مینا هنوز می‌نویسد...

برده داران زمانه چوب حراجم زدند       چوب اول که برآمد خود خریدم خویش را

توی این مدتی که اینجا ننوشتم یه جورایی احساس تنهایی می‌کنم...

البته که نوشتن را ترک نکرده‌ام و در سرزمین بلاگ اسپات می‌نویسم و دست بر قضا

زیاد هم خوانده می‌شوم و در همان روز اول پست جدید کامنتهایم مرز ٢٠ را رد می‌کند.

ولی آنجا مینا نیستم...اینست  که دلم تنگ می‌شود برای خودم...برای اون ٧ و ٨ تا

کامنت اینجا..برای کسایی که منو می‌شناسن...

خواننده‌هایی که اونجا دارم همه وبلاگ نویسان بسی حرفه‌ای هستند..و خوانندگان

اینجا دوستانی که دوست دارند بخوانند مرا فقط و اکثرا ساکتند...

روزی که تصمیم گرفتم اینجا رو تعطیل کنم از حاشیه ها به تنگ آمده بودم...اینکه هر

کسی هر برداشتی از نوشته هام می‌کرد و اون مفهوم رو به جمعی تسری می داد...

ولی به این نتیجه رسیدم که نباید لذت خوانده شدن را فدای رنج داوریهای ابلهانه کنم.

اینست که وب نویسی با هویت واقعی شهامت می‌خواهد...

وشاید به همین دلیل است که 500 و اندی بازدید روزانه در آن خانه مخفیم شادم

 نمی‌کند.

ولی چاره ای نیست هنوز.

لذا نوشتنی ها را اینجا خواهم نوشت و ننوشتنی ها را آنجا..زبان

در این مدت که ننوشتم علاوه بر تشویقهای دوستانم برای نوشتن دوباره، در واقع مساله

 دیگری بود که مرا هر چه بیشتر به سوی اینجا کشوند...و پذیرفتم که به قول حامد وبلاگ

 در زندگی آدم بسیار مهم است...عینک

توی فرم تقاضانامه یکی از دانشگاههای آمریکایی یه سوال با این مضمون دیدم که :

دو یو هو اِ پابلیک وب پیج ویت یور آون آیدنتیتی تو اکسپرس یور سلف ...؟

قطعا منظورش 360 و فیس بوک و اینا نبودنیشخند 

لذا دوباره می نویسم. نوشتن گاهی معجزه می آفریند و من  به معجزه های کوچک

ایمان دارم...لبخند 

پ.ن: راستی عوض شدما!!! دیدین بشناسین پلیز!!!خجالت

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧