شهروند به مثابه گوسفند....

 

از متروی تهران بیزارم. هرچی فکر می‌کنم دو تا راه بیشتر ندارم برای خلاصی از دستش:

مرگ یا استعفا...

دیروز نه دو سرنگ از خون غلیظم که جلوی چشمم وارد سرنگ شد آزارم داد، نه فوبیای

 سی تی اسکن و نه صف اعصاب خورد کن بانک و نه انجام همه این کارها به تنهایی... 

فقط شب ساعت ٨ توی مترو بود که آرزوی رهایی کردم از این کویر وحشت...

حالم خوبست. فقط خیلی کم حرف شده ام. خیلی. حرفی که در ذهن دارم اگر اهمیتی

در حدود مرگ و زندگی نداشته باشد معمولا به زبانم جاری نمی شود.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸

به جای این همه خواب پریشون...

تیر اول: دیشب داشتم به مریم می گفتم که عجب تابستون بی هیجانیه. بعد فهمیدم

 که مال اون خیلی هم با هیجانه. باید مواظب حرف زدنم باشم. مثل اون روزایی که

وظیفه داشتم با هر مسخره بازی حالشو خوب کنم حالا هم وظیفه دارم عیششو

منغض نکنم. من کاملا موافق قضیه هستم و به نظرم بهتر از این نمیشه!!!

 

فقط باید یه فکری برای این حرفهام بکنم چون اگه قرار باشه به مریم هم نگم و از

رودرواسی چند دوستی که اینجا رو می‌خونن اینجا هم ننویسم چیزی شاید سرطان

بگیرم.

 

تیر دوم: نصفه شب چند بار با بغض بیدار شدم. بالشم را چنگ زدم به امید اینکه دوباره

خوابم ببره و خوابهای بهتری ببینم. ولی ندیدم. تا خود صبح. 

 صبح با همه خستگی جهان بیدار شدم. و توی مترو دو سه بار بغضم ترکید.

 

تیر سوم: مترو رو دوست ندارم با اینهمه آدم مشکی پوش غرغرو که بوی خوبی نمیدن.

من حتی امروز هم لبخند می زدم به بغل دستی هام...ولی خیلیا سر صبح با ناسزا و

غرغر سوار مترو میشن و صحنه قشنگی نیست اصلا.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸

خصوصیه...نخون!

 

فقط ش و ر ت کولردار نخریده بودم تو مترو که ابتیاع گردید آن هم....

 

((:

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸