من خوش باور ساده....

تو اینجا را نمی خوانی. تمامی شواهد و قرائن این را می گویند...

حالا نمی خواهی یا بالکل از ذهنت پاک شده وجود همچین جایی چیزی نیست که

بتوان به این راحتی فهمید. 

این را گفتم که به خودم یاد آوری کنم این پست نمی تواند دارای مخاطب خاص باشد اگر

هم نگارنده تمایل به این امر داشته باشد. 

من درکت نمی کنم. من خوشم نمیاید کسی وبلاگ مرا نخواند و به خود اجازه به چالش

کشیدنم را بدهد. من اگر بگویم آرشیو وبلاگ چه کسانی را خوانده ام مخت سوت می

کشد...

بگذریم.

آمده بودم بگویم که هر بار جور دیگری از سادگی خودم تعجب می کنم. مثل حملات

PMS که هر بار تا به اتمام نرسند می توانم روی PMS نبودنشان قسم بخورم.

به طرز عجیبی حرفهای مردم باورم می شود. 

زنگ زدم به پدر شاگردم. گفتم بیش از یک ماه از تدریس گدشته و هنوز حق الزحمه

ناچیز من به حساب من واریز نشده است. پدرش مرد متمولی به نظر می رسید.

چنان قضیه را چرخ داد که تشکر و خداحافظی کردم. گوشی را گذاشتم. با یک دو دو تا

چهار تا میشد فهمید که دروغ گفته بود. می خواسته تا موقعی که من اعتراض نکرده ام

حقم را پرداخت نکند. 

می دانی؟ آدمها را نمی فهمم. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩

Dreams can come true, soon or late....

دبیرستانی که بودم کلا با شعر زندگی می کردم... کلا ها!!! 

سپیده رفیق شفیقم همیشه می گفت برام شعر بخون....منم که یک میلیون بیت حفظ

بودم. سپیده می خواست معماری قبول بشه که شد. من شیفته مهندسی پزشکی

بودم که شدم...

سالهای اول که هنوز جوگیر رشته مون بودیم سپیده می گفت خونه ادما رو بایدبا توجه

به شخصیت و علایقشون طراحی کرد. می گفت یه روز واسه تو یه خونه

می سازم که دیواراش شکل شعر باشه...

این اتاق شعر تو یه هاوستل رو که دیدم اول یاد سپیده افتادم....

من الان 1-2 سالی هست که از شعر فاصله گرفتم ولی وقتی به اقامت تو این اتاق فکر

می کنم پوستم کش میاد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

خانه پدری...

خانه پدری آدم را بهترین جای دنیا می دانم و در عین حال به این فکر می کنم که از کی

این خانه توی ذهنم و کلامم تبدیل شد به خانه ی پدری.

هر جای دیگری که سکنی گزیدم برای مدتی کوتاه یا بلند (از خوابگاه گرفته تا خانه پگاه و

در این یکسال و نیم گذشته خانه خودم) سعی کردم شبیه هرچه بیشتر خانه باشد.

سعی کردم تلویزیونش روشن باشد گرچه آدم تلویزیون نیستم، شیشه هایش همیشه

تمیز و بی لک باشد و پرده هایش سفید سفید...

در کبودترین روزگارم آشپری می کردم و سالاد درست می کردم. کیک می پختم و اسپند

دود می کردم. و فقط باید روزگاری طولانی تنها زندگی کرده باشی تا بدانی که انرژی

می برد این کارها...که وقتی می توان با نیمرویی و حداکثر سفارش غذایی سیگنالهای

معده را تا مدتی خاموش نمود. 

من از واژه موقتی که به دنبال زندگی آدم می آید بیزارم گرچه در این مساله با نود درصد

دوستانم شریکم. که نمی گذارد من برای دل خودم مبل بخرم برای خانه ام مثلا...

که شب و روزم شده گشتن و سرک کشیدن به 4 گوشه دنیا که بلاخره یک جایی پیدا

شود که خانه ام شود برای 4 سال. که بدانم 4 سال اینجا هستم قطعا از آسمان سنگ

هم ببارد.

من آدم چمدان نیستم. آدم خانه ام. متعلقاتم زیاد است همیشه. در هر اتاق تکانی از

 کلی شی و کاغذ دل می کنم و کلی دیگر را در زیر تختی، ته کشویی می چپانم که

بماند. چه کنم. آدم سبکباری نیستم. 

حاشیه رفتم. می خواستم بگویم که خانه با پرده تمیز و شیشه های بی لک و بوی

قرمه سبزی و کیک و پیاز داغ خانه نمی شود. یعنی نه که نشود، خانه پدری نمی شود.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩

امیدم را مگیر از من خدایا....

 

نه که بخوام بگم از اشتباهات گذشته م درس نگرفتم...ولی اگه دوباره تو برخی شرایط

باشم بازم اشتباه می کنم. این معنیش اینه که مثلا اگه من یه بار یه سیب سمی از دست

کسی گرفتم و مسموم شدم این دلیل نمیشه که...

می گیرم. گاز می زنم. شاید  شیرین بود و کال نبود و لک نداشت ...

اگر نه هم که .....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸

فولاد آبدیده ورقه شده ولی چاااااق ....

 

دیروز با یکی از دوستان ساکن آمریکا چت مفصلی کردم...خیلی وقت بود که پای صحبت

هم ننشسته بودیم . کلا آدم باهوشی میدانمش هم در درس و هم در زندگی. بعد از

حال واحوال شروع به طرح مسائل جاری زندگیش کرد و نظر منو خواست...من هرچی به

نظرم می رسید گفتم و بعد از حدود دو ساعت به نتایج و جمعبندی های خیلی

متقنی!!!رسیدیم. بعد از همه در فشانیهای من با اشاره ملایم ومحتاطانه ای پرسید

خوب! تو چه خبر...؟ اشاره بسیار پوشیده ای کردم به آنچه که در 2 سال و نیم اخیر بر

من گذشت...

دستش درد نکند که می دانست و بیشتر نپرسید. آخرش هم بعد از کمی ستایش

من!!! که البته بسیار بجا بود و نیاز داشتم، گفت فولاد آبدیده شده ای دیگه میناااااا! 

*******************

خوبم. چمدان هنوز نخریده ام...کلی خرید دارم هنوز...کوتاه کردن مو و اصلاح ابرو از

هیجانات هفته آتی هستند. اگر از تنبلی و نارضایتی از روند آمادگی علمیم بگذریم فقط

می ماند اینکه چاقم فقط!!!! هیچ هم حس رژیم نیست.....

کل هفته را تقریبا خانه هستم و آخر هفته ها خانه علی و مجید به اتفاق مریم و آرش و

رضا و ممد...شام خوشمزه ای می خوریم و بحث ریشه داری را پی می گیریم...اینها

تنها معاشرینی هستند که دوست دارم وقت بگذرانم با آنها...با خیال راحت و بی اندیشه

دیروز و فردا...

زندگی خوبست این روزها...چاقم فقط!!!!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

حتما....

تو فیس بوک پیغام داد:

-شنیدم داری میری...

-بله

- بی خداحافظی نریا! دلم واست تنگ میشه

- حالا مونده تا برم

- با اینکه میری و ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمت ولی واست خوشحالم. اینجا خیلی اذیت شدی...

- آدم بد همه جا هست. آدم باید خودشو بشناسه

.

.

. (مقادیری شوخی و نقل خاطرات...)

- قبل رفتن ببینمت ها....ندیدیم هم حلالم کن...

- بای

- بای بووووس...

 

خیلی وقته آیکونهای مسنجر رو ارزون خرج کسی نمی کنم...چند لبخند هم زورکی

فرستادم...قطعا متوجه شده...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

شهروند به مثابه گوسفند....

 

از متروی تهران بیزارم. هرچی فکر می‌کنم دو تا راه بیشتر ندارم برای خلاصی از دستش:

مرگ یا استعفا...

دیروز نه دو سرنگ از خون غلیظم که جلوی چشمم وارد سرنگ شد آزارم داد، نه فوبیای

 سی تی اسکن و نه صف اعصاب خورد کن بانک و نه انجام همه این کارها به تنهایی... 

فقط شب ساعت ٨ توی مترو بود که آرزوی رهایی کردم از این کویر وحشت...

حالم خوبست. فقط خیلی کم حرف شده ام. خیلی. حرفی که در ذهن دارم اگر اهمیتی

در حدود مرگ و زندگی نداشته باشد معمولا به زبانم جاری نمی شود.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

ای بمیری اندروووو....

 

همیشه بودند دخترایی تو اطرافم که یهو خبر ازدواج عجیبشون مبهوتم کرده...مثلا

 دختری که یک ماه قبل از یک رابطه ریشه دار کنار گذاشته شده و بلافاصله با اولین

خواستگاردوروبرش ازدواج کرده...و کلا خیلی هم خودشو شاداب و خوشبخت نشون

میده و اینکه چقدر خدا لطف کرد که در عرض ١ ماه چشمش به دنیا باز شد و فلان....

 

من خودم هرگز چنین تجربه ای نداشتم ولی همیشه دلم واسه دو طرف چنین

ازدواجهایی سوخته. چیزی که می‌دونم اینه که اونقدری از جنس زن شناخت دارم که

 مطمئن باشم که این رفتارها فیلمه...

منکر این نیستم که صد البته احتمال اینکه آقای داماد از آقای معشوق سابق لایقتر

 باشه و بتونه روزگار و عمر مشترک شادتری رو برای دختر مذکور رقم بزنه اصلا کم

 نیست. ولی اون دختر خانم فقط برای اینکه از زخم بزرگی که بر پیکر زنانگیش نشسته

 فرار کنه این تصمیمو گرفته وبقیه اش دست تقدیره به اصطلاح....

 

اینو نوشتم که بگم رفتار این روزای من تو حوزه غیر عاطفی زندگیم شبیه اون دختره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸

تعطیلات آخر هفته...

 

در عرض کمتر از ٢۴ ساعت ٨٨ هزار تومان ناقابل خرج کردم...

عوضش الان یه جفت کفش پاشنه بلند خوشگل دارم...

بوی عطر نینا ریچی میدم.

و موهام یه رنگ خوشگل خوشحالی شده...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸

از مایه کتلت تا پردازش اطلاعات مغزی..!!!

 

من آخرش نفهمیدم توی این زندگی بیشتر آدم درس خواندنم یا آدم زن بودن؟

بیشتر که می‌گویم یعنی بر این باورم که غالب بودن یکی تا حد قابل توجهی آن یکی را

فلج می‌کند...یعنی تا حالا که اینجوری بوده در زندگی من. البته در دوره هایی از هردو

روند رضایت بالا داشته ام ولی غالبا سرگردان بوده‌ام.

زن بودن هم که می‌گویم چیزی است که فقط خودم معنیش را می‌فهمم. یعنی انجام

 دادن کارهایی که در ذهن من به شدت به زن بودن وابسته است. من فمنیست نیستم

ولی به شدت معتقدم که کارهای خانه‌داری مختص زن نیست. معتقدم در آشپزی

و ....باید که بین زن و شوهر تقسیم وظایف شود. که البته اصلا الان ربطی به این بحث

من ندارد!!!! و کلا توضیحش کار مشکلی است که من منظورم چیست. منظوری که فقط

خودم می فهممش. که اصلا ولش کن کلا.

یعنی منظورم زن بودن است نه زن کسی بودن...اوکی؟

دیشب که با کلی خرید وارد خانه شدم و بالطبع خسته هم بودم زیاد چند راه داشتم:

١- بخوابم چون خسته بودم.

٢- نخوابم و بعد از مختصر استراحتی زبان بخوانم.

٣- بی خیال هر دو شوم و امشب همه غذاهایی را که قصد دارم برای سحر و افطار ماه

رمضانم بپزم ردیف کنم.

خوب من به دلایلی کاملا متین گزینه سوم را برگزیدم و از ساعت 7 تا 12:30 مشغول

سرخ کردن کتلت و کوکو بودم. البته که در تمام مراحل داشتم به موضوع تزهای دکترایی

که دیروز دیده بودمشون فکر می‌کردم و کیفور می شدم. یعنی دستام آلوده به مایه

کتلت و پودر سوخاری بود و ذهنم حول Computation Patterns in Brain microcircuits

سیر می‌کرد و فکر می‌کنم اگر کسی بود در خانه حتما برق لذت و هیجان رو تو چشمام

می‌دید. از اونور هم کتلتام خوشگل و بی نقص شده بودن ولی گاهی به ذهنم

می‌رسید که من اگه الان این کتلتا رو نمی پختم می نشستم پای زبانم و یه قدم به

همون تاپیکهای براق کننده چشم نزدیکتر...:دی

ولی خوب اگه اینقدر از آشپزی هیجان نگرفته بودم شاید از خستگی اصلا حوصله فکر

کردن به زبان و تز و تاپیک رو نداشتم و اینا...

خلاصه که چنین است.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸

تموم میشن گم میشن این دقااااااااااااااایق...

 

از تلخ نویسی هایم زود پشیمان می‌شوم...

ولی می نویسم که پشیمان شوم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸

کاش بروی گم شوی کلا....

 

میگن اگه میخوای پخته بشی موقع عصبانیت از کوره در نرو...

 

هفته پیش فقط با یک پی ام مسنجری و چشمک ضمیمه اش تا سر حد مرگ

خشمگین شدم...

یه لحظه همه فحشهای ناموسی راننده اتوبوسی از ذهنم گذشت و به خدا قسم که

چیزی نمانده بود خرجش کنم. اگر فکر می کنید محتوای پیام وارده مستقیما اهانت آمیز

بود سخت در  اشتباهید. فقط فرض کنید کسی که یکبار تا پای مرگ مسمومتان کرده

است با چهره ای مهربان دوباره سیب تعارفتان کند و گله که اگر دستش را رد کنید دلخور

می شود...

 

اما فقط چیزی نگفتم. اما بغض داشتم یک هفته...خیلی فشار داشت...

خدایا به تو پناه می برم....می دانی که بیش از اینها تاب صبوری دارم ولی وقاحت را

تحمل نمی توانم کرد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

عروسک خوشگل من قرمز پوشیده...

 

در راستای توصیه های ونوس جونم دیروز واسه خودم یه عروسک لف اند کرای خریدم...

یه طرف صورتش می‌خنده یه طرف گریه می‌کنه...

خیلی دوسش دارم...ولی هنوز اسم نذاشتم واسش...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸

طعم جمعه (2)

 

بوی کیک خونه رو پر کرده...

خوشحالم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸

ساعاتی در مطبخ...

 

هیچگاه اینجا درباره سارا ننوشته‌ام...

سارا همخونه منه...سارا رو از سال ٨٠ توی خوابگاه می‌شناختم ولی از مهر پارسال

همخونه شدیم..در تموم این مدت رابطه خوبی با هم داشتیم..حتی یه بحث جدی هم

 نداشتیم...سارا همصحبت خوبیه...

توی اون شبای زهرماری پاییز ٨٧، وقتی که لپتاپ جلوم بود و مثلا داشتم تزمو تایپ

می‌کردم و یهو می زدم زیر گریه با حوصله برام حرف می‌زد...با منطقش آرومم می‌کرد.

بهم امید می‌داد...

سارا دختر باهوشیه...بلند پروازه..به دانشگاههای رنک زیر 20 فکر می کنه...

 

سارا برعکس من زیاد نوسان روحی نداره. می تونه 1 هفته از خونه خارج نشه. من اگه

خونه نباشم می تونه چند روز غذایی جز نیمرو و شیر و کالباس نخوره..

می تونه به اوضاع فیزیکی خونه کاملا بی توجه باشه...با کوه ظرفهای کثیف توی سینک

هیچ مشکلی نداره.

من نوسانات روحی زیاد دارم. خوشحالی و اندوهم هر دو شدیدن.

حتی در دوران انزوام خیلی کمتر از سارا می مونم خونه...می زنم بیرون. از خرید لذت

 می برم..از غذای سرد متنفرم. آشپزی کردونو دوس دارم.

از معاشرت با کسانی که تا حدودی مورد اعتمادم هستند اجتناب نمی کنم. ولی اگر

آدمهای جمعی که بهش دعوت شدم کارکردی جز پرکردن وقت برام نداشته باشن حتما

تنهایی رو ترجیح می دم.کتاب خوندن و وبگردی و آشپزی در مقیاس انبوه رو حتی...

 

نکته کلی ماجرا اینه که من با اینکه الان کمتر از سارا آرامش دارم ولی بیشتر از اون

خودمو می شناسم چون آدم با توی خونه نشستن فقط ممکنه روز به روز رضایت کاذبی

 از خودش پیدا کنه.

سارا دوس داره که حتما جز یکی از 10 نفر اول فیلدش بشه و احتمالا خیلی زودتر از

من از ایران خواهد رفت.

من هم از تحقیق در برخی زمینه ها خوشم میاد ولی اونقدرها شیفته علم و دانش

نیستم. مهاجرت را هم اصلا دوست ندارم ولی چون مجموعه عوامل منو به اون سمت

دارن هل میدن شاید اگه روزی نه چندان دور چمدونمو بستم به همه بگم که عاشق

نوروساینس و دیدن دنیا و تجربه های جدید بوده ام ا!!!

سارا وقت آزاد بسیار بیشتری داره نسبت به من ولی نظافت شخصی منزل مشترکمان

معمولا به عهده منه...حالا که چند روزیست که رفته ولایت و من دلم براش تنگ شده

 می فهمم که عیب نداره! به حضورش نیاز دارم...

امروز که از ساعت 11 تا 1:30 فقط مشغول تمیز کردن آشپزخونه بودم به همه اینها فکر

کردم...

من سارا رو دوس دارم. به این نتیجه هم رسیده ام که علاقه ای نداره ظرفها رو آنلاین

بشوره و هر شب اجاق گاز رو پاک کنه...من چون از دیدن ویوی آشپرخونه کثیف اذیت

میشم خوب باید خودم دست بکار شم!!!!

همیشه در این مواقع عوض حرص خوردن به خودم میگم که فرض کن همخونه نداری!

حالا از داشتن کسی که وقتی که کلیدو میندازی توی در و درو باز می کنی می بینیش

لذت ببر.کسی که شبا باهات حرف میزنه. کسی که به منطقش نیاز داری.

 

من سارا رو دوس دارم ولی اصلا حاضر نیستم با کسی با مشخصات شبیه سارا ازدواج

کنم!!!

 

عکس کاملا تزیینی است...:دی

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : من اینجوریم

وطن پرنده پر در خون....

 

یه موجی راه افتاده تو وبلاگستان که هرکی می‌نویسه که به کی می‌خواد رای بده...

منم می‌خوام بنویسم گرچه اینجا خیلی خواننده نداره...

راستش وقت و حوصله مطالعه و تحقیق کافی نداشتم این چند وقت. روحیه م هم اصلا

سیاسی نیست.

یعنی چون آدمی هستم احساساتی از همون اولی که وارد پلی تکنیک شدم حواسم

بود که وارد این مباحث نشم وگرنه الان منم اوین بودم...

تماشاچی هم نبودم گاهی...وارد بحث سیاسی هم نمیشم معمولا حتی با دوستانی

 که سیاسی نیستند. چون دانش شو نداشتم و ندارم...

مهرورز خان که تکلیفش معلومه...

اوایل حداقل آدم معمولی خوبی بنظر می‌رسید. یه ساده لوح جوزده که اومده بهشتی

بسازه از ایرانی که اون موقع نمی‌ دونستیم حداقل پوسته ش رو دوش خاتمی سواره.

قد و قواره ش در حد یک دهم یک وزیر کابینه خاتمی هم نبود...

بعد که مجبور شد هی پشت سرهم دروغ بگه واقعا دلم واسش می‌سوخت...

اینقدر حماقت متهورانه چه جوری یکجا در وجود یه آدم جمع شده بود؟ 

 

یادمه خاتمی اون آخرین روزای ریاست جمهوریش تو دانشگاه تهران در جواب

دانشجویانی که بهش توهین می‌کردند گفت:

"من می‌رم و خواهید دید که اونایی که بعد از من میان چه جوری عمل می‌کنن"

این حرفو باید طلا بگیری...

 

میر حسین موسوی رو دوس دارم...ولی خیلی نمی‌شناسمش.

تصویر مهربونش رو رو صفحه تلویزیون سیاه و سفید  14 اینچ قرمزمون کاملا یادمه...

تو اون سالهایی که از همه جا موشک می‌بارید رو سر مردم. یادمه میومد حرف می‌زد و

به مردم آرامش میداد...

چیز خیلی بیشتری نمی‌دونم ازش راستش. حسم اینه که آدم درستیه. انتظار معجزه

هم ازش ندارم. چه جوری میشه این مملکت رو درست کرد؟ فقط ممکنه کمی از دلهره

هامون کم شه و دلخوشیامون بیشتر...این خودش کم نیست...

حداقلش اینه که دلم می‌خواد رئیس جمهورم کسی باشه که بتونم بهش افتخار کنم.

ازاستدلال اونایی رو که نمی‌خوان رای بدن هم سرگیجه می‌گیرم...

من هم به میر حسین موسوی رای خواهم داد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸

َ...A kInD Of cOnffesSion

 

یک چیزی در من هست که نیاز به بررسی و تحلیل دارد کلا...

و آن اینست که من چه کنم با شهوتی که به خوانده شدن دارم؟نیشخند

 

از تابستون ٨۴ وبلاگ می نویسم و همیشه هم دوست داشتم کسایی که منو

میشناسن بخونن وبمو...تا بیشتر بشناسنم. تا بهشون بگم که من اینجوریم و اینا...

لذت می بردم از پنجره ای که بازکرده بودم..یه طرفه بود خب. من تقریبا نمی فهمیدم

کی میاد و کی میره...اون اوایل همه چی می نوشتم. شادیها و اندوههای برهنه ام رو

پابلیش می کردم...چه اشکالی داشت؟ می خواستم همه بدانند که مثلا من دیشب

شب سختی رو گذرونده ام یا یه پیاده روی دلپذیر داشتم و اینا...

 

فکر می کردم که آدم اگه روز نوشتای آدما رو بخونه خیلی بهتر می تونه بشناسدش تا

اینکه سالها از دور بشناسدش یا حتی نزدیکتر...همکار یا همکلاسی باشه...

دوس داشتم بگم من اینم...اینجوریم...

هر آدمی نیاز به کشف شدن داره...هرکسی دوس داره بقیه اونجوری ببیننش که واقعا

هست...منم دوس داشتم آدمای اطرافم بتونن منو از بقیه متمایز کنن.

 

کم کم خواننده هام زیاد شدن...

تقریبا همه اونایی که منو می شناختن روز نوشته های منو می خوندن...

لذت می بردم وقتی یکی یه جایی یه چیزی درباره خودم بهم میگه که فکر نمی کردم

 بدونه!

چن بارخواسته بودم ببندم این دریچه مو..ولی دلایل بزرگی نداشتم اون موقعها...

بیشتر می خواستم خودمو لوس کنم!

ولی اون روزی که دکمه تغییر آدرسو زدم و به خیال خودم اومدم اینجا قایم شم هیچ

 تردیدی نداشتم.

همه دل شکستگیام، همه اشکهای لیتری مو ربط می دادم به صداقت تمام و کمالی که

هر روز کادو پیچ شده نصب شده بود به جملاتم...

 

خودمو کاملا یاد داده بودم به همه...

همه می دونستن چه جوری می تونن خوشحالم کنن...چه جوری اشکمو در بیارن...

 

انصاف نبود....به قول استاد شهریارما: با چون منی به غیر محبت روا نبود...

 

ولی الان...الان که کم کم داره یادم میره از ایستگاه مترو "شهید نواب صفوی" تا "شهید

بهشتی" چند قطره اشک راهه...

یادم رفته که چه جوری بعد از اون شبای سنگین مثل بنززز میومدم سرکار انگار نه انگار

 که دیشبش سیل داشت تک تک مژه هامو می برد...

حالا که یادم رفته که چطوری می تونستم انقدر قهقهه الکی بزنم که همکارام بگن

ایشاللا همیشه اینقدر شاد باشی...!!!

حالا...

اصلا ولش کن هیچی....

 

من اینجا می نویسم و دلم می خواد افراد کمتری بخونن...و فقط به طور مشخص چند

نفر خاص نخونن...همین...

پ.ن: رفتیم شمال. خوش گذشت ولی له شدیم از خستگی...

کلی خاطره...زیتون پرورده...کلوچه فومن...های های....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

never start a fight, but always finish it...

خب...

الان دیگه اینجا شده مال خودم...

دیگه پرنده پرنمی زنه...

به یکی دو نفری که آدرس جدید و دادم گفتم که دیگه نمی نویسم

 (دروغ هم نگفتم البته)....

بقیه هم هنوز در بهت مطلقن که چطور دلم اومد ۴ سال از زندگیمو منهدم کنم...

نتیجتا کانتر اینجا به یکباره از ۴٠و۵٠ بازدید روزانه رسید به ١و٢ بازدید که معمولا خودمم

یا یه عده رهگذر...

البته گاهی خودمم ۴و۵ روز یه بار سرنمیزنم...

لذا الان برای خودم می نویسم مطلقا...

بنویسم از این روزا..

بلافاصله بعد از تعطیلات عید رفتم کلینیک آلرژی و کلی تست دادم و کلی قرص و واکسن

گرفتم...بلاخره باید این عطسه ها رو ریشه کن کنم...

تا الانشم ٢۵٠ هزار تومن خرجم شده...ولی می ارزه اگه جواب بده...

خلاصه ١شنبه ها و ۴ شنبه هام روز واکسنه...هر نوبت از هر دو بازوم.باحاله یه جورایی!

روزای زوج گاهی میرم کلاس آیروبیک..خوبه.خیلی خوبه..

جلسات اول کل یه ساعت ورزشو همش فکرم مشغول بود..یعنی یه ثانیه م هم مال

 خودم نبود...

ولی الان همه چی بهتره...

١۶ می امتحان تافل دارم و هنوز یه ثانیه هم نخوندم...عصر که از شرکت میرسم خونه

 خیلی خسته م...البته داشتم این مدت رمان "عقل و احساس" جین آستین رو می

خوندم..جالب بود. خوشم اومد.

ولی آخرش با اینکه اونی که دل ماریان می خواست نشد ولی خوب شد باز...

یعنی میشه آخر قصه منم خوب بشه...؟؟؟

دیگه چه خبر؟

شال صورتی خریدم...

یه عالمه قورمه سبزی پختم ال بای مای سلف و فریز کردم...

یه شب مریم اومد واسم پودینگ درست کرد...

اوضاع خوابم بهتر شده...

دیروز حقوق گرفتم. چسبید....

 

پ.ن: گفتم اصلا مایل نیستم ببینمش..از ته دل گفتم...باورش نمیشد...

بعد از اینکه حرفمو زدم تازه فهمیدم بهترین زمان برای گفتنش بود...

بعد از اون زمستون طاقت فرسا...

خوب کردم...

جنگ رو من شروع نکرده بودم ولی تمومش کردم...

پ.ن ٢: دلم می خواست بهش بگم: اگه نامرد بودن و بی شرف بودن افتخار داره افتخار

کن بهش...

ولی نگفتم...

پ.ن٣: خوبه آدم زندگیشو بتکونه گاهی...

الان خالیم...خالی خالی....

ولی خوبم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...

 

از اون لحظه ای که تو و خونواده ت بعد از دیداری کوتاه از شهر ما رفتین همش می خوام

یه جوری با یکی از وسایل ارتباط جمعی یا فردی باهات تماس بگیرم و بگم که خاطره

خوبی واسه عید امسال من شدی بغلولی هی نمیشه...به قول مرد ٢٠٠٠ چهره :

 اصلا تو زندگی من همش نمیشه...

فرصت کوتاه بود ولی حالمو خوب کردی. حیف که وقت نشد خیلی حرفا رو بت بزنم

مخصوصا حرفهایی از قبیل عبور و مرور وسایل نقلیه سنگین...نشد که بگم کی چی

کار کرده تازگیا...

 

شما که رفتین بدو رفتم زیر دست خانوم آرایشگر نشستم . چشامو بستم و تعداد

زیادی اشیا پلاستیکی و فلزی جورواجور بود که رو سرم نصب می شد و با اعمال حرارت

و تایمینگ و ترتیب خاص کنده می شد.

خانومه کلی ادعاش میشه ولی گفت سایه روشن موهام این بار رنگ خاص و عجیب و

تکی شده کلا...!!!!  گفتم که در جریان باشی تو که از فلسفه این رنگ آمیزی آگاهی

 فقط...

خلاصه در اون شتاب و هیجان!!!! همش گوشم به گوشی بود که بگی من می مونم و

با تو میام عروسی . ولی گویا شهر تاکها هم خاکش دامنگیرتر از شهرآفتابگردوناس..

هی میگم بیا حرف بابا تو گوش کنیم همین ورا ایستخدام شیم و در این دیار باقی

بمونیم.

گور بابای سپهر!!! (در اینجا منظور دقیقا همان چیزیست که خواننده برداشت می کند)

 

در آرایشگاه خانمی با فیگور خاصی سیگار می کشید و بنظر خیلی خوشحال میومد.

چند بار خواستم بگم "دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان آور است "

  (سلام  حسینگریه) ولی بلافاصله یادم افتاد که او فقط کسیست که به نیکوتین اعتیاد

دارد احتمالا... 

 

خلاصه ما زیبا شدیم و به عروسی پسر خاله مشرف گشتیم و بر ما روزی گذشت...و بر

امین روز بهتری البته...

 

راستی هااااااابله...!!! طبق شهود و غریزه ای که بر من مستولی شده اتفاقاتی در

برخی استانهای همجوار هم در حال وقوع است و من به صورت کااااملا الهام گونه

فهمیدم که بله...ولی تا انتشار و اکران عمومی اخبار فعلا از پخش آنها معذورم...منتظر

می شویم که اخبار استان پخش کند....البته اخبار استانهای همسایه...  ما که

 ماهواره نداریم ولی می گویند با این جرثومه فساد میشه اخبار همه استانها رو دید و

شنید.

گفتم که در جریان باشی...

 

(راستی میون کلام! دیدی بیهلول چی کار کرد؟ ولی من این وسط دلم واسه بشیر

می سوزه (سلام نگارزبان) )

 

راستی از عاشق کافه نشین پریشانیول چه خبر؟

در سرزمین مادریه یا سو بیزی ویت ورک این باش کند؟ (انشاالله که اینجا رو نمی

خونه دیگه اگه هم بخونه ایشاللاه که نمی فهمه منظورم به اونه (سلام آیدینچشمک))

 

علی ایحال همه اینا رو عموما نوشتم که خصوصا به اطلاعت برسونم:

 

تریلری که معرف حضورت هست، ۴٨ ساعتیه که در جایی که نباید پارک نموده و

احوال من چنانست که حدس می زنی...البته ظاهرا این مساله هیچ ارتباطی به تقویم

نداره و به صورت اکازیون بر من نازل شده است.

از آنجاییکه هفته های بعد هم بنا به دلایلی کاملا منطقی،فطری و تقویمی شرایط

ادامه خواهد داشت لذا از الان همه برنامه های هفته اول کاری سال نو رو کنسل کن، با

وسایل کافی (شارژر مخصوصا) برای مراقبت از من در منطقه  آماده باش چون

وقوع هرگونه جرم و جنایت در باش کند (خوب راه افتادما (سلام باریش عم اغلیقهر))

ابدا بعید نیست....

از من گفتن. حالا تو اگه دوس داری به طاهره خانم قهقههخبر بده که بیشتر مواظب

دردونه ش سبزسبزسبز باشه، خطر این بار جانیست و تریلر هم با کسی شوخی ندارد....

خودش می داند که...نیشخند

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸

شادمانم...

 

غرور آدم که نوازش شود شادمانی پشت بندش می‌آید....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

ّ....FacEboOk

 

مینا ایز بریثینگ...

مینا ایز ورکینگ...

مینا ایز ایتینگ...

مینا ایز فایتینگ ویت...

مینا ایز این گود ریلیشن شیپ ویت...نیشخند

.

.

.

فیس بوک دام هوشمندانه و جذاب شیطان بزرگ در کشورهای ساده جهان سوم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧

آهو نمی شوی بدین جست و خیز گوسپند....

پیامدهای عدم استفاده از موبایل:

استفاده از موبایل در کتابخانه موجب سلب تمرکز و آرامش مطالعه کنندگان می‌شود.

لطفا موبایل خود را خاموش نمایید.

خواهشمندیم قبل از زنگ زدن موبایل خود را خاموش نمایید.

حق دیگران را با خاموش کردن موبایل محفوظ نگهدارید.

کتابخانه محل صحبت کردن نیست. لطفا موبایل خود را خاموش نگهدارید.

سکوت در کتابخانه موجب آرامش است. آنرا با زنگ موبایل از بین نبرید.

لطفا موبایل خود را خاموش نگهدارید.

با خاموش نگهداشتن موبایل آرامش محیط را حفظ کنید.

دوست عزیز زنگ موبایل شما موجب تشویش افکار من است.

 لطفا دستگاه خود را خاموش نگهدارید.

زنگ بی موقع موبایل باعث پریشانی افکار و عدم تمرکز می شود.

 لطفا دستگاه خود را خاموش نگهدارید.

عکسبرداری از پایان نامه ممنوع می باشد و تخلف محسوب می گردد.

عکسبرداری از پایان نامه بر خلاف مقررات دانشگاه است.

لطفا در کتابخانه از موبایل استفاده نکنید.

با خاموش نگهداشتن موبایل حافظ حریم خویش و سایرین باشید.

زنگ موبایل حریم و حقوق مطالعه کنندگان را مخدوش می کند.

.................................

از اینکه با خاموش نگهداشتن موبایل موجب برقراری سکوت و آرامش شدید سپاسگزاریم!!!!!!!!!!!!

پ.ن: تو کتابخونه دانشکده کامپیوتر زیر شیشه میز مطالعه همه این جملاتو با فونت درشت و تو دوتا کاغذ A4 عمودی پشت سرهم چسبوندن...

من که کم آوردم از تنوع جملات....

بعد از اینکه کارم تموم شد، نشستم همه اینارو تایپ کردم یه جوری که بقیه متوجه نشن....قهقهه

 تو کتابخونه هم میشه کار غیرعلمی و فان انجام داد نیشخند حتی در آستانه دفاع....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧

....Dr Phil's amazing personality test

 

داشتم وبگردی می کردم که رسیدم اینجا

جاست فور فان و سرگرمی تستو جواب دادم ولی نتیجه ش به نظرم جالب بود.

مخصوصا قسمت آخرش...چشمک

 

Others see you as sensible, cautious, carefull and practical.

They see you as a clever, gifted or talented, but modest.

not a person who makes friends too quickly or easily, but

someone who's exteremly loyal to friends you do make and who

expect the same loyality in return.

those who really get to know you realize it takes a lot to shake

 your trust in your friends, but equally that it takes you a long

time to get over it if that trust is ever broken...

 

 پ.ن1: ما از سر بامی که پریدیم، پریدیم...

 پ.ن2: آره؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧