از تهران...

این Jetlag  که میگن چیز خیلی بدیه...

یعنی من دیروز و امروز حدود 4-5 صبح بیدار شدم و بعد واسه خودم قصه گفتم که

تونستم تا 7-8  تو تخت باقی بمونم...!!! هنوز ساعت ژاپن بر بدنم حکومت می کنه

ظاهرا...خسته وگیجم...

ظهر رفتم یه پیاده روی طولانی!!! از میدون فردوسی تا سه راه جمهوری رو قدم زدم و

دنبال بوی عید گشتم....

این جت لگم اگه خوب شه باید خونه تکونی کنم...بعد کم کم رهسپار شهر آفتابگردونا

بشم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸

خوبم...

 

فقط آمدم بگویم که بیهوشی فرایند جالبی است. یک تکه از زندگی آدم حذف می شود

 و معلوم نمی شود کجا می رود...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

قشنگترین عروس دنیا....

 

سپیده ماه شده بود...غرق در تور و نور و نقره و پولک...

 

سپید برای من فراتر از دوست و بهترین دوست معنا دارد. اعتقاد ١۵ساله ای که او و

خانواده اش به من دارند همیشه برایم شیرین بوده است.

تاب   آوردن دوری یعنی دوری دورتر از این برای هر دوی ما طاقت فرساست.

برایش آرزوی خوشبختی می کنم. خیلی زیاد. هر قدری که بتوان خوشبخت بود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

تولدم مبارک.....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸

طعم جمعه (2)

 

بوی کیک خونه رو پر کرده...

خوشحالم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸

بعد از یک روز سخت برای خود لالایی بخوانید....

 

صبح که رسیدم شرکت عطی یه کاتالوگ از محصولات آرایشی و زیبایی اوریف لیم داد

دستم و چند دقیقه ‌ای دور از چشم مهندس محوش بودم....

 

فکر کنم درصد قابل توجهی از حقوق این ماهم میره پای خرید این رژا و لاکها و سایه‌های

هیجان انگیز....

 

لیبل پست هم بالای صفحه یه نایت بادی لوشن هیجان انگیز اومده بود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

عروسی در گلستان...

 

کمی باورش سخته که با اون همه برف و بارون و کولاک و هشدار صدا و سیما که ای

مردم جاده هراز و فیروز کوه بستس!!! یه راننده مهربون پیدا شه که آدمو از تبریز ببره

گرگان و تازه خیلی هم حرف گوش کن باشه و دو قدم یه بار یه ترمز بزنه و تو هر شهری

یکی از دوستاتو سوار کنه...نیشخند

 

و صبح زود روز بعد تو بعد از ٢٠ ساعت جاده نوردی و عبور از ۶ استان اونقدر ذوق زده

باشی که چمدونتو تو ماشین جا بذاری...

می دونم که پیدا نمیشن دیگه مردمانی چنین صبور و مهمون نواز که ٣ روز خونشونو با

تمام امکانات ترک کنن و در اختیار مهمانانی چنان آشوبناک چون ما قرار بدن...

 

می دونم. می دونم که دیگه نمیشه که این همه آدم دور هم جمع شیم ...کلاه قرمزی

ببینیم و از ته دل بخندیم..

 و ١٠-١٢ نفربا تموم وجود رفته بودیم که اوقات خوشی رو با هم سپری کنیم و خوشتر

هم سپری شد.

داشتم فکر می کردم که شاید این اولین و آخرین عروسی عمرم باشه که هم عروس و

هم داماد رو با تموم لایه های وجودشون می شناسم....هر ٢ تا از دوستای درجه اولم

هستن.قلب

 

همه مون اولین ١٣ بدر عمرمون رو دور از خونواده هامون سپری کردیم. درجاده

نهارخوران و بوق زنان در معیت یک کمری سفید که گلهای آبی و صورتی و کاریکاتور

عروس و دوماد روش نقاشی شده بود و مردم مات و مبهوت مارو نگاه می کردند و اینکه

 گروه سنی مون چندان به دست اندرکاران برنامه عمو پورنگ نمی خوره...!زبان

 

جای همه دوستان ساکن دیار باقی رو که کم کم داره تعدادشون از ما بیشتر میشه رو

هم خالی کردیم. خیلی خالی...

و رسیدیم تهران...

باز هم ما و تهران و ددلاینها و متروی شلوغ...

 

پ.ن١: اینم گزارش مبسوط حسب الامر! خوبم راستی...ممنونم از دل مهربونت.

 

پ.ن ٢: تصمیم گرفتم تو سال جدید کمتر از واژه "واقعا" استفاده کنم. هیچی واقعی

نیست...

 

پ.ن ٣:لطفا با من حرف نزن...ساکت

خواهش می کنم .   بامن حرف نزن

 هیچوقت...

 

 پ.ن ۴: منم نگرانشونم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸

کتاب بخوانیم زنده بمانیم....


از اِ بانچ آو مای بست فرندز کارت خرید از انتشارات هاشمی هدیه گرفتم به مبلغ قابل

توجه!!!

از اونجایی که 1 سالی میشه که وقت آزادم رو در وبلاگهای همین حوالی گذروندم و

بشدت از فضای کتابخونی دورم، لذا هم اکنون نیازمند یاری آبیتان هستم.


از هرگونه پیشنهاد نام کتاب یا پیشنهاد همراهی برای خرید بشدت استقبال می گردد.

به بهترین پیشنهادها به قید قرعه یک جلد کتاب نفیس هدیه خواهد شدچشمک

قبلا از صبر و حوصله فروشندگان دوست و برادر در انتشارات هاشمی تشکرات وی‍ژه بعمل

میآید. نیشخند


  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : هورااااا

چهار کلمه حرف علمی...

 

دفاع کردم.

 

تموم شد.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : هورااااا

نامه پایانی یا پایان نامه...

 

این روزا خودمو کمی بیشتر دوس دارم...شفاف شدم یه چیزی تو مایه‌های مینای مینا

که می‌گفتی...

خوابای خوب و نشانه‌های روشن می‌بینم. ولی حیف که نمیشه به کسی چیزی گفت...

البته چند روزی گذروندم با حالی پرسیدنی و نگفتنی...کاش می‌شد زن بود ولی طعم

ناگوار PMS رو نچشید...

بعد از شبهای بارونی، دو شب بیداری دیگه نیاز داشتم تا تموم کنم پایان نامه رو...

دیروز وقتی با چشمهایی به شکل دو مثلث مختلف الاضلاع!!! نامتقارن نشستم روبروی

دکتر و پایان نامه رو گذاشتم رو میزش، نفس راحتی کشیدم بای ناو...لبخند

ولی دیشب هم فرندز نذاشتن زودتر از 1 بخوابم...نیشخند

پایان نامه م مشتی جدول و نمودار و درصده که قراره گوشه کتابخونه خاک بخوره...

چیزی که تا آخر عمرم یادم می‌مونه تجربه ارزشمند کار کردن با دکتره...

نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم دکتر از دوستای نامبروان آقای خداااس...نزدیکه به بالا...

یعنی سه شنبه های من داره تموم میشه؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧

بوی بهبود از اوضاع جهان می شنوم...

 

آقای خدا دعاهای منو مستجاب کرد...

معجزه همیشه هست...

 همه گرههایی که تا یکی دو هفته پیش با دندون هم باز نمی شدن

دارن یکی یکی خودبخود باز میشن...

خدایا شکرت...ببخش که بیتابی کردم...

خوشحالم....خوشحالم...خوشحالم...

شما هم ببخشید اگه این مدت زیاد غر زدم...چشمک

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧