مینا، جشن بیکران...

از مطب دکتر که آمدم بیرون دلم میخواست پرواز کنم توی سرمای جردن...دلم می

خواست جشن بگیرم...اولین قدم خرید یک رژ بورجویس به مبلغ 11500 تومان بود...

حالا در خانه ام نشسته ام و شادی و آرامشی با من در زیر این سقف قدم

میزند...خوراک مرغ درست می کند، رژ جدید را امتحان می کند، شعله بخاری را کم و

زیاد می کند...و به شبهای پاریس میندیشد...

تنها چیزی که می دانم اینست که این حس مال منست دیگر، ضمیمه من است و هیچ

ضمیمه و تبصره ای ندارد...

لازم نوشت: پارسال همین موقعها با 10 تریلی هم نمی شد بغض مرا جابجا

کرد...آخرش خودم زمینگیرش کردم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸

خوابها...

بعضی خوابها تا سالها رهایت نمی‌کنند.

شاید چند ماهی بیشتر نیست که دیگر خواب الکترونیک ٢ و آن ٩ کذایی را نمی بینم.

دیشب هم خواب دفاع ارشدم را دیدم. تمام سوالهای داور و تمام نمودارها را...

آخرش شدم ۵/١٧ ...حالم گرفته شد.

با لرزش موبایلم ار خواب پریدم. یکربع به ١٠ بود. دکتر بود.

گفت که برای مقاله زحمت زیادی کشیده ام. یک دور خوانده ولی نیاز نبوده چون نگارش

 من حرف ندارد!!! مطلب را خوب پخته و پرورده ام...من باب پیشنهاد چند تغییر کوچک

که اگر مایلم اعمال کنم و...

هی منتظر شدم ١٩ پارسال را پس بگیرد و بکند ۵/١٧ ...

نکرد. خواب دیده بودم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

....aTuMn clasSifiCatIoN

 

پاییز رو همیشه دوست داشتم...

از پاییزهای کودکی و نوجوانی در خوی سوز سرما و بوی سیب و لکه انار رو لباسم

یادمه با مشقهایی که کنار بخاری می‌نوشتم...

 منظره کوههای پر برف اورین و دبیرستان "مریم مقدس" و شیطنتهایی که از شاگرد اول

 مدرسه بعید بودنیشخند 

سال پیش دانشگاهی و کنکور که در رویای شهر پنجره ها و مهندسی پزشکی امیرکبیر

 گذشت با تستهای سبز و آبی....

پاییز 80 برام شکل پنجره طبقه 5 خوابگاه بسطامی بود رو به کوههایی که هر وقت برفی

می شدند بچه های اتاق ذوق می کردند. یا لیوان چایی که صبحها میذاشتم لب

پنجره تا سرد بشه و  لاله که با من با عجله پله های دانشکده هوافضا رو طی می کرد تا

 برسیم سر کلاس...اون مینا با ابروهای پهن به هم پیوسته و اون مانتوی گشاد سبز

 (خیلیم مد بود اون روزا..خنده)

الان می فهمم که بسطامی خوابگاه خوبی بود و ما هم بهترین دوران اون رو تجربه

کردیم.  اتاق 412 با اون بربری همیشگی روی میز و چای دو غزال سیاه و روتختی قرمز

 من و دیوان حافظ کنار تختم و فال هرشب مریم و نگار...اون تک زنگها و جفت زنگهایی

 که هرکدوم معنی متفاوتی داشتند...اون خنده های از ته دل و اون گریه های الکی که

 هیچ قصه بزرگی پشتش نبود.

پارک ایرانشهر، آب آلبالوی خیابون کارگر، آش نیکو صفت، از تجریش تا راه آهن...

یا اون پاییز اون سال یوسف آباد...اون سر دوراهی...اون تی تایمهای یک نفره و دو نفره و

سه نفره و چهار نفره من...

*****************************************************

ولی بی شک تهران من و پاییز ٨٧ اش رو به یاد سپرده...

از اون  همه بارانها و برگ ریزها که از من نبودند...

از اون همه صدا که صدای جان من نبود..

از اون همه دل گرمی که دلم رو گرم نمی کرد...

از اون همه خیابون و کوچه ای که دردم میاوردند دیگر...

استعداد می خواهد لابد، دنیا رو خنده خنده راه بردن، بی شرف بودن و باز هم مثل یک

بچه پاک و معصوم جلوه کردن، وقتی گیر میفتی دنبال احمقانه ترین راه فرارها بودن،

سیاست بافتن، دروغهای کم خطر گفتن،...

من یادگرفته ام که همه چیز رو با اهمیت ببینم.

من هنوز به وقت نباید روراست هستم و کله خر و لجباز. هنوز همه آنجاها که بقیه با

خنده و شوخی و دروغهای کمرنگ و کوچک خرشان را از پل می گذارند من یک جور

 احمقانه ای سرم را بالا می گیرم و همه ی راست داستانم رو میگذارم کف دست طرف

(سلام عطیهنیشخند

 ******************************************************

من امروز میرم که با پاییز تهران خداحافظی کنم...نمیدونم چرا اصلا برام سخت نیست.

 

یاد اون فیلم "طلاق"میفتم که من دبستانی بودم و تلویزیون یه بعد از ظهر جمعه ای

نشونش داد و مامان و باباهه داشتن طلاق می گرفتن و مامانه لحظه آخر که بچه ش

داشت گریه می کرد یه سیلی محکم زد در گوشش و ازش جداشد...

دیگه بچه هه مامانشو دوس نداشت بعدا دلش واسش تنگ بشه...

تهران و پاییزش هم در سالهای اخیر منو مورد چنان عنایت ویژه ای قرار داده....چشمک

 

 *******************************************************

فکر که می کنم می بینم دنیا خیلی بزرگه و من یک زنم در این دنیا...

زنی که حس می کنه در سالهای اخیر و با عبور پاییزهای اخیر ضرب در دو شده حداقل.

پاییز های پیش رو حتما قشنگ تر خواهند بود...

بی انصافی نکنم. پاییز امسال هم خیلی قشنگ بود. کم نوازشم نکرد گاهی...

علی ایحال...دیدین که من جوجه هامو شمردم ...سو یو دو سو نیشخند

آقای خدا داره کم کم صحنه رو عوض می کنه .

نگفتم دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه؟ زمستون باشکوهی در پیشه...

شب یلدای شیرینی داشته باشین...

 

پ.ن: اگه گذارت این طرفها افتاد، گذرت به کلبه ما افتاد، باز منو صدا بزن.

یه سری به ما بزن..

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧

خداوندا مرا آن ده که آن به...

 

اون پستمو یادتونه که اومدم اینجا نوشتم که خراب شی دنیا و واژگون شی فلک که

اذیتم می‌کنی؟

که داد زدم سر آقای خدا که چرا می‌زنی تو پرمن و از این صحبتا؟

دو هفته پیش بود دیگه...داشتم میرفتم سینما فلسطین که یکی زنگ زد و خبر بدی

بهم داد... چیزی رو از دست داده بودم...چیزی که مدتها براش وقت و انرژی گذاشته

 بودم.

حس می‌کردم که این اسمش فقط بدشانسیه...ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که

 طرف خیلی هم حرف بدی نزد. فقط حرفشو بد زد. به هرحال در اون زمینه به نوعی

احساس خسران می‌کردم...

صبح امروز دوستی گرانقدر از آن من!!!که گویا مدتی بود که با من قهر بوده و من بی خبر

بوده ام!!! دعوتم کرد به سینما آزادی...زیاد حوصله نداشتم.از اونجاییکه جلسه امروزم با

 دکتر رضایتبخش نبود. ولی رفتم.

سر مطهری بودم که یه اس ام برام اومد.....وووووووووووووووووووو (یعنی wooow)

یه خبر خوش. خیلی خوش...یعنی برآیند اگه بگیرم خوشی این خبر می چربید به اون

تلخی دو هفته پیش...

باروووووووون می بارید. دیر رسیدم بازم...تا رسیدم دوستم گفت ببین هوا چه خوبه!! تو

بازم بگو کاخت نگون باد ای فلک!!!

خلاصه که من در حضور ایشان از آقای فلک و همه دست اندرکاران مربوطه عذرخواهی

نمودم و قرار شد که از این به بعد همیشه منتظر آخرش باشم...لبخند

با آقای خدا هم که از این حرفا نداریم...حودش میدونه که گاهی بدجوری با آستانه

تحملم بازی می کنه...

بعد به این نتیجه رسیدیم که این مساله پتانسیل اینو داره که بشه یه پست...

پ.ن1: راستی من این وسطا باید یه دفاعی هم بکنم...متفکر

پ.ن2: داده ات نعمت، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است....قلب

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧

شاعر نشدی وگرنه می‌دانستی...

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، اولین کاری که کردم کندن اون دو تا کاغذ نارنجی و

صورتی از روی آینه بود...

هر چی فکر می‌کنم می‌بینم بقیه ش دیگه فقط و فقط دست خودمه...

بعد مسیر خونه تا دانشگاه رو دلم می‌خواست پرواز کنم فقط... بس که یه ناحیه‌ای در

قلبم خوشحال بود و صورتی....قلب

بعدش فکر کردم مگه بهشت چقدر می‌تونه مطبوعتر و خواستنی تر از پاییز خیابون

 فلسطین باشه در این هوا...؟چشمک

خلاصه که این بار هم ما را به سخت جانی خود  این گمان نبود....

 

پ.ن: زندگی خیلی عجیبه...خیلی...خیلی ها.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

...

                         

جناب آقای سر هرمس مارانا می‌فرمایند:

اهالی اسکاتلند رسم کارایی داشتند. روزهایی بود از سال، که رضایت‌مندی‌شان از

روزگار، آن‌قدر کاهش پیدا می‌کرد که می‌نشستند در خانه، برای عزیزان‌شان نامه‌ای

می‌نوشتند و از آن‌ها می‌خواستند که برای‌شان بنویسند برای چه دوست‌شان داشته‌اند

 و می‌دارند. نامه‌ها را پست می‌کردند. می‌نشستند به انتظار. جواب‌ها که می‌رسید،

آن‌ها را اول چند بار می‌خواندند. آن‌قدر که حلاوتش رسوب کند در دل‌شان. بعد، نامه‌ها را

جایی پنهان می‌کردند تا هر بار که دل‌شان گرفت از خاکستری‌ِ دنیا، دوباره بروند سراغش

 و روح‌شان را جلا بدهند به مهری که پیدا و پنهان بود در لابه‌لای خطوط. ‌

البته واضح و مبرهن است که این رسم، سال‌ها است که در آن دیار از خاطره‌ها رفته

 است. نگردید بی‌خود در این ویکی‌پدیاهای‌ بی‌خاصیت‌تان.

 

پ.ن: اینه که باید اصلن یه کارخونه تأسیس کرد که برای همه‌ی اونایی که دوست داشته

 شدن،خواسته‌شدن،ستایش‌شدنِ خون‌شون پایین افتاده آدمای اسکاتلندی تولید کنه.

 این‌جوری دنیا پر می‌شه از آدم‌های اعتماد به نفس‌دار. آدم‌های سرشار. آدم‌های

 آروم....لبخند

 

 اصلن هر آدمی باید ستایش‌گر خودش را داشته باشد. زن و مرد که ندارد هیچ، کوچک و

 بزرگ و پیر و جوان هم ندارد...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

مینا هنوز می‌نویسد...

برده داران زمانه چوب حراجم زدند       چوب اول که برآمد خود خریدم خویش را

توی این مدتی که اینجا ننوشتم یه جورایی احساس تنهایی می‌کنم...

البته که نوشتن را ترک نکرده‌ام و در سرزمین بلاگ اسپات می‌نویسم و دست بر قضا

زیاد هم خوانده می‌شوم و در همان روز اول پست جدید کامنتهایم مرز ٢٠ را رد می‌کند.

ولی آنجا مینا نیستم...اینست  که دلم تنگ می‌شود برای خودم...برای اون ٧ و ٨ تا

کامنت اینجا..برای کسایی که منو می‌شناسن...

خواننده‌هایی که اونجا دارم همه وبلاگ نویسان بسی حرفه‌ای هستند..و خوانندگان

اینجا دوستانی که دوست دارند بخوانند مرا فقط و اکثرا ساکتند...

روزی که تصمیم گرفتم اینجا رو تعطیل کنم از حاشیه ها به تنگ آمده بودم...اینکه هر

کسی هر برداشتی از نوشته هام می‌کرد و اون مفهوم رو به جمعی تسری می داد...

ولی به این نتیجه رسیدم که نباید لذت خوانده شدن را فدای رنج داوریهای ابلهانه کنم.

اینست که وب نویسی با هویت واقعی شهامت می‌خواهد...

وشاید به همین دلیل است که 500 و اندی بازدید روزانه در آن خانه مخفیم شادم

 نمی‌کند.

ولی چاره ای نیست هنوز.

لذا نوشتنی ها را اینجا خواهم نوشت و ننوشتنی ها را آنجا..زبان

در این مدت که ننوشتم علاوه بر تشویقهای دوستانم برای نوشتن دوباره، در واقع مساله

 دیگری بود که مرا هر چه بیشتر به سوی اینجا کشوند...و پذیرفتم که به قول حامد وبلاگ

 در زندگی آدم بسیار مهم است...عینک

توی فرم تقاضانامه یکی از دانشگاههای آمریکایی یه سوال با این مضمون دیدم که :

دو یو هو اِ پابلیک وب پیج ویت یور آون آیدنتیتی تو اکسپرس یور سلف ...؟

قطعا منظورش 360 و فیس بوک و اینا نبودنیشخند 

لذا دوباره می نویسم. نوشتن گاهی معجزه می آفریند و من  به معجزه های کوچک

ایمان دارم...لبخند 

پ.ن: راستی عوض شدما!!! دیدین بشناسین پلیز!!!خجالت

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧