بس نیست؟

 

چقدر چشمهایم را ببندم

و حضور دستهایت را بر تنم نقاشی کنم؟

می ترسم!

می ترسم دستهایم از دلتنگیت بمیرند....

                                                                       "عباس معروفی"

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

از اکیناوا (6)

 

دیروز بعد از اینکه تازه خیال خودم رو از بابت زلزله و سونامی و بلایای آسمانی راحت کرده

بودم شوک عجیبی بهم وارد شد. حالم خوب نبود ولی به کمک مریم خودم رو تسلی

دادم....الان بهترم و سعی می کنم فراموش کنم. باید بزرگ شم. دنیا همینه ولی

اینجوریشو ندیده بودم تا حالا...

آخ یعنی کی میشه شنبه صبح که من تو فرودگاه امام فرود بیام؟؟؟

 ساعتا رو میشمارم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸

گریه کباب...

 

می خوابم...بگویید خسته بود....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸

آآآآآخ....

دلم شبهای زمستانی را می خواهد که بابا قبل از خواب سر به اتاقم می زد که کنار در

باز باشد حتما...

شبهایی که تا دیر وقت با رضا پچ پچ می کردیم...

صبحهای روزهای تعطیل که بابا سر صبحانه سیب زرد را با حوصله پوست می کند...

دلم شبهایی را می خواهد که دعا می کردم...

 

دلم قبولی دعاهای مامان رو می خواد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

گریه های امپراتور...

 

در یک سال و نیم اخیر بیش از هر چیز نیرویم را صرف مبارزه با کینه و نفرت و گاهی از

شماچه پنهان نفرین خودجوش دم غروب کرده ام.

یعنی در 1 سال اخیر من از زندگی خوابگاهی خارج شده و به خانه مستقل منتقل شده

ام،از تز ارشدم دفاع کرده ام، 2-3 مقاله نوشته ام، امتحان تافل داده ام، دو تا شغل

عوض کردهام، شبانه روزی پای نت به این استاد و آن دانشگاه ایمیل زده ام و این اواخر

حتی بینی ام را عمل کرده ام!!! ولی هیچکدام را نه زیاد جدی گرفتم و نه برایشان

دعایی کردم و نه اشک قابل توجهی (بالای 1 لیتر!!!) ریختم...

فقط هنگام نوشتن و خواندن و تکرار آن جملات بود که گویی وزنه به تک تک سلولهای

ضربان ساز قلبم بسته بودند...حیف آن کاغذهای رنگی چسبناک گرد و حیف آینه

قشنگ خانه ام...

گاهی فکر می کنم از همه چیز هم که بگذریم آنهمه بار سهم شانه های هیچکس نبود

من که هیچ...یادم نمی رود بالش خیس و تسبیحی که دائم دستم بود...بله تسبیح!!!

آن روزها آرزویم فقط حفظ سلامت روانی ظاهری بود. یعنی دیوانه نشدن... 

چقدر تنها بودم....مریم حتی گرچه با من ولی در سنگر من نبود...هرگز از او نخواستم

دشمنی بی دلیل کند با کسی. اصلا نخواستم دشمنی کند گرچه دلیلش آفتاب آمد

دلیل آفتاب بود. چقدر آزرده شدم از نظرات روشنفکرانه اش آن روزها...که رابطه های

آدم چنین و رابطه های آدم چنان...تو هیچ حقی نداری و فلان... نمی دانم من اگر جای

او بودم چه می کردم...قطعا شاید راهی که صلاحدید من بود هم به دل مریم نمی

نشست شاید هم...

خلاصه توپ و تفنگ و مسلسل و تانک و خمپاره دست دشمن بود و من حتی یک سرباز

هم نداشتم...گرچه عبور 2 سایه از مقابلم برای کشتن من کافی بود... 

 

بگذریم...کار که به خداحافظی می کشد یاد این چیزها میفتم. یاد نبخشیده ها...یاد

ورمهای قلنبه قلبم.  آن روزها نا توان از بخشش و فراموشی  از خدا می خواستم که

بروم جایی دوووووووور. خیلی دووووووووور. که کسی را نشناسم ....که بینگارم همه چیز

خواب بوده است. آن امنیتی که من نیاز داشتم فقط با فقدان دوست در سرزمینی دور

تامین می شد. اینکه در جایی باشم که مطمئنم سنگ فلاخن هیچ کس به من نمی

رسد...بینگارم  که رااااااااحت باش مینا!!! کسی جایت را نمی داند. 

 

خوب مثل اینکه همین شد... ولی نبخشیده ها که هیچ. بسیاری از تماشاچیان را هم

نمی خواهم ببینم قبل رفتن. بسیاری را....

پ.ن1 : این که به این حال افتاده ام بعد مدتها بیشتر به خوابی که چند شب پیش دیده

ام برمی گردد تا پی ام اس...

بهم گفت: وقتی میری بالا ببین سایه 100 نفر زیر پاته....

نمی فهمم یعنی چی...

پ.ن 2: به هیچ سوال شفاهی در مو رد این پست پاسخ داده نمی شود...

پ.ن 3: راستی امام حسین تو کمر کسی هم می زنه؟ 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸

زنی به شکل دیو...

 

پرده اول: دیشب تا سرم رو گذاشتم روی بالش دنیا با فرکانس عجیبی دور سرم

چرخید. چشام ناخودآگاه بسته شد و لایه لایه تاریکی از هر طرف جذبم کرد. یاد ماه

 رمضون ٢ سال پیش افتادم که یه بار سر نماز این اتفاق برام افتاد.

یه جایی اون وسطا خواب جالبی دیدم. دیدم من و مهشید و "میم" توی یه جای راهرو

مانندی هستیم و میم یه سبیل مشکی خنده دار داره. من و مهشید هم از خنده پخش

 زمین بودیم اونقدر که نمی تونستیم حرف بزنیم با هم...

 

پرده دوم: موقع سحر از دستشویی نمی‌تونستم پاشم از سرگیجه...به زحمت خودمو

رسوندم پای سفره و با سارا و خواهرش سحری خوردم. بعدش یه سوسک درشت رو

موقع مسواک زدن کشتم و از بوی پیف پاف تا صبح هم عطسه می‌کردم و حالت تهوع

داشتم.

پرده سوم: صبح موقع رفتن به سرکار در مجموع خوشحال بودم چون کفشهامو دوس

داشتم. چون دیروز دکتر "ت" کارمو راه انداخته بود.چون خواب "میم" رو دیده بودم...

یعنی کی میشه خودشو ببینم؟؟؟؟ ولی خوشحال بودم....

 

پرده چهارم: دم ظهر تا رفتم توی فیس بوک یادم افتاد که چرا "میم" توی خواب من

 سبیل داشت..ولی بازهم خوشحال بودم. سرظهر به شدت سرم گیج می رفت دوباره.

سر نهار بچه ها تصمیمم رو گرفتم که فردا دیگه روزه نگیرم. اعتماد بنفس نداشتم. هر

 لحظه ممکن بود بیفتم. 

 

پرده آخر: نفهمیدم چطور شد که افتادم. قبلش ولی زنی به شکل دیو منو از پای تست

فیلترها کشوند بالا و محاکمه م کرد. هیچ نفهمیدم چرا. چرا نمره م شد ۵ از ٢٠. چرا

توانایی دیدن مسائل رو نداشتم. چطور افتادم زیر یک علامت سوال گنده. توی مترو ولی

پوزخند احمقانه ش ذهنمو گاز می زدکه: از فردا یه جفت کفش کتونی می‌پوشی...

 دیروز به کفشام چپ چپ نگا کرده بود زنی به شکل شیطان.

حالا: آش رشته روی گازه. با عجله پختمش ولی حس خوردنش نیست.  هیچی واسه

تسکین خودم پیدا نمی کنم. صدای خنده های بم "میم" رو کاش می شنیدم امشب.

آرزوئه دیگه.

خیلی وقت بود احساس بی مصرفی و بی کفایتی نکرده بودم.

دلم مامان بابا مو می خواد...بیان پیشم بمونن تا بی نهایت. شبا تنها نباشم.

من نمی خوام برم دوبی...از بازی خسته شدم.

 فردا دیگه روزه نیستم. ولی تازه اول سپتامبره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸

حرفی ندارم...

 

Summer has come and passed.
The innocent can never last
Wake me up,
When September ends.

Like my father's come to pass, seven years has gone so fast.
Wake me up,
When September ends.

Here comes the rain again,
Falling from the stars;
Drenched in my pain again,
Becoming who we are.

As my memory rests,
But never forgets what I lost.
Wake me up,
When September ends.

Summer has come and passed.
The innocent can never last.
Wake me up,
When September ends.

Ring out the bells again.
Like we did when spring began.
Wake me up,
When September ends.


Like my father's come to pass.
Twenty years has gone so fast.
Wake me up,
When September ends.
Wake me up,
When September ends.
Wake me up,
When September ends....


Song by: GreenDay

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸

ترسم که نمانم من از این رنج...

 

شبی بر من گذشت.

سرد.

تلخ.

خیس.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸

ٌWakE mE uP wHeN SepTembEr ENDS...

 

روز ناگواری بر من گذشت.

قبل از ظهر خم شده بودم که هارد رو وصل کنم به یو اس پی که موقع بلند شدن دماغم

محکم خورد به میز و اشکم درآمد. چند دقیقه ای یخ به دست و دست به صورت نشسته

 بودم پشت کامپیوتر.

بعدش خوب بود تا نزدیکیهای قبل از آمدن ها...قبل از رسیدن اس ام اس وارده....

 

من معمولا پیش کسی گریه نمی کنم. یعنی وقتی با کسی هستم اگر محرمم باشد

 معمولا آنقدربرایم آرامش در چنته دارد که بغضم را قورت بدهم و اگر محرم نباشد...

می خواهم بگویم که همین من، امروز تمام مسیر از شرکت تا خانه را به این نکته

داشتم فکر می‌کردم که کاش الان که در خانه را باز می‌کنم کسی باشد که در آغوشش

گریه کنم به منتهای درجه. نبود که ولی. دیشب هم حتی بعد از برگشتن از عروسی که

 ١٠ دقیقه ای با زیپ پیراهنم کلنجار رفتم که باز شود.

خلاصه خانه که رسیدم گریه هه چیز زیادی ازش باقی نمانده بود.

هنوز دست به دماغم که می زنم درد می‌کند.

جمعه مهمانی ای دعوت شده‌ام که قرار نیست حتی به رفتنش فکر کنم.

هیییییییییییییییییییییچ تحمل ندارم. چرا تمام نمی‌شود تابستان؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

فرار یعنی امکان رهایی....

 

دکتر با حیرت بسیار، توگویی که از اتفاقی بسیار نادر سخن می‌گوید روبرویم نشسته

 بود و می‌گفت:

"دانشجویی داشتم که می خواست انتحار کنه! یعنی خیلی روحیه ش خراب شده بود

بعد از بهم خوردن نامزدیش با کسی که اصلا فرد مناسبی هم نبود از اول.

فقط می خواست بره. بره گم و گور شه کلا. رفت اروپا!!!

ولی شما لازمه که یکم فاکتورهای دیگه رو هم در نظر بگیرین. اروپا هم شد جا؟؟؟

من کلا به رفتن کسی از ایران کمک نمی کنم. مسوولیت شرعی داره برام. ولی اگه

کمک هم می کردم این کمک شامل اروپا رفتن نمی شد"

بحث فایده نداشت. از اتاقش با دلخوری بسیار اومدم بیرون ولی کل راه داشتم به اون

 حرفاش فکر می‌کردم نه به ریکام ندادنش.

هیچ جوری نمی تونستم به دکتر بگم که ببین!!! ثوابتر از این چه کاری سراغ داری که

دست کسی رو که قلبش تبر خورده بگیری که فقط دور شه از جایی که هر طرف می

چرخه تبر تیز می بینه؟  تو، تویی که 16 سالگی وارد دانشگاه شدی و 24 سالگی دکترا

گرفتی چه می فهمی من چرا 2 ساله که اشکم بند نمیاد؟

دکتر! تو تا حالا کسی، با ناز و نوازش بردتت بالای ابرا پله پله؟ تو هر قدم برگرده تو

چشات نگا کنه که بیا من هستم. بعد که رسیدی اون بالا با تمام قوا پرتت کنه پایین که

بیفتی ته دره؟ بعد با بی شرمی عظیمی بیاد با لبخند برات گل بیاره و گله کنه که چرا

تنهام گذاشتی؟

 

جایی نمیرم که دکتر! خیابونام عوض میشن فقط و آدمای دور و برم.

و این برای منی که قلبم دوساله که هر ساعت یا زیر تبر بوده و یا در نوبت تبر بزرگتری

یعنی یک عالمه امکان.

 آره. فرار و دقیقا خود فرار یعنی امکان. امکان بزرگی برای فراموشی وحشت و حیرت

لحظه فرود تبر لااقل.

باید می گفتم و چه بسا که دلش به رحم هم میامد ولی نگفتم که.

گویی مرا برای سکوت آفریده‌اند.

باید هررررررچه زودتر برم از سرزمینی که آبرویی حتی برای خداش نمونده.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸

به جای این همه خواب پریشون...

تیر اول: دیشب داشتم به مریم می گفتم که عجب تابستون بی هیجانیه. بعد فهمیدم

 که مال اون خیلی هم با هیجانه. باید مواظب حرف زدنم باشم. مثل اون روزایی که

وظیفه داشتم با هر مسخره بازی حالشو خوب کنم حالا هم وظیفه دارم عیششو

منغض نکنم. من کاملا موافق قضیه هستم و به نظرم بهتر از این نمیشه!!!

 

فقط باید یه فکری برای این حرفهام بکنم چون اگه قرار باشه به مریم هم نگم و از

رودرواسی چند دوستی که اینجا رو می‌خونن اینجا هم ننویسم چیزی شاید سرطان

بگیرم.

 

تیر دوم: نصفه شب چند بار با بغض بیدار شدم. بالشم را چنگ زدم به امید اینکه دوباره

خوابم ببره و خوابهای بهتری ببینم. ولی ندیدم. تا خود صبح. 

 صبح با همه خستگی جهان بیدار شدم. و توی مترو دو سه بار بغضم ترکید.

 

تیر سوم: مترو رو دوست ندارم با اینهمه آدم مشکی پوش غرغرو که بوی خوبی نمیدن.

من حتی امروز هم لبخند می زدم به بغل دستی هام...ولی خیلیا سر صبح با ناسزا و

غرغر سوار مترو میشن و صحنه قشنگی نیست اصلا.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸

دل ندارم...هیچ....

 

دل ندارم هیچ...می دونستم.

دل ندارم خراشی روی تن کسی ببینم. برخلاف سنگ صبوریتی که برای دل و روح تکه

پاره دوستانم دارم.

نرگس که با اون وضع اومد خونه فقط نشستم. دلم کباب...

بی شرفها...فرشته تر از نرگس پیدا نکرده بودن برای زدن....

دست و صورتش بی نهایت کبود و متورم شده بود. لبخند می زد و می گفت:

 تو غصه نخور مینا....

رفتیم. چهارمین بیمارستان کارمون راه افتاد. ١١:٣٠ شب.

این درد و به کی باید گفت؟ ای خدااااااااااااااااااااااا!!!!!

چقدر رضا کمکمون کرد. اون لحظه می دونستم که به بهترین کسی که می تونستم

زنگ زدم.

جیکمون که نمی تونست دربیاد که هیچ باید فکر می کردیم مشخصات موتوری متواری

رو هم به یاد بیاریم...هیچ معلوم نیست چی بهش زدن...ب ا ت و م نبوده مسلما.

هنوز خیلی نگرانم. اگه  سمی بوده باشه چی...؟

دل ندارم هیچ...که دوستانم ا و ی ن را برایم نقل کنند و من گوش بدم...

که فرشته ترین دختری که میشناسم آش و لاش شود و من در بیمارستانها بدوم و

مدیریت بحران کنم.

خدایا...چه توضیحی داری؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸