بی قرارم...

 

من امشب از انباشتگی رازهایِ پنهانم سنگینم و هیچ‌ راهی جز صبوری به ذهنم

نمیرسد.

مدام تکرار میکنم که "ان الله مع الصابرین" که ان الله مع الصابرین، مع الصابرین، مع

الصابرین... دست آخر هم همین صبوری‌های وقت و بی‌وقت کار خودشان را میکنند و

جوانی‌ام به یغما میرود....


پ.ن: ضعف عجیبی بر من مستولی شده...امشب راهی شهر آفتابگردونهام ولی هیچ

حوصله چمدان بستن ندارم....این آلمانی های ....2 هفته ست که منو استند بای

نگهداشتن.البته این مساله ربطی به سطور بالا نداره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (7)

اختلاف ساعت اینجا با اروپا خفه کننده ست....

از صبح منتظر میشم که ساعت 4 بشه تا روز اونا شروع بشه...بعد تا آخر شب باید 30

ثانیه یکبار میلمو چک کنم  چون هر لحظه ممکنه جواب بدن...12 شب هم که میشه

هنوز دلم نمیاد بخوابم چون اونا تا 7-8 شبشون هم میل جواب میدن گاهی....

عوضش صبح که بیدار میشم مطمئنم که تا 4 بعد از ظهر من اونا خوابن...:دی

این میلی که منتظرشم و بیم زلزله و سونامی باعث شده امشب تصمیم بگیرم سریال

ببینم ... چند قسمت Aski memnu  رو که از تلویزیون عقبم می تونم دانلود کنم و ببینم

بااین اینترنت فوق العاده پر سرعت ژاپن... 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

بلاخره گریه کرد...

همیشه یک جور خوابش را می بینم. 

همیشه در یک دالان مانند تاریک به هم می رسیم. با  چهره آرامی که کل نیرویم را

صرف ایجادش کرده ام جلو می روم و سلام می دهم حتی لبخند به لب احوالپرسی

میکنم.

منتظر می شوم کمی سرخ شود از خجالت بعد خیلی عادی شروع می کنم به گفتن

حرفهایم. بر و بر نگاهم می کند اولش...همیشه که اینطور بوده...همیشه هم این ترس

عظیم در قلبم هست که اگر حالاپشتش را به من کند و با پوزخندی دور شود چه؟ بعد

یک نقطه اوجی دارد مکالمه...آنجایی که خشم و بغض در صدای من روی هم می ریزند و

خودم می فهمم که چقدررررررر نیرو دارم صرف می کنم. با این حال حرفم را تمام می

کنم.  همیشه بیدار که می شوم یادم نمی آید که بلاخره جوابم رو چی داد؟؟؟

 

ولی دیشب چیزی نگفت...پیچید توی یک دالان فرعی، به دیوار تکیه داد و گریه کرد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

سنگری در مطبخ....

 

بدو بدو از سر کار رفتم داروخونه های سر راهم سر زدم تا ببینم دارن داروی PMS ؟

همه سر تکون دادن و با تعجب نگام کردن...روم نشد به خانوم دکتر مسن بگم مونا گفته

 بود همه داروخونه ها دارن آخه؟

البته بعدا یادم افتاد که مونا سوئد زندگی می کنه نه ایران...

دست دلمو گرفته م و اومدم خونه...گفتم عیب نداره. این ماه هم زیر شلاق سلولهای

 اغتشاشگرم دووم میارم...

سر بسر خودم نمیذارم.

 گریه می کنم هر وقت دلم خواست.

دوشبه تا دیر وقت در آشپزخونه بسر می برم. بشور و بساب و بپز!!!

هنوز حمله جدی ای نکردن بهم....!!!

نمی دونم خانومای قدیم دوره قاجار و اینا از حملات پی ام اسی بود که همش تو مطبخ

بودن یا از ترس حاج آقاشون؟ :دی

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

دل ندارم...هیچ....

 

دل ندارم هیچ...می دونستم.

دل ندارم خراشی روی تن کسی ببینم. برخلاف سنگ صبوریتی که برای دل و روح تکه

پاره دوستانم دارم.

نرگس که با اون وضع اومد خونه فقط نشستم. دلم کباب...

بی شرفها...فرشته تر از نرگس پیدا نکرده بودن برای زدن....

دست و صورتش بی نهایت کبود و متورم شده بود. لبخند می زد و می گفت:

 تو غصه نخور مینا....

رفتیم. چهارمین بیمارستان کارمون راه افتاد. ١١:٣٠ شب.

این درد و به کی باید گفت؟ ای خدااااااااااااااااااااااا!!!!!

چقدر رضا کمکمون کرد. اون لحظه می دونستم که به بهترین کسی که می تونستم

زنگ زدم.

جیکمون که نمی تونست دربیاد که هیچ باید فکر می کردیم مشخصات موتوری متواری

رو هم به یاد بیاریم...هیچ معلوم نیست چی بهش زدن...ب ا ت و م نبوده مسلما.

هنوز خیلی نگرانم. اگه  سمی بوده باشه چی...؟

دل ندارم هیچ...که دوستانم ا و ی ن را برایم نقل کنند و من گوش بدم...

که فرشته ترین دختری که میشناسم آش و لاش شود و من در بیمارستانها بدوم و

مدیریت بحران کنم.

خدایا...چه توضیحی داری؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸

کاش بروی گم شوی کلا....

 

میگن اگه میخوای پخته بشی موقع عصبانیت از کوره در نرو...

 

هفته پیش فقط با یک پی ام مسنجری و چشمک ضمیمه اش تا سر حد مرگ

خشمگین شدم...

یه لحظه همه فحشهای ناموسی راننده اتوبوسی از ذهنم گذشت و به خدا قسم که

چیزی نمانده بود خرجش کنم. اگر فکر می کنید محتوای پیام وارده مستقیما اهانت آمیز

بود سخت در  اشتباهید. فقط فرض کنید کسی که یکبار تا پای مرگ مسمومتان کرده

است با چهره ای مهربان دوباره سیب تعارفتان کند و گله که اگر دستش را رد کنید دلخور

می شود...

 

اما فقط چیزی نگفتم. اما بغض داشتم یک هفته...خیلی فشار داشت...

خدایا به تو پناه می برم....می دانی که بیش از اینها تاب صبوری دارم ولی وقاحت را

تحمل نمی توانم کرد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

تو دلم ریشه دوونده...دیگه دیره...

 

برایت نمی نویسم از گریه هایم...

صبح ۵ شنبه که رسیدم تبریز بابا اومده بود دنبالم. زنگ زد گفت تو بیا اینجا من یه کم

پام درد می کنه...رفتم دیدم نزدیک ماشین ایستاده..بوس و بغل و اینا...

بلافاصله پرسیدم چی شده؟ گفت چیزی نشده ولی خیلی می لنگید! خلاصه که پاش

ضرب دیده. چیز مهمی نبود ولی من همونجا زدم زیر گریه..بهونه کردم که چرا رضا نیومد

دنبالم؟ تو چرا با این وضعت؟

باید خوب می خوابیدم که عروسی سپید رو سرحال باشم.

تو عروسی سپید ١٠٠٠ بار من و خونواده م به افراد غریبه معرفی شدیم به عنوان دوست

ترین دوست سپید و خانوم دکتر و از این حرفا...من کاملا احساس غرور می کردم که

عروسی به این باشکوهی عروسی بست فرند منه...لحظات نابی بود.

 

بابای سپید منو بغل کرد و به برادراش گفت که من با سپید فرقی براش ندارم...

خلاصه که...

شب موقع خواب کمی...

جمعه صبح هم از تبریز تا شهر آفتابگردونها..از پشت عینکم بله...کامل..یعنی ٢ ساعت و

خورده ای...

خلاصه که هفته اولم کجا بود عزیزم؟ هستیم هنوز در خدمت تریلی ١٨ چرخ...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

تیرباران...

 

تیراول : اون موقعی که وبلاگم پابلیک بود، تقریبا همه کسایی که منو میشناختن اینجا

رو می‌خوندن...از همه چی می‌نوشتم. به قول حسین روبازی می کردم.

  از اینکه کی با کی کجا رفتم.

 خوشحالم یا ناراحت...خلاصه همه چی.

 اوجش تابستون 86 بود. قشنگترین روزای عمرمو تجربه کردم گرچه عمری نداشت این

روزا...متعاقبش شدید ترین اندوه و دلمردگی.

 می نوشتم که چقدر لحظات خوشی داشتم مثلا.

 بعدش هم از گریه هام نوشتم.

  تقریبا همه می دونستن چه خبره...یعنی انقدر نوشتم و بالا و پایین کردم تا قضیه

  تا حدودی حل شد واسه خودم.

می دونستم نوشته هام برای یه عده عجیبه. ولی خیلیا هم می گفتن که دوس دارن

نوشته هامو. به هرحال من دوس داشتم خودمو پابلیش کنم.

حالا ولی پشیمونم. آدم نباید خودشو به همه یاد بده...

تو آخرین روز 26 سالگیم یاد پست تولد پارسالم افتادم که اینو نوشتم.

 

تیر دوم: مرض دارم مگه که میرم وبلاگشو می‌خونم؟ هیچ حقی ندارم ولی هنوز هم

حسادت می‌کنم به کسایی که بهشون توجه داره...

امروز وقتی دیدم با اون عبارت لطیف خطابش کرده یه کم حالم گرفته شد. ولی بعد دیدم

 اون عبارت لطیف تر از مینای شهر خاموش نیست.

ولی زود به خودم مسلط شدم و دلمو آروم کردم. ایشالا که همیشه شاد باشه و با

آدمهای مناسب و خوب دمخور. اون هم روزای سخت زیاد داشته.

 

تیر سوم: مهمونیم خوب برگزار شد.

  ولی از ساعت 1:45 که رسیدم خونه تا 8:30 که مهمونام اومدن ممتد در حال کار بودم.

چند تا از ناخنام شکست. و ساعدم هم چسبید به فر!!! الان دو تا لکه بزرگ قهوه ای

روی دستم دارم. یعنی تا 5 شنبه که می‌خوام برم عروسی نگار خوب میشه؟ ): پیراهن

آستین بلند ندارم که....

تیر چهارم: شب جمعه لیله الرغائب بوده گویا...اصلا حواسم نبود. من به دعا خیلی

اعتقاد دارم. حیف شد.

خدا مگه لازمان و لامکان نیست؟ هوالذی علیم بذات الصدور  در ضمن.

من ولی از ماه رمضون به اینور نماز نخوندم. گرچه تو ماه رمضون پارسال امکان نداره

کسی بیشتر از من دعا کرده باشه...

بگذریم. به خودم تیر نزنم بهتره...

       

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸

ای خدا آه ای خدا...از توی آسمونا....

 

من فقط یه آرزو دارم تو سینه......

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸