در ننوشتن دردیست که در دردناکترین نوشته ها نیست....

 

چه بارانی بود امشب...

بعد از 10 روز زندگی مزخرف کاری پیتزا و هات داگ و سیب زمینی نشاط هم چسبید.

حتی ترافیک توحید- جمهوری هم آزارم نداد. 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

دنبال که میگردی او رفته از این شهر...

 

رفتن با بلیط گرفتن و چمدون بستن شروع نمیشه. یه اتفاقیه که توی دل میفته.

من چند هفته ایه که رفتم.

دیگه وقتی به لحظه اوج گرفتن هواپیما فکر می‌کنم نه بغضم می گیره و نه حسرتی

میشینه تو دلم. حتی یه لبخند پر رنگ.

من ٨ سال در تهران تمام و کمال زندگی کردم.روی هر لبه ای که می‌تونستم قدم زدم.

پشیمانی از کار کرده زیاد دارم ولی هر موقع هر کاری رو به نظرم  لازم بود انجام دادم.

وقتی که تهران رو ترک کنم هیچ حسرتی تو دلم نیست.

لحظه رفتنم، برای همیشه رفتنم داره نزدیک میشه کم کم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

خوابگاه مریم به مثابه آرامشگاه روانی....

 

چت ۴ ساعته تا ساعت ۴ صبح و بعدش هم خوابیدن تا ١ بعد از ظهر....

بعدش هم ماکارونی عجیب و خوشمزه  دستپخت مریم با دو جور ترشی خدا به همراه

دلستر میوه های استوایی و پرتاب شدن به ساحل عاج و این حرفها....

بعدش هم گشت با هانی و گم شدن در بزرگراه اشرفی اصفهانی....

این بود دیروز من...

١٠ گذشته بود رسیدم خونه...

نمیشه آقا...نمیشه! شبا زود نمیرسم خونه....

 

پ.ن ١: دلم براش سوخت... خیلی...

پ.ن ٢: دست نرگس باید عمل بشه. چقدر آروم و بزرگه این دختر...

پ.ن ٣: باهاش ٣ ساعت چت کردم...میگه " همه جای دنیا همینه...ولی من خیلی

 خوشبختم"

پ.ن ۴: خیلی بد دارم پول خرج می کنم....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸

مرا کم، ولی همیشه دوست داشته باش...

 

گوشیم داشت نور نارنجی می پراکند و صدای آهنگ تیتراژ سریال مورد علاقه ام...

نگاهی کردم به صفحه گوشی...از اسمی که افتاده بود هیچ تعجب نکردم که هیچ...

حتی تعجب نکردم که من که شبها گوشیمو خاموش می‌کنم...

حتی تعجب نکردم که این روزا که گوشی هیشکی زنگ نمی خوره که...

فقط نگاه کردم که زنگ بخورد و تمام شود...

بعد پتوی آبیم رو دورم پیچیدم و در خوابی شیرین فرو رفتم دوباره...یه لحظه هم فکر

نکردم که چرا مثلا؟

داشتم خواب "م" را می دیدم. خوب بود و خوشحال....

داشتم توی خواب با اون آقا صحبت می کردم و جوابشو نمی دادم که:

"مگه کسی تو زندگیتون هست؟ "

داشتم به متن ای میلی که دیروز به اون خانوم دکتر توی اسپانیا فرستاده بودم فکر می

کردم و به نظامنامه شرکت و به عکس سپهرترین بچه دنیا....

بعد دوباره با صدای اس ام اس بود یا با نورش بیدار شدم و هیچ نفهمیدم که چرا:

"تو را همیشه دوست خواهم داشت...زیاد"

بعد دوباره خوابیدم و هیچ هم فکر نکردم که شبها که گوشی من خاموش است و این

 روزهاحتی گوشیهای روشن هم زنگ نمی خورند و تو هم که کلا....

فقط یادم مانده که هیچ غصه نخوردم که کسی مرا تا همیشه دوست ندارد زیاد ...

جز یکی دونفری که دوستشان ندارم زیاد...

و پتوی آبیم رو دور خودم پیچیدم و شیرین خوبیدم عمیق...

و فهمیدم که اشکهای هفته پیشم قطعا لرزه های پی ام اسی بوده است فقط...

 

پ.ن: خانومه تو اون سریاله می‌گفت: مرا کم ولی همیشه دوست داشته باش...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸

خداوند در درون مشکلات بزرگ به انتظار ما نشسته است...

 

اینجا رو خودم پیش چن تا از دوستای نزدیکم لو دادم ولی اصلا به روی خودم نمیارم...

نیشخند

این شده که هر احساس ناگواری داشتم همون لحظه میام و اینجا تخلیه می‌کنم و

میرم...

ولی معمولا نمیام از لحظات خوبم بنویسم...

از ۵شنبه و جمعه آروم و خوبی که پشت سر گذاشتم...

شرمنده دیگه...

کاربرد شخصی داره اینجا...

می‌نویسم که تسکین پیدا کنم...چشمک

وقت نمی کنم شادیامو داکیومنت کنم...ولی هست آقا جان...هست!

 

پ.ن1: لیبل پست رو زن عموم روی وایت بردش نوشته بود و به یخچال چسبونده بود

پ.ن2: دیروز روز استخر و دیزی و بستنی ویتامینه بود...

پ.ن3: مانتو خریدم به رنگ خوشرنگترین آبی دنیا...

پ.ن4: الهی من قربونت برم که اینقدررر نگران منی...

پ.ن5: نمی ذارم کسی باهام بازی کنه...مطمئن باش...

پ.ن 6:فکر کنم ندا رو ناراحت کردم..ناراحتم...

پ.ن7: می‌خوام نماز بخونم....

پ.ن8: اینم وب نویسی به سبک تو ...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸

دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را...

 

دیشب خوابی دیدم که نمی خوام در موردش صحبت کنم.  s-:

نه! حالا بذار یه کم صحبت کنم.

نفهمیدم خوشحال بود یا نه ولی لبخندش خیلی بدجنس بود.

یه سوال ازم پرسید.

جواب ندادم.

چیزی تو ماشینش جا نذاشته بودم که.

جوابم نه بود.

بغض کردم ولی نذاشتم بفهمه.

در یه لحظه حتی خواستم با صدای بلند گریه کنم یا بزنم تو گوشش یا یه حرکت

اگرسیوی تو این مایه‌ها...

ولی نکردم. ارزش نداشت. حوصله نداشتم. چشام حیف بود.

................................................................................................

 از سر تا پاش مال خودت....

با کلی آرزوی خوشبختی که اگه بگم از ته دل دروغ گفتم ولی از میانه‌های دلم...

راس میگم به خدا...

فقط لطف کن پس از پایان یه روز سخت وارد خواب من نشو....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸