شیر بی یال و دم...

در دلم چیزی ست...

جوانه ای گویا...نه! قبلتر حتی. شاید مشتی خاک مشتاق. 

می ترسم بنویسمش. می ترسم رد دستم بیدارکند علفهای هرز را...می ترسم بمیرد

خاک! می بینی از چه چیزها می ترسم؟ از بر باد رفتن چیزی که هنوز ندارم هراسانم. می

ترسم. مرا ترسانده اند...

تو اما به دل نگیر. از من نشنیده ای اما!!! در دلم چیزیست که میدانی چیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

ته دلم رو خالی می کنی گاااااهی..

 

می دونی؟ گاهی اعتماد خاموشم به تو رو از دست میدم.

وقتی که یادم میفته که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت از من حمایت نکردی.

فقط نگاه کردی و نگاه سرد و غیر حمایتگرت باعث شد حتی بهت گله نکنم.

گاهی حس می‌کنم حتی به این مساله افتخار هم می‌کنی. افتخاری از جنس خودبرتر

بینی و اینکه اصلا رفتارای آدمای ضعیفی مثل من!!! برات قابل درک نیست. البته من اگه

جای تو باشم در مورد کسی که جای اون نیستم اینقدر راحت حکم صادر نمی‌کنم.

 

حرفات نه سفید بود نه سیاه...این درست!

ولی گاهی فکر می‌کنم وقتی برای بزرگترین رنجهای من مرهم نشدی پس...

گفتم فقط گاهی....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸

داریم میایم عروسیت دختر...!!!

رفتم آرایشگاه اُبری...

مادلن موهامو کوتاه کرد. قشنگ شد...

همه آرایشگرا داشتن با هم ارمنی حرف میزدن و من لذت می بردم...

 

اینجا رو نمی خونی حیف. که بهت بگم نمی دونم چرا خوشحالم اینقدر که دارم میام

عروسیت؟ نمی دونم چرا همه چی رو یادم رفته...شایدم چون گوشتمو خوردی ولی

استخونمو دور ننداختی...

ولی حیف که هیییییچ از دامادت خوشم نمیاد!!!!! خدا کنه دعوام نشه با داماد تو این ٢

روز...

ولش کن حالا...

حالا خوشحالی؟ خودت که دوسش داری؟ شایدم چون میدونی خیلی دوست داره دلت

قرصه و خوشحالی...

خلاصه که خوشبخت بشی الهی....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...

 

از اون لحظه ای که تو و خونواده ت بعد از دیداری کوتاه از شهر ما رفتین همش می خوام

یه جوری با یکی از وسایل ارتباط جمعی یا فردی باهات تماس بگیرم و بگم که خاطره

خوبی واسه عید امسال من شدی بغلولی هی نمیشه...به قول مرد ٢٠٠٠ چهره :

 اصلا تو زندگی من همش نمیشه...

فرصت کوتاه بود ولی حالمو خوب کردی. حیف که وقت نشد خیلی حرفا رو بت بزنم

مخصوصا حرفهایی از قبیل عبور و مرور وسایل نقلیه سنگین...نشد که بگم کی چی

کار کرده تازگیا...

 

شما که رفتین بدو رفتم زیر دست خانوم آرایشگر نشستم . چشامو بستم و تعداد

زیادی اشیا پلاستیکی و فلزی جورواجور بود که رو سرم نصب می شد و با اعمال حرارت

و تایمینگ و ترتیب خاص کنده می شد.

خانومه کلی ادعاش میشه ولی گفت سایه روشن موهام این بار رنگ خاص و عجیب و

تکی شده کلا...!!!!  گفتم که در جریان باشی تو که از فلسفه این رنگ آمیزی آگاهی

 فقط...

خلاصه در اون شتاب و هیجان!!!! همش گوشم به گوشی بود که بگی من می مونم و

با تو میام عروسی . ولی گویا شهر تاکها هم خاکش دامنگیرتر از شهرآفتابگردوناس..

هی میگم بیا حرف بابا تو گوش کنیم همین ورا ایستخدام شیم و در این دیار باقی

بمونیم.

گور بابای سپهر!!! (در اینجا منظور دقیقا همان چیزیست که خواننده برداشت می کند)

 

در آرایشگاه خانمی با فیگور خاصی سیگار می کشید و بنظر خیلی خوشحال میومد.

چند بار خواستم بگم "دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان آور است "

  (سلام  حسینگریه) ولی بلافاصله یادم افتاد که او فقط کسیست که به نیکوتین اعتیاد

دارد احتمالا... 

 

خلاصه ما زیبا شدیم و به عروسی پسر خاله مشرف گشتیم و بر ما روزی گذشت...و بر

امین روز بهتری البته...

 

راستی هااااااابله...!!! طبق شهود و غریزه ای که بر من مستولی شده اتفاقاتی در

برخی استانهای همجوار هم در حال وقوع است و من به صورت کااااملا الهام گونه

فهمیدم که بله...ولی تا انتشار و اکران عمومی اخبار فعلا از پخش آنها معذورم...منتظر

می شویم که اخبار استان پخش کند....البته اخبار استانهای همسایه...  ما که

 ماهواره نداریم ولی می گویند با این جرثومه فساد میشه اخبار همه استانها رو دید و

شنید.

گفتم که در جریان باشی...

 

(راستی میون کلام! دیدی بیهلول چی کار کرد؟ ولی من این وسط دلم واسه بشیر

می سوزه (سلام نگارزبان) )

 

راستی از عاشق کافه نشین پریشانیول چه خبر؟

در سرزمین مادریه یا سو بیزی ویت ورک این باش کند؟ (انشاالله که اینجا رو نمی

خونه دیگه اگه هم بخونه ایشاللاه که نمی فهمه منظورم به اونه (سلام آیدینچشمک))

 

علی ایحال همه اینا رو عموما نوشتم که خصوصا به اطلاعت برسونم:

 

تریلری که معرف حضورت هست، ۴٨ ساعتیه که در جایی که نباید پارک نموده و

احوال من چنانست که حدس می زنی...البته ظاهرا این مساله هیچ ارتباطی به تقویم

نداره و به صورت اکازیون بر من نازل شده است.

از آنجاییکه هفته های بعد هم بنا به دلایلی کاملا منطقی،فطری و تقویمی شرایط

ادامه خواهد داشت لذا از الان همه برنامه های هفته اول کاری سال نو رو کنسل کن، با

وسایل کافی (شارژر مخصوصا) برای مراقبت از من در منطقه  آماده باش چون

وقوع هرگونه جرم و جنایت در باش کند (خوب راه افتادما (سلام باریش عم اغلیقهر))

ابدا بعید نیست....

از من گفتن. حالا تو اگه دوس داری به طاهره خانم قهقههخبر بده که بیشتر مواظب

دردونه ش سبزسبزسبز باشه، خطر این بار جانیست و تریلر هم با کسی شوخی ندارد....

خودش می داند که...نیشخند

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸

جنگ با خویشتن کن ار مردی....

 .

.

.

.

 

 پشت سر مرده اگر یک دریا آب هم بریزی به قانون هیچ خدایی

 

 برنمی‌گردد....

اشک که جای خود دارد....

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

به تو گفته بودم مرنجان دلم را....

  

ممنونم ازت که گاهی نیستی....

واین گاهی درست وقتی است که خیال می کنم باید باشی.

ممنونم که گاهی مرا یادت می رود...

واین گاهی درست وقتی است که من زیاد به یادت هستم.

ممنونم ازت که درست وقتی هستی که نباید باشی.

ممنونم که افسار می کنی خیالم را و خواستنم را...

ممنونم ازت که درست وقتی که فکر می کنم خب...این شادی تا کی قرار است بماند؟

 "کی"اش را برایم معلوم می کنی...

ممنونم ازت که به یادم می آوری تحسینها و دوست داشتنها،

"فقط تو"ها، "هر چی توبگی"ها،"....ِ من" ها، و.....ها خیلی هاشان باد

هواست...

که یادم می آوری در چه ظرف کوچکی دارم می سنجم خودم را و اندازه

ام را...

که چه کوچکم با تو ودر تو...

که چه می ماند در دستم؟

هیچ...

من را اگر رها کنی، تا آسمان هفتم، تا نزدیک خورشید ، با بالهای

مومی می پرم.

تو، شاید ندانسته، بال و پر مومی ام را می کنی از روی شانه ام....

درررررررررررررررررد دارد. خیلی هم...اما خوب است....

دلم هیچ...بالم را شکسته ای این بار...

بد شکسته ای....

باید منتظر بالهای حقیقی ام بمانم....

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧