند صدام بود..ابایی از گریه هم نداشتم اگر کار

 پیش می رفت...

گفت و گفت و گفت...

گفت خیلی سنگین بوده. گفت آدم باورش نمیشود دو تن از عزیزانش دو طرف اره را

 بگیرند و آدم را....

گفتم خانم الف بهم گفته که لال شوم. با کسی حرف نزنم. هیچ نگویم. زبان فروببندم تا

 امضاها خشک شوند...

گفت در مورد خانم الف بیشتر به من بگو. گفتم. ابرو درهم کشید و گفت حرف بزرگی

 زده. گفت من هم می گویم. هیچ نگو. هییییییچ. برایت سخت است؟

گفتم نه سخت تر از حالا...

موقع خداحافظی گفت از این چای روزی یک گل کوچک دم کن. تا شب کافیست.

ولیعصر بالا، یعنی یک تکه اش، از زعفرانیه تا تجریش را پیاده رفتم. غروب بود ولی نور

گرفته بود هال خصوصیم...

رفتم بازارچه تجریش. کلی پشت ویترین نقش جهان مکث کردم. یکی دو انگشتر عقیق

 خوشگل. رفتم تو دست کردم. مردد ماندم. نخریدم. آمدم. می خرم ولی بعدا. که

 همیشه دستم باشد تا یادم بماند که هیچ نگویم به کسی.

 انگشتر سکوت باشد اسمش اصلا.

از آن شب وقت نکرده ام یک گل از چای عجیب را دم کنم. بس که خانه شلوغ و کثیف

 است و من هم خسته شده ام از اینکه بروم آشپزخانه چند نفر را تمیز کنم و آخرش

 سارا از توی تخت داد بزند راستی دستت درد نکنه.

شبهای دیر سر روی تختم می گذارم و می خوابم و با خودم فکر می‌کنم آیا خوشبخت

 است آقای ب؟

خودم را تحسین می کنم ولی...یادم باشد ازش بپرسم ننویسم حتی؟  

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸