بید و باد

من بید شده ام

لای لباس های پشمی

 ژاکت های قدیمی

پیراهن های تابستانی


حفره های کوچک حفر می کنم

      به خیال این‌که

      تونل های دراز

    به نور خواهند رسید


اما تنها از این کنج تاریک کمد  

  به کنج دیگرش می رسم

من بید شده ام.

کند پرواز می کنم

زود به دام می افتم

راحت جان می دهم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : وبگردی

ماناماناها...

 

آن روز بلیط را جلوی چشمت که خواهش ماندن داشت پاره کردم و

گفتم نمی روم...

 

خوشحال شدی. جشن گرفتیم و من نورهای شب را توی آن جفت

چشم ذوق زده ات می دیدم و حتی انعکاس نور هواپیمارا که از روی پل

گذشت.

 

آن وقت نبود، شاید از خیلی وقت پیشش بود که ماندن زندانم بود و من

آغاز کرده بودم رفتنم را بی صدا .

که رفتن برای ما ناماناها چمدان و مسواک و جوراب بردار نیست.

اسارت بردار نیست این سرگشتگی. این سرگشته.

 

تقصیر تو نبود. گمشده نداشتی که راه بیفتی سنگفرش بشماری.

کوچه ها را سرک بکشی بی آن که بخواهی کسی اسمت را بلد

باشد.

که بروی گذرانی وقت. عابرها را عابری کنی. بگذریشان.

بشینی پای حرفشان . از هوا و آفتاب و درخت بگویی.

از طعم قهوه و چایی و توت. که در آن حرفها چیزکی بیابی.

چیزی که زخم دلت را مرهمی باشد اندکی. رد شوی. هی رد شوی. 

رد شوی...نمی شد خب.نبودی ازآن جنس.

 نمی شد حالیت کرد که رفتن نماندن نیست.

دستت را ول کردن نیست. ورای این حرفهاست جنسش. نوعش.

گفتن ندارد.

 

می شود رفت و ماند هزاران بار و برگشت و نگشت.  

 

کاش می شد بدانی که آن وسوسه گم شدنی که می چرخد دور دلم،

 پروانه وار، پرزورتر از این حرفهاست....

کاش می شد بدانی...

 

پ.ن: از اینجا...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧

....Dr Phil's amazing personality test

 

داشتم وبگردی می کردم که رسیدم اینجا

جاست فور فان و سرگرمی تستو جواب دادم ولی نتیجه ش به نظرم جالب بود.

مخصوصا قسمت آخرش...چشمک

 

Others see you as sensible, cautious, carefull and practical.

They see you as a clever, gifted or talented, but modest.

not a person who makes friends too quickly or easily, but

someone who's exteremly loyal to friends you do make and who

expect the same loyality in return.

those who really get to know you realize it takes a lot to shake

 your trust in your friends, but equally that it takes you a long

time to get over it if that trust is ever broken...

 

 پ.ن1: ما از سر بامی که پریدیم، پریدیم...

 پ.ن2: آره؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

حرفهایی از این دست...

عشق یعنی نزدیک شدن و احترام یعنی حفظ فاصله...

رابطه انسانی اخلاقا سالم رابطه ای است که توام با عشق و احترام است. یعنی فرد در

عین آنکه به شوق نزدیک شدن به محبوب پاسخ مثبت می‌دهد، اما باید هنر حفظ

فاصله را هم بداند و پاره ای حریمها را درنوردد.

در واقع یکی از مهمترین راههای نزدیک شدن به دیگری آنست که فاصله هایی را با او

رعایت کنیم. و این صورت دیگری از "پارادوکس عشق یا محرمیت" است. تو فقط وقتی

می‌توانی به محبوبت به معنای واقعی نزدیکتر شوی که هنر رعایت فاصله با او را بدانی.

در واقع تو در هر رابطه ای باید بکوشی نقطه تعادل بین عشق و احترام را که متناسب با

آن رابطه خاص است کشف کنی.

هنر رابطه ورزی هنر کشف آن نقطه تعادل طلایی است.

                                     برگرفته از مقاله پیوند عشق اثر نوزویک ترجمه آرش نراقی

پ.ن : خوندنشو به همه توصیه می‌کنم.

        ممنون از دوست خوبی که لینکشو برام فرستاد.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : وبگردی

داده های خود یکایک پس گرفت...

بعضی آدم‌ها حضورشان نامحسوس است، قطره‌ای‌ست، باریک است.
 
بی آن ‌که حواس‌ات باشد راه‌شان را می‌کشند می‌آیند توی زنده‌گی‌ت، بعد فکر می‌کنی
 
 حالا را بگذار بمانند، هر وقت خواستی بیرون‌شان می‌کنی، در را رو‌شان می‌بندی.
 
 نمی‌شود اما، یک‌جورِ عجیبی نمی‌شود هیچ‌کارشان کرد.
 
می‌خواهم بگویم اصلن مثل یک سم، یک سمِ رقیق، وارد خون‌ات می‌شوند. آغشته‌ات
 
می‌کنند. این‌قدر اما دوزشان کم است که هی خیال می‌کنی هر وقت بخواهم ترک‌شان
 
می‌کنم، خودم را ترک می‌دهم. اما یک‌هو چشم باز می‌کنی می‌بینی مسموم شده‌ای.
 
 تمام تن‌ات را سم گرفته، تمام رگ‌هات را. حالا نه می‌شود سم‌زدایی کنی‌ت، نه
 
 می‌شود بی‌آن زنده‌گی کنی.
 
اصلن همین جاهای زنده‌گی‌ست که آدم باید حواس‌اش را جمع کند. که بی‌خودی
 
خیال‌اش از بابت خودش راحت نباشد.
 
 که بی‌خودی خیال نکند هر چیزی دوره و زمان و سن و سال خودش را دارد و این‌ها.
 
نه. انگار دنیا منتظر نشسته ببیند از چی داری حرف می‌زنی، چی را داری انکار می‌کنی
 
که بردارد همان را صاف بگذارد جلوت، بعد تکیه بدهد عقب ته‌خندی بزند و همین‌جور
 
نگاهت کند، عاقل اندر سفیه.
                                                                        برگرفته از وبلاگ آهو خانوم
 
پ.ن١: میگن سیگارم اینطوریه...زبان
پ.ن2: اینو که خوندم یادم افتاد که شهریار ما میگه:
داده های خود یکایک پس گرفت             عادتم داد و خمارم کرد و تریاکم نداد

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

...

                         

جناب آقای سر هرمس مارانا می‌فرمایند:

اهالی اسکاتلند رسم کارایی داشتند. روزهایی بود از سال، که رضایت‌مندی‌شان از

روزگار، آن‌قدر کاهش پیدا می‌کرد که می‌نشستند در خانه، برای عزیزان‌شان نامه‌ای

می‌نوشتند و از آن‌ها می‌خواستند که برای‌شان بنویسند برای چه دوست‌شان داشته‌اند

 و می‌دارند. نامه‌ها را پست می‌کردند. می‌نشستند به انتظار. جواب‌ها که می‌رسید،

آن‌ها را اول چند بار می‌خواندند. آن‌قدر که حلاوتش رسوب کند در دل‌شان. بعد، نامه‌ها را

جایی پنهان می‌کردند تا هر بار که دل‌شان گرفت از خاکستری‌ِ دنیا، دوباره بروند سراغش

 و روح‌شان را جلا بدهند به مهری که پیدا و پنهان بود در لابه‌لای خطوط. ‌

البته واضح و مبرهن است که این رسم، سال‌ها است که در آن دیار از خاطره‌ها رفته

 است. نگردید بی‌خود در این ویکی‌پدیاهای‌ بی‌خاصیت‌تان.

 

پ.ن: اینه که باید اصلن یه کارخونه تأسیس کرد که برای همه‌ی اونایی که دوست داشته

 شدن،خواسته‌شدن،ستایش‌شدنِ خون‌شون پایین افتاده آدمای اسکاتلندی تولید کنه.

 این‌جوری دنیا پر می‌شه از آدم‌های اعتماد به نفس‌دار. آدم‌های سرشار. آدم‌های

 آروم....لبخند

 

 اصلن هر آدمی باید ستایش‌گر خودش را داشته باشد. زن و مرد که ندارد هیچ، کوچک و

 بزرگ و پیر و جوان هم ندارد...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧