از اکیناوا (8)

سر هرمس  یکبار گودر رو جشن بیکران خطاب کرده بود...

ولی گاهی هم میشه نا امیدی بی کران! یعنی وقتی تو گودرت چیزی واسه خوندن نیست

مطمئنی که دیگه هیچ جای دیگه هم نیست!!! 

حوصله م سر رفته...گودرم خالیه! فیس بوکمو شخم زدم! تو مسنجرم کسی

نیست...برنامه م هم تا اجراش تموم نشه کاری ندارم...چی کار کنم تو دیار غربت...؟ 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (7)

اختلاف ساعت اینجا با اروپا خفه کننده ست....

از صبح منتظر میشم که ساعت 4 بشه تا روز اونا شروع بشه...بعد تا آخر شب باید 30

ثانیه یکبار میلمو چک کنم  چون هر لحظه ممکنه جواب بدن...12 شب هم که میشه

هنوز دلم نمیاد بخوابم چون اونا تا 7-8 شبشون هم میل جواب میدن گاهی....

عوضش صبح که بیدار میشم مطمئنم که تا 4 بعد از ظهر من اونا خوابن...:دی

این میلی که منتظرشم و بیم زلزله و سونامی باعث شده امشب تصمیم بگیرم سریال

ببینم ... چند قسمت Aski memnu  رو که از تلویزیون عقبم می تونم دانلود کنم و ببینم

بااین اینترنت فوق العاده پر سرعت ژاپن... 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (6)

 

دیروز بعد از اینکه تازه خیال خودم رو از بابت زلزله و سونامی و بلایای آسمانی راحت کرده

بودم شوک عجیبی بهم وارد شد. حالم خوب نبود ولی به کمک مریم خودم رو تسلی

دادم....الان بهترم و سعی می کنم فراموش کنم. باید بزرگ شم. دنیا همینه ولی

اینجوریشو ندیده بودم تا حالا...

آخ یعنی کی میشه شنبه صبح که من تو فرودگاه امام فرود بیام؟؟؟

 ساعتا رو میشمارم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (5)

دیشب زود خوابیدم چون خیلی خسته بودم.

حوالی ساعت 5:30 با لرزش تختم بیدار شدم. کمی مکث کردم ولی دیدم ادامه داره

مثل اینکه. از تخت بلند شدم و رفتم وسط هال. دوباره برگشتم توی اتاق. هنوز ادامه

داشت!!!

تکانهای شدید افقی. خیلی!!! واقعا ترسیدم. البته شوکه بودم که چطور ممکنه خونه

نریزه با این شدت زلزله؟؟؟ شیوی رو صدا زدم. از اتاقش بیرون نیومد. داد زد: یاپ! ایتز

ارتکوک.هپنز الات هیر...

بعدش دیگه نتونستم بخوابم تا اینکه بلند شدم و یه سرچی زدم تو نت دیدم که

7.3ریشتر بوده! مدتشو ننوشته بود ولی من بالای 20 ثانیه رو شک ندارم. هشدار

سونامی هم دادن مثل اینکه...نمی خوام بش فکر کنم!!!

خدا این یه هفته رو هم به سلامت بگذرونه تا من برگردم تهران....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا(4)

صبح با رودریگو جلسه داشتیم. تمام حواسم رو جمع کرده بودم ولی خیلی جزئیات رو

نفهمیدم! البته موضوع سخت بود و اون مطلب رو شاید به فارسی که هیچ ترکی هم نمی

فهمیدم بار  اول...:دی

گفت و گفت و گفت و پرسید. سوالشو نصفه نیمه جواب دادم. کارمو توضیح داد...بعدشم

گفت بقیه ش بمونه واسه عصر... سخته. گاهی خیلی سخته. 

مشکل دیگه اینه که اینجا سیستم عاملی به نام ویندوز چیزی در حد جکه...حتی لپ تاپ

وایو هم من ندیدم جز خودم دست کسی. همه اپل...لینوکس...

دلم واقعا تنگ شده...اینجا شبیه بهشته ولی جذبم نکرده...!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (2)

 

دیروز رفتم با اریک صحبت کردم! به شدت خواب آلود بودم هاااااا....

شروع به صحبت کرد با لهجه شدید فرانسوی....اوووووه....یعنی انگلیسی رو تصور کن با

تلفظ "ق" به جای همه "R" ها....جنقال اپقوچ...سقبلیوم...اکسپقیمنتال! 

با تمام وجود داشتم گوش می دادم! خیلی از حرفاشو نفهمیدم ولی جواب همه

سوالهامو گرفتم...از فردا قراره شروع به مطالعه و شبیه سازی کنم..."رودریگو" ی برزیلی

قراره کمکم کنه...

اینجا دو نفر برزیلی هستن. یکی پاکستانی، یکی بلژیکی و یکی بلغارستانی و یکی

هم ازکره جنوبی تا اینجایی که شناختم. یه دختر شدیدا بد عنق هم کنار من نشسته

که نمی دو نم کجاییه...

امروز شیوی زود تر  اومد خونه. من موندم که خودم تنهایی برگردم. پیاده اومدم.

حدود یه ساعتی راهه. امروز هوا بهتر بود. گرچه هنوز روی خورشید خانم اینجا رو ندیدم!

مسیر دانشگاه تا خانه فوق العاده بود. شکوفه های گیلاس و آناناسهای کال روی

درخت...دریا هم که با من می آمد...یک فروشگاه بزرگ صنایع دستی نزدیک خونه دیدم

که وسوسه شدم برم تو...پر از ظروف شیشه ای زنگی بود که مشابهش با تنوع

کمتری در خانه هنرمندان خودمان موجود است. ولی غرفه گوشواره و انگشترش بود که

منو از خود بیخود کرد و بلاخره یک جفت گوشواره کریستال به قیمت نسبتا گزافی خریدم

که بسیارررررر دوسش دارم. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸

از اکیناوا (1)

پریشب نزدیک نیمه شب رسیدم اینجا. 

همه چیز سفر درست پیش رفت. هر 3 پرواز و مسیر فرودگاه تا محل اقامتم. 

حدود 1 ساعتی با تاکسی راه بود از فرودگاه تا آنجا. دو چیز در بدو ورود توجهم را جلب

کرد:

شهر بسیار بزرگتر از چیزی بود که فکر می کردم و هوا سردتر...

"شیوی" دختر استرالیایی چینی الاصل همخانه ام دم در ساختمان منتظرم بود.

26 ساله،دکترای داروسازی دارد از دانشگاه سیدنی و برای یک دوره پست دکترا

اینجاست. نامزد هم دارد البته. ملاحظه می فرمایید که مردم چقدر در زندگانی جلو

هستند! :پی

خانه به همان لوکسی بود که در عکسها قبلا دیده بودم. شیوی اتاق با تخت کوئین را

اشغال کرده بود و من در اتاق دیگر ساکن شدم. همه چیر مرتب بود دوشی گرفتم و

خوابیدم. شیوی یک موبایل برایم گذاشت که فردا صبح هر وقت بیدار شدم زنگ بزنم

بیایند دنبالم. 

علیرغم خستگی زیاد نتوانستم زیاد خوب بخوابم. حدود 1 بعد از ظهر تسویوکی آمد

دنبالم. با ماشینی بسیار فاخر که آخر نفهمیدم اسمش چیست. 

اینجا اسمش SeaSide House هست. آزمایشگاهی بسیار زیبا با نمای کامل رو به

اقیانوس آرام... بسیار زیباست. همه چیز عالی...

دیروز بعد از ساعت 6 با بچه های لب رفتیم یک رستوران ژا پنی. کمی برنج و سبزیجات

خوردم. بد نبود. 

هنوز با استادم حرف نزده ام. دیروز خوش آمد گفت و قرار شد امروز تاک کنیم که هنوز

نیامده سراغم من هم نرفته ام! سرم به خاطر بیخوابی درد می کند. امروز صبح هم

چون می خواستم با شیوی بیایم 6:30 بیدار شدم و کلا هم زیاد خوب نخوابیدم. با

اتوبوس آمدیم. خوب شد تنها نیامدم ...اتوبوس سوار شدن تشریفات خاصی دارد اینجا.

به محض سوار شدن دستگاه دم در شماره ای روی کاغذ صادر می کند برای هر مسافر.

و روی بردبالای سر راننده میزان کرایه هر مسافر تا مقصد نهایی اتوبوس درج می شود.

موقع پیاده شدن شماره و کرایه به ماشین تحویل داده می شود. بسیار هم گران. برای

مسیری که 10دقیقه هم طول نکشید حدود 3 دلار! یعنی فرض کن از میدان آزادی تا

میدان انقلاب!  

توی آزمایشگاه همه سردند تقریبا جز تسویوکی. ولی بیرون از اینجا هر کسی اعم از

نگهبان و کارگر و...که مرا به عنوان یک فرد جدید می بیند حتما لبخند می زند و تعظیم

می کند حتی! :))

استرس دارم! اریک چرا صدام نمی کنی؟؟؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸