بی قرارم...

 

من امشب از انباشتگی رازهایِ پنهانم سنگینم و هیچ‌ راهی جز صبوری به ذهنم

نمیرسد.

مدام تکرار میکنم که "ان الله مع الصابرین" که ان الله مع الصابرین، مع الصابرین، مع

الصابرین... دست آخر هم همین صبوری‌های وقت و بی‌وقت کار خودشان را میکنند و

جوانی‌ام به یغما میرود....


پ.ن: ضعف عجیبی بر من مستولی شده...امشب راهی شهر آفتابگردونهام ولی هیچ

حوصله چمدان بستن ندارم....این آلمانی های ....2 هفته ست که منو استند بای

نگهداشتن.البته این مساله ربطی به سطور بالا نداره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

مینا، جشن بیکران...

از مطب دکتر که آمدم بیرون دلم میخواست پرواز کنم توی سرمای جردن...دلم می

خواست جشن بگیرم...اولین قدم خرید یک رژ بورجویس به مبلغ 11500 تومان بود...

حالا در خانه ام نشسته ام و شادی و آرامشی با من در زیر این سقف قدم

میزند...خوراک مرغ درست می کند، رژ جدید را امتحان می کند، شعله بخاری را کم و

زیاد می کند...و به شبهای پاریس میندیشد...

تنها چیزی که می دانم اینست که این حس مال منست دیگر، ضمیمه من است و هیچ

ضمیمه و تبصره ای ندارد...

لازم نوشت: پارسال همین موقعها با 10 تریلی هم نمی شد بغض مرا جابجا

کرد...آخرش خودم زمینگیرش کردم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸

ای بمیری اندروووو....

 

همیشه بودند دخترایی تو اطرافم که یهو خبر ازدواج عجیبشون مبهوتم کرده...مثلا

 دختری که یک ماه قبل از یک رابطه ریشه دار کنار گذاشته شده و بلافاصله با اولین

خواستگاردوروبرش ازدواج کرده...و کلا خیلی هم خودشو شاداب و خوشبخت نشون

میده و اینکه چقدر خدا لطف کرد که در عرض ١ ماه چشمش به دنیا باز شد و فلان....

 

من خودم هرگز چنین تجربه ای نداشتم ولی همیشه دلم واسه دو طرف چنین

ازدواجهایی سوخته. چیزی که می‌دونم اینه که اونقدری از جنس زن شناخت دارم که

 مطمئن باشم که این رفتارها فیلمه...

منکر این نیستم که صد البته احتمال اینکه آقای داماد از آقای معشوق سابق لایقتر

 باشه و بتونه روزگار و عمر مشترک شادتری رو برای دختر مذکور رقم بزنه اصلا کم

 نیست. ولی اون دختر خانم فقط برای اینکه از زخم بزرگی که بر پیکر زنانگیش نشسته

 فرار کنه این تصمیمو گرفته وبقیه اش دست تقدیره به اصطلاح....

 

اینو نوشتم که بگم رفتار این روزای من تو حوزه غیر عاطفی زندگیم شبیه اون دختره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸

خانه ام را باید عوض کنم...

 

"میم" زنگ می‌زند. بم می خندد. من هم می خندم.

می‌گویم: به نظر تو اندازه ام چقدر است؟

(منظورم اندازه تحملم است. به رویم نمی آورد. به رویش نمی آورم.)

می گوید: نمی دانی.

می گویم: خانه ام را باید عوض کنم.

چیزی نمی گوید.

می خواهم بگویم: نشد...

ولی تن صدایش، مهربانی بی دلیلش نمی گذارد بگویم.

می گویم: شاید بشود هنوز ولی....نشد هم نشد...!!!!

می گویم: بیا تمام شود.

می گوید: تازه شروع کرده ایم....

یاد حرف هانی میفتم که می گفت برایت آنجوری که دلم می‌خواهد دعا کردم...

.

.

دلم برایش تنگ....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸

غرور آدم که نوازش شود....

 

دیشب شب خوبی بود... بعد از مدتها کلی احساسات خوب داشتم.

هیچ تاثیری هم نداشت تلاش مذبوحانه اش در منغض کردن عیشم.

دلم می سوخت حتی براش. که چرا الان که باید خوشحالترین و آرومترین دوره زندگیش

باشه اینقدر بالا و پایین می پره و حرکات بچه گانه انجام میده...

که حال منو بگیره؟ مثلا من حسودی کنم بهش با این خوشبختی فیکش؟

خوشبختی هرکسی به درد خودش می خوره فقط ...

یه گوشه روح منم پر نمی کنه اون لُردش...کسی که بنظر نمیاد برای خودش هم خیلی

لُردباشه...!!!

خلاصه که...شب طولانی و خوبی بود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

تریلی 18 چرخ...

 

از صبح ۴شنبه یه تریلی ١٨ چرخ اومده پارک کرده رو دلم...

گاهی یه کم دنده عقب می گیره....گاهی با همه چرخاش رو قلبم حرکت می کنه..

من ولی زندگیمو می‌کنم.

 خرید میرم.

 کباب کثیف متبرک به تصویر ١۴ معصوم می‌خورم!!!!

میرم بیمارستان ملاقات خاله مهوش مریم.  

مهمونداری می کنم و آشپزی.

به علی جی زنگ می زنم و آدرس یه حوزه خلوت برای رای دادن رو می پرسم.

رای هم حتی میدم.

ولی تریلیه همونجاست. بعد از ظهر که مهمونام می خوابن رو تختم چنگ به موهای دو

رنگم می زنم و روی بالشم رد مشکی اشکمو نگاه می کنم.

دستمو می ذارم رو قلبم و به خودم قول میدم که تموم میشه...

حتما تموم میشه...

به خدا تموم میشه..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی...

 

گیرم که بغض بی دلیل که دلیل قطوری دارد البته...

گیرم که اشک بی پایان که مطمئنم پایانش چندان دور نیست...

گیرم که نوستالژ شدن گاه به گاه و حسرت کشنده...

گیرم که فرو رفتن در نقش قربانی مظلوم ماجرا و پرسش از آقای خدا که چرا؟

ولی ته ته ماجرا می دونی چیه؟

تموم شد. رفت. تمامتر هم خواهد شد. می‌دانم.

مطمئنم که کل جریان کائنات منو داره به جاهای خوب می‌بره...

اگه مقاومت بیهوده نکنم.

عمل جراحی هم درد داره...برش داره...زخم داره...ولی اگه عضو معیوب از بدن خارج

نشه ممکنه بمیریم حتی...

خودمو سپردم به تیغ آقای خدا...

دارم اتاق ریکاوری رو هم ترک می‌کنم حتی کم کم....

چقدر همه چی شعار بنظر می‌رسه تا وقتی خودت در متن ماجرا قرار نگیری...

همه چی درسه...تجربه ست...دنیا هم آینه ست...

کل قصه همینه به گمونم....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

never start a fight, but always finish it...

خب...

الان دیگه اینجا شده مال خودم...

دیگه پرنده پرنمی زنه...

به یکی دو نفری که آدرس جدید و دادم گفتم که دیگه نمی نویسم

 (دروغ هم نگفتم البته)....

بقیه هم هنوز در بهت مطلقن که چطور دلم اومد ۴ سال از زندگیمو منهدم کنم...

نتیجتا کانتر اینجا به یکباره از ۴٠و۵٠ بازدید روزانه رسید به ١و٢ بازدید که معمولا خودمم

یا یه عده رهگذر...

البته گاهی خودمم ۴و۵ روز یه بار سرنمیزنم...

لذا الان برای خودم می نویسم مطلقا...

بنویسم از این روزا..

بلافاصله بعد از تعطیلات عید رفتم کلینیک آلرژی و کلی تست دادم و کلی قرص و واکسن

گرفتم...بلاخره باید این عطسه ها رو ریشه کن کنم...

تا الانشم ٢۵٠ هزار تومن خرجم شده...ولی می ارزه اگه جواب بده...

خلاصه ١شنبه ها و ۴ شنبه هام روز واکسنه...هر نوبت از هر دو بازوم.باحاله یه جورایی!

روزای زوج گاهی میرم کلاس آیروبیک..خوبه.خیلی خوبه..

جلسات اول کل یه ساعت ورزشو همش فکرم مشغول بود..یعنی یه ثانیه م هم مال

 خودم نبود...

ولی الان همه چی بهتره...

١۶ می امتحان تافل دارم و هنوز یه ثانیه هم نخوندم...عصر که از شرکت میرسم خونه

 خیلی خسته م...البته داشتم این مدت رمان "عقل و احساس" جین آستین رو می

خوندم..جالب بود. خوشم اومد.

ولی آخرش با اینکه اونی که دل ماریان می خواست نشد ولی خوب شد باز...

یعنی میشه آخر قصه منم خوب بشه...؟؟؟

دیگه چه خبر؟

شال صورتی خریدم...

یه عالمه قورمه سبزی پختم ال بای مای سلف و فریز کردم...

یه شب مریم اومد واسم پودینگ درست کرد...

اوضاع خوابم بهتر شده...

دیروز حقوق گرفتم. چسبید....

 

پ.ن: گفتم اصلا مایل نیستم ببینمش..از ته دل گفتم...باورش نمیشد...

بعد از اینکه حرفمو زدم تازه فهمیدم بهترین زمان برای گفتنش بود...

بعد از اون زمستون طاقت فرسا...

خوب کردم...

جنگ رو من شروع نکرده بودم ولی تمومش کردم...

پ.ن ٢: دلم می خواست بهش بگم: اگه نامرد بودن و بی شرف بودن افتخار داره افتخار

کن بهش...

ولی نگفتم...

پ.ن٣: خوبه آدم زندگیشو بتکونه گاهی...

الان خالیم...خالی خالی....

ولی خوبم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

آلویز مع العسر یسری...

 

        "هرگز نامید نشو...ممکنست آخرین کلید که در جیب داری قفل را باز کند"

 

پ.ن: پست قبلی رو که داشتم می‌نوشتم ابدا فکر نمی‌کردم که قفل بازشدنی باشه

حتی...جمله بالا شعار نیست....

در این تکه دنیا که من زندگی می‌کنم، دو شبانه روز بی وقفه بارون بارید..

ولی الان رنگین کمون قشنگی در اومده....

اگه این سردرد بذاره ازش لذت ببرم...چشمک

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧

خداوندا مرا آن ده که آن به...

 

اون پستمو یادتونه که اومدم اینجا نوشتم که خراب شی دنیا و واژگون شی فلک که

اذیتم می‌کنی؟

که داد زدم سر آقای خدا که چرا می‌زنی تو پرمن و از این صحبتا؟

دو هفته پیش بود دیگه...داشتم میرفتم سینما فلسطین که یکی زنگ زد و خبر بدی

بهم داد... چیزی رو از دست داده بودم...چیزی که مدتها براش وقت و انرژی گذاشته

 بودم.

حس می‌کردم که این اسمش فقط بدشانسیه...ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که

 طرف خیلی هم حرف بدی نزد. فقط حرفشو بد زد. به هرحال در اون زمینه به نوعی

احساس خسران می‌کردم...

صبح امروز دوستی گرانقدر از آن من!!!که گویا مدتی بود که با من قهر بوده و من بی خبر

بوده ام!!! دعوتم کرد به سینما آزادی...زیاد حوصله نداشتم.از اونجاییکه جلسه امروزم با

 دکتر رضایتبخش نبود. ولی رفتم.

سر مطهری بودم که یه اس ام برام اومد.....وووووووووووووووووووو (یعنی wooow)

یه خبر خوش. خیلی خوش...یعنی برآیند اگه بگیرم خوشی این خبر می چربید به اون

تلخی دو هفته پیش...

باروووووووون می بارید. دیر رسیدم بازم...تا رسیدم دوستم گفت ببین هوا چه خوبه!! تو

بازم بگو کاخت نگون باد ای فلک!!!

خلاصه که من در حضور ایشان از آقای فلک و همه دست اندرکاران مربوطه عذرخواهی

نمودم و قرار شد که از این به بعد همیشه منتظر آخرش باشم...لبخند

با آقای خدا هم که از این حرفا نداریم...حودش میدونه که گاهی بدجوری با آستانه

تحملم بازی می کنه...

بعد به این نتیجه رسیدیم که این مساله پتانسیل اینو داره که بشه یه پست...

پ.ن1: راستی من این وسطا باید یه دفاعی هم بکنم...متفکر

پ.ن2: داده ات نعمت، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است....قلب

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧

....fAkE kInG

 

در ایام کودکی کتاب خوشگلی داشتم به اسم شاهدخت و قورباغه

یا یه همچین چیزی...

 

ماجرای دختر پادشاهی بود که مجبور بود تعداد زیادی قورباغه رو ببوسه

تا نهایتا یکی از اونا تبدیل بشه به شاهزاده رویاهاش...قلب

 

خب سرراست ترین نکته ای که میشه از این افسانه لطیف گرفت اینه

 که خب آدم اگه می خواد Soulmae شو پیدا کنه گاهی باید هزینه های

 دردناکی بپردازه...

قورباغه ظاهرا در ادبیات نماد هر کار سخت و مزخرفیه که مجبوریم

انجامش بدیم...

بزرگ که شدم هیچ قوربا غه ای رو نبوسیدم...چشمک

 

ولی هیچ جا نه دیده بودم نه شنیده بودم و نه خونده بودم که شاهزاده

ای رو ببوسی و قورباغه بشه...

کاملا بی ربط: مرسی احمدرضای عزیز...امروز منو ساختی  با اون

ترانه...

نمیگم کدوم ترانه چون ماشاللا CC ش سند تو یونیورس بود دیگه...نیشخند

باز اگه سوالی اشکالی باشه در خدمتیم...زبان

دلم از خون چون میییییییییینا لبریز و من خاموشم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧