حسادت عصر جمعه...

 

اصلا انصاف نیست که کسانی که غری برای زدن ندارند کلی آدم آماده عزیزم جانم گویان دم

دستشان باشد.   

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

یادت مرا فراموش...

نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت
است، چیزی که من مدت‌هاست آن را از یاد بردم.

تنهایی پر هیاهو/ بهومیل هرابال/ پرویز دوایی

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

فرار یعنی امکان رهایی....

 

دکتر با حیرت بسیار، توگویی که از اتفاقی بسیار نادر سخن می‌گوید روبرویم نشسته

 بود و می‌گفت:

"دانشجویی داشتم که می خواست انتحار کنه! یعنی خیلی روحیه ش خراب شده بود

بعد از بهم خوردن نامزدیش با کسی که اصلا فرد مناسبی هم نبود از اول.

فقط می خواست بره. بره گم و گور شه کلا. رفت اروپا!!!

ولی شما لازمه که یکم فاکتورهای دیگه رو هم در نظر بگیرین. اروپا هم شد جا؟؟؟

من کلا به رفتن کسی از ایران کمک نمی کنم. مسوولیت شرعی داره برام. ولی اگه

کمک هم می کردم این کمک شامل اروپا رفتن نمی شد"

بحث فایده نداشت. از اتاقش با دلخوری بسیار اومدم بیرون ولی کل راه داشتم به اون

 حرفاش فکر می‌کردم نه به ریکام ندادنش.

هیچ جوری نمی تونستم به دکتر بگم که ببین!!! ثوابتر از این چه کاری سراغ داری که

دست کسی رو که قلبش تبر خورده بگیری که فقط دور شه از جایی که هر طرف می

چرخه تبر تیز می بینه؟  تو، تویی که 16 سالگی وارد دانشگاه شدی و 24 سالگی دکترا

گرفتی چه می فهمی من چرا 2 ساله که اشکم بند نمیاد؟

دکتر! تو تا حالا کسی، با ناز و نوازش بردتت بالای ابرا پله پله؟ تو هر قدم برگرده تو

چشات نگا کنه که بیا من هستم. بعد که رسیدی اون بالا با تمام قوا پرتت کنه پایین که

بیفتی ته دره؟ بعد با بی شرمی عظیمی بیاد با لبخند برات گل بیاره و گله کنه که چرا

تنهام گذاشتی؟

 

جایی نمیرم که دکتر! خیابونام عوض میشن فقط و آدمای دور و برم.

و این برای منی که قلبم دوساله که هر ساعت یا زیر تبر بوده و یا در نوبت تبر بزرگتری

یعنی یک عالمه امکان.

 آره. فرار و دقیقا خود فرار یعنی امکان. امکان بزرگی برای فراموشی وحشت و حیرت

لحظه فرود تبر لااقل.

باید می گفتم و چه بسا که دلش به رحم هم میامد ولی نگفتم که.

گویی مرا برای سکوت آفریده‌اند.

باید هررررررچه زودتر برم از سرزمینی که آبرویی حتی برای خداش نمونده.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸

سنگری در مطبخ....

 

بدو بدو از سر کار رفتم داروخونه های سر راهم سر زدم تا ببینم دارن داروی PMS ؟

همه سر تکون دادن و با تعجب نگام کردن...روم نشد به خانوم دکتر مسن بگم مونا گفته

 بود همه داروخونه ها دارن آخه؟

البته بعدا یادم افتاد که مونا سوئد زندگی می کنه نه ایران...

دست دلمو گرفته م و اومدم خونه...گفتم عیب نداره. این ماه هم زیر شلاق سلولهای

 اغتشاشگرم دووم میارم...

سر بسر خودم نمیذارم.

 گریه می کنم هر وقت دلم خواست.

دوشبه تا دیر وقت در آشپزخونه بسر می برم. بشور و بساب و بپز!!!

هنوز حمله جدی ای نکردن بهم....!!!

نمی دونم خانومای قدیم دوره قاجار و اینا از حملات پی ام اسی بود که همش تو مطبخ

بودن یا از ترس حاج آقاشون؟ :دی

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

تو دلم ریشه دوونده...دیگه دیره...

 

برایت نمی نویسم از گریه هایم...

صبح ۵ شنبه که رسیدم تبریز بابا اومده بود دنبالم. زنگ زد گفت تو بیا اینجا من یه کم

پام درد می کنه...رفتم دیدم نزدیک ماشین ایستاده..بوس و بغل و اینا...

بلافاصله پرسیدم چی شده؟ گفت چیزی نشده ولی خیلی می لنگید! خلاصه که پاش

ضرب دیده. چیز مهمی نبود ولی من همونجا زدم زیر گریه..بهونه کردم که چرا رضا نیومد

دنبالم؟ تو چرا با این وضعت؟

باید خوب می خوابیدم که عروسی سپید رو سرحال باشم.

تو عروسی سپید ١٠٠٠ بار من و خونواده م به افراد غریبه معرفی شدیم به عنوان دوست

ترین دوست سپید و خانوم دکتر و از این حرفا...من کاملا احساس غرور می کردم که

عروسی به این باشکوهی عروسی بست فرند منه...لحظات نابی بود.

 

بابای سپید منو بغل کرد و به برادراش گفت که من با سپید فرقی براش ندارم...

خلاصه که...

شب موقع خواب کمی...

جمعه صبح هم از تبریز تا شهر آفتابگردونها..از پشت عینکم بله...کامل..یعنی ٢ ساعت و

خورده ای...

خلاصه که هفته اولم کجا بود عزیزم؟ هستیم هنوز در خدمت تریلی ١٨ چرخ...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸