89

سال نوتون مبارک...

لحظه تحویل سال خالی خالی بودم کلی زور زدم تا آرزویی بکنم و جز سلامتی ابدی

خانواده ام چیزی به ذهنم نرسید. 

خسته شده بودم دیگر از نوک پا ایستادنهای طولانی برای تماشای دوردستها...

خوش می گذرد. در خانه می چرخم و چای با باقلوای استانبولی می خورم. لم می

دهم و سریالهای بی شمار کانالهای ترک را دنبال می کنم. روزی چند بار چک میل می

کنم و انتظار می کشم. شعر هم می گویم در ضمن...

دلینگ دلینگ اس ام اس می رسد. تا اینجا 3 شماره 912 ناشناس... قطعا می

شناسمشان ولی کی دیلیت شده اند نمی دانم. جواب نمی دهم. بی ادبی حتی اگر

باشد. والا کاری ندارد که یک عید شما هم مبارک....

شکر ایزد که کینه ای توی دلم نیست ولی حق دارم که دلم نخواهد برخی نامها را ببینم

و بشنوم...

88 خیلی سریع گذشت. 

سال 89 ...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩

پریدیم، پریدیم...

 

یک عمر از دور به من نگاه خواهی کرد...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

آآآآآخ....

دلم شبهای زمستانی را می خواهد که بابا قبل از خواب سر به اتاقم می زد که کنار در

باز باشد حتما...

شبهایی که تا دیر وقت با رضا پچ پچ می کردیم...

صبحهای روزهای تعطیل که بابا سر صبحانه سیب زرد را با حوصله پوست می کند...

دلم شبهایی را می خواهد که دعا می کردم...

 

دلم قبولی دعاهای مامان رو می خواد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

تمومش می‌کنی یا نه؟؟؟

 

بچگی من قبل از تولد برادرم، یعنی تا ٧ سالگی شکل دخترک لجبازی بود که پا بر زمین

می‌کوبید و همه چیز را می‌خواست...

مادرم زنی قوی و جدی و درونگراست... در خلال گریه های اعصاب خردکنم گاه خشمش

می‌گرفت و سیلی نرمی بر گونه ام می‌نواخت...که بس است دیگر گریه نکن...تمامش

کن...  گریه کنی کتک می‌خوری ها...!!!! گریه نکن...حرفت را بزن...!

و من حرفم را بریده بریده و لابلای هق هق می زدم که مثلا ساعت 3 بعدازظهر تابستان

می‌خواهم بروم کوچه یا شب را بمانم خانه فلان خاله یا عمو...یا فلان عروسک با پیرهن

آبی را پشت ویترین دیده ام و می‌خواهم...همین الان هم می‌خواهم...مهم هم نیست

که چند تا شبیه آن دارم...

جمله ام به پایان نرسیده هق هقم قوت می‌گرفت و مادر سیلی دوم را می‌زد که مگر

نگفتم گریه نکن زرزرو؟؟؟ بعد از سیلی گریه ام شدید تر هم می شد و با ریتم نا گواری

ادامه می یافت...

چنین بود که لوپی داشتیم..مادر می‌گفت اگر گریه کنی سیلی می‌زنم..

من گریه می‌کردم و سیلی می‌خوردم و دوباره گریه می‌کردم و سیلی می‌خوردم....

گاه از ترس و استیصال میان هق هق بریده بریده می‌گفتم که من می‌خواهم گریه نکنم

 ولی خودش میاید...تمام نمی‌شود...!!!!

آخرش بساطم را جمع می‌کردم و به قهر می‌رفتم گوشه حیاطی روی تابی جایی می

نشستم تا مثلا مامان صدایم کند بدو صورتت را بشور بیا برویم مهمانی فلان جا...تا آن

موقع یادم رفته بود...

آن روزها اینقدر کینه ای نبودم...!!!

قدم که به آینه نمی رسید ...مامان بغلم می کرد و روی میز توالت می نشاندم...

موهایم را خرگوشی می بست...چتری هایم را روی پیشانیم می‌ریخت...

می رفتیم مهمانی عصر تابستان...

.

.

.

گاه فکر می‌کنم نکنه خدا هم در همان لوپ انداخته منو...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸

از هر دری سخنی...

 

* جام تو شرکت عوض شده. اومدم طبقه همکف که نزدیکتر باشم به بخش تولید.

با پسرعموی آقای رئیس (نماینده ویژه مقام م عظم!!!!)هم اتاق شدم...

 

* به شدت منتظر دریافت یه ایمیلم و هر ٢ دقیقه یه بار صفحه اینباکس مو ریفرش می

کنم و وقتی ایمیلای بی ربط میاد عصبی می‌شم...

دل هم ندارم بردارم زنگ بزنم به دکتر ت...

 

* نه دیشب سر افطار و نه سر نماز سحر هیچ دعایی نکردم. فقط شکر...

نمی دونم از ایمانه یا از بی ایمانی یا از ترس؟

 

* جمعه شب دو تا مهمون گل داشتم ولی بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتم...شاید

اینجوری بودم که اینجوری مونده...نباید اینجوری باشم؟ من اینجوریم ولی...

 

*یه جا اسم یکی از کارمندای دانشکده مونو به عنوان سردسته اصلی چ ماقداران

خوندم...هر چی فکر می‌کنم می بینم بهش میاد. ولی کاااش دروغ باشه...

 

* آدم باید رویا داشته باشه یا نه؟

 

* آآآآآخ...اومدی تو رویام لامصب... ولی من نه به راهها و نه به بیراههای موجود فکر

نمی‌کنم.

منظورت چیه خدایا؟ یعنی هنوز چیزی برای یادگرفتن مونده؟ یا اینبار فرق می‌کنه؟

یا اینبار خودشه؟ یا چی؟

* من هیچوقت در مورد حس کسی نسبت به خودم اشتباه نکردم. سابقه نداشته.

* من از هیچی نمی ترسم.

* قرآن بخونم؟؟؟؟؟

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸

این روزها...

 

این روزها رویا می بافم زیاد...

از اون رویاهایی که انقد میرم تو بحرشون که مطمئنم سهم خودمن.

خیلی منتظرم این روزا..و خیلی امیدوار.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸

گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست....

 

معمولا زنگ که می زنه من خیلی خوب باهاش حرف نمیزنم.

- خوبی؟

- خوبم.

- چه خبر؟

- هیچی...

- چی کار می کنی؟

- کار خاصی نمی‌کنم.

- شام خوردی؟

- نه. نمی خورم. دارم ناهار فردا رو درست می کنم.

- از فلان و بهمان چه خبر؟

(خبر دارم یا ندارم.)

- میای....؟

- نه. کار دارم.

نه که عمدی باشه. نمی تونم. ندارم چیز بیشتری که بریزم توی لحنم.

گاهی چرا...!

- فلان جا خیلی خوش گذشت. فلان خرید گنده رو کردم.

از غصه هام چیزی نمیگم. ولی نمی فهمه آیا؟

دیشب هی گفت چه خبر؟ یه خبری بهش دادم. یعنی دو تا خبر توی هم.

- آهان. خوش خبر باشی. دیگه چه خبر؟

- همین خبری که دادم.

- آره خبر خوبی بود.

- آره.

- آره دیگه.

- خوب کاری نداری؟

- نه خداحافظ.

خبرم اصلا خوشحالش نکرد. ولی سعی کرد خوشحال شه.

راستش اون خبر منو هم خوشحال نکرده بود. ولی نمی دونم دل اون هم مث من با

شنیدن خبر هری ریخت پایین؟ یه حس دلهره و ناامنی بزرگ؟

نگرانمه. زیاد. می دونم.

ولی آدم این حرفا نیست. که دم به دیقه بگه که نگرانه.

کاش می دونستم اون امید داره ته دلش؟ چی فکر می‌کنه؟

با من خیلی فرق داره. تنها چیزی که می دونم اینه. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸

تیرباران...

 

تیراول : اون موقعی که وبلاگم پابلیک بود، تقریبا همه کسایی که منو میشناختن اینجا

رو می‌خوندن...از همه چی می‌نوشتم. به قول حسین روبازی می کردم.

  از اینکه کی با کی کجا رفتم.

 خوشحالم یا ناراحت...خلاصه همه چی.

 اوجش تابستون 86 بود. قشنگترین روزای عمرمو تجربه کردم گرچه عمری نداشت این

روزا...متعاقبش شدید ترین اندوه و دلمردگی.

 می نوشتم که چقدر لحظات خوشی داشتم مثلا.

 بعدش هم از گریه هام نوشتم.

  تقریبا همه می دونستن چه خبره...یعنی انقدر نوشتم و بالا و پایین کردم تا قضیه

  تا حدودی حل شد واسه خودم.

می دونستم نوشته هام برای یه عده عجیبه. ولی خیلیا هم می گفتن که دوس دارن

نوشته هامو. به هرحال من دوس داشتم خودمو پابلیش کنم.

حالا ولی پشیمونم. آدم نباید خودشو به همه یاد بده...

تو آخرین روز 26 سالگیم یاد پست تولد پارسالم افتادم که اینو نوشتم.

 

تیر دوم: مرض دارم مگه که میرم وبلاگشو می‌خونم؟ هیچ حقی ندارم ولی هنوز هم

حسادت می‌کنم به کسایی که بهشون توجه داره...

امروز وقتی دیدم با اون عبارت لطیف خطابش کرده یه کم حالم گرفته شد. ولی بعد دیدم

 اون عبارت لطیف تر از مینای شهر خاموش نیست.

ولی زود به خودم مسلط شدم و دلمو آروم کردم. ایشالا که همیشه شاد باشه و با

آدمهای مناسب و خوب دمخور. اون هم روزای سخت زیاد داشته.

 

تیر سوم: مهمونیم خوب برگزار شد.

  ولی از ساعت 1:45 که رسیدم خونه تا 8:30 که مهمونام اومدن ممتد در حال کار بودم.

چند تا از ناخنام شکست. و ساعدم هم چسبید به فر!!! الان دو تا لکه بزرگ قهوه ای

روی دستم دارم. یعنی تا 5 شنبه که می‌خوام برم عروسی نگار خوب میشه؟ ): پیراهن

آستین بلند ندارم که....

تیر چهارم: شب جمعه لیله الرغائب بوده گویا...اصلا حواسم نبود. من به دعا خیلی

اعتقاد دارم. حیف شد.

خدا مگه لازمان و لامکان نیست؟ هوالذی علیم بذات الصدور  در ضمن.

من ولی از ماه رمضون به اینور نماز نخوندم. گرچه تو ماه رمضون پارسال امکان نداره

کسی بیشتر از من دعا کرده باشه...

بگذریم. به خودم تیر نزنم بهتره...

       

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت...

 

رسما دارم له میشم از صبح...

سردرد بی خوابی دیشب...با فیلم شهادت اون دختر نازنین که اسمش ندا بود و تو بغل

 باباش چشاشو واسه همیشه بست...

خدایا اون ندا چه گناهی داشت؟

١٠٠٠ تا آرزو داشت مثل من....

حالم خییییلی بده...دلم آغوش مامانمو می خواد...دیشب تا صبح خوابیدم و بیدار شدم

و ترسیدم و لرزیدم...

کی می دونه امشب به خونه ش میرسه یا نه؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸