امپراطوری انتظار...

 

 هیچ نوشتنم نمی آید...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩

در ننوشتن .....

من واقعا دیگر توانایی نوشتن ندارم....

همچنانکه توانایی کتاب خواندنم را مدتهاست از دست داده ام. وبگردی و گودر نشینی

مثل فست فود رگهایم را پر می کند و جایی برای کاغذی که بدست بگیرم باقی نمی

گذارد. 

از کیفیت زندگی هم چیزی نگویم بهتر است....

اینروزها تنها دلخوشیم شنیدن صدای پدر و مادرم شده...پدرم همیشه مطمئن است که

همه کارها درست میشود مادرم ولی می گوید درست نشد هم عیبی ندارد. پدرم

همیشه معتقداست که جای این همه غر زدن نمازت را بخوان....مادرم با او موافق است

ولی فکر می کند که من بیخود سرو صدا می کنم....

از هیچکدامشان انتظار ندارم که درکم کنند. مادرم لیسانسش را در شهری نزدیک

خانواده اش گرفته. هر آخر هفته به دیدار خانواده می رفته و در آن شهر هم کلی قوم و

خویش داشته. باز هم گاهی تصاویر تلخی از آن دوره سخت!!!! در ذهنش هست...

بعد هم در 21 سالگی با پدرم ازدواج کرده. مردی که همیشه شبیه آیینه است.

فرزندانش هم ما بوده ایم که البته رضا (سلام دادا :*) بسیار کمتر از من مساله دارد.

من هم که اصولا با هر بیچارگی شده مسائلم را به دوش می کشم تا مبادا خاطرشان

مکدر شود.  در 2 ماه اخیر من مسئول بحران در خانه شناخته شده ام چون رضا را

تشویق به ثبت نام در کلاس زبان کرده ام و او یک ماه وقت نکرده به خانه برود و دلشان

برای او بسیار تنگ شده...فرزند پسر همیشه دوست داشتنی تر است. نه که چیزی

برای من کم بگذارند ولی واقعیت تلخیست که به دوری من عادت کرده اند و به غیبتهای

هفتگی برادرم هنوز نه! 

حالا همه اینها به کنار، می خواستم بگویم که هرگز در این سالها خانواده ام تخمینی از

میزان باری که بر دوشم بود نداشتند.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

بی قرارم...

 

من امشب از انباشتگی رازهایِ پنهانم سنگینم و هیچ‌ راهی جز صبوری به ذهنم

نمیرسد.

مدام تکرار میکنم که "ان الله مع الصابرین" که ان الله مع الصابرین، مع الصابرین، مع

الصابرین... دست آخر هم همین صبوری‌های وقت و بی‌وقت کار خودشان را میکنند و

جوانی‌ام به یغما میرود....


پ.ن: ضعف عجیبی بر من مستولی شده...امشب راهی شهر آفتابگردونهام ولی هیچ

حوصله چمدان بستن ندارم....این آلمانی های ....2 هفته ست که منو استند بای

نگهداشتن.البته این مساله ربطی به سطور بالا نداره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا(4)

صبح با رودریگو جلسه داشتیم. تمام حواسم رو جمع کرده بودم ولی خیلی جزئیات رو

نفهمیدم! البته موضوع سخت بود و اون مطلب رو شاید به فارسی که هیچ ترکی هم نمی

فهمیدم بار  اول...:دی

گفت و گفت و گفت و پرسید. سوالشو نصفه نیمه جواب دادم. کارمو توضیح داد...بعدشم

گفت بقیه ش بمونه واسه عصر... سخته. گاهی خیلی سخته. 

مشکل دیگه اینه که اینجا سیستم عاملی به نام ویندوز چیزی در حد جکه...حتی لپ تاپ

وایو هم من ندیدم جز خودم دست کسی. همه اپل...لینوکس...

دلم واقعا تنگ شده...اینجا شبیه بهشته ولی جذبم نکرده...!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (1)

پریشب نزدیک نیمه شب رسیدم اینجا. 

همه چیز سفر درست پیش رفت. هر 3 پرواز و مسیر فرودگاه تا محل اقامتم. 

حدود 1 ساعتی با تاکسی راه بود از فرودگاه تا آنجا. دو چیز در بدو ورود توجهم را جلب

کرد:

شهر بسیار بزرگتر از چیزی بود که فکر می کردم و هوا سردتر...

"شیوی" دختر استرالیایی چینی الاصل همخانه ام دم در ساختمان منتظرم بود.

26 ساله،دکترای داروسازی دارد از دانشگاه سیدنی و برای یک دوره پست دکترا

اینجاست. نامزد هم دارد البته. ملاحظه می فرمایید که مردم چقدر در زندگانی جلو

هستند! :پی

خانه به همان لوکسی بود که در عکسها قبلا دیده بودم. شیوی اتاق با تخت کوئین را

اشغال کرده بود و من در اتاق دیگر ساکن شدم. همه چیر مرتب بود دوشی گرفتم و

خوابیدم. شیوی یک موبایل برایم گذاشت که فردا صبح هر وقت بیدار شدم زنگ بزنم

بیایند دنبالم. 

علیرغم خستگی زیاد نتوانستم زیاد خوب بخوابم. حدود 1 بعد از ظهر تسویوکی آمد

دنبالم. با ماشینی بسیار فاخر که آخر نفهمیدم اسمش چیست. 

اینجا اسمش SeaSide House هست. آزمایشگاهی بسیار زیبا با نمای کامل رو به

اقیانوس آرام... بسیار زیباست. همه چیز عالی...

دیروز بعد از ساعت 6 با بچه های لب رفتیم یک رستوران ژا پنی. کمی برنج و سبزیجات

خوردم. بد نبود. 

هنوز با استادم حرف نزده ام. دیروز خوش آمد گفت و قرار شد امروز تاک کنیم که هنوز

نیامده سراغم من هم نرفته ام! سرم به خاطر بیخوابی درد می کند. امروز صبح هم

چون می خواستم با شیوی بیایم 6:30 بیدار شدم و کلا هم زیاد خوب نخوابیدم. با

اتوبوس آمدیم. خوب شد تنها نیامدم ...اتوبوس سوار شدن تشریفات خاصی دارد اینجا.

به محض سوار شدن دستگاه دم در شماره ای روی کاغذ صادر می کند برای هر مسافر.

و روی بردبالای سر راننده میزان کرایه هر مسافر تا مقصد نهایی اتوبوس درج می شود.

موقع پیاده شدن شماره و کرایه به ماشین تحویل داده می شود. بسیار هم گران. برای

مسیری که 10دقیقه هم طول نکشید حدود 3 دلار! یعنی فرض کن از میدان آزادی تا

میدان انقلاب!  

توی آزمایشگاه همه سردند تقریبا جز تسویوکی. ولی بیرون از اینجا هر کسی اعم از

نگهبان و کارگر و...که مرا به عنوان یک فرد جدید می بیند حتما لبخند می زند و تعظیم

می کند حتی! :))

استرس دارم! اریک چرا صدام نمی کنی؟؟؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸

Global Citizenship....

مدتیه دارم به شهروندی دنیا فکر می کنم...

به پیدا کردن همفکرایی که بتونن در طولانی مدت خلا حضور همخونامو کمرنگ کنن. باید

دنبال این جور راهها بگردم...

می تونم؟ 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

زمانی برای بازگشت تریلی...

 

رکورد زده ام این بار..می دانم...

غروب بود و سرد...مکثی کردم جلوی میوه فروشی سرکوچه و هر چه سعی کردم دلم از

آن خرمالوها بخواهد نخواست که نخواست...

حس عجیبی داشتم. پر از ایمان بودم و خوشحالی و در عین حال خستگی و نفس

بریدگی.دردی در قلبم داشت پا می گرفت بعد از ماهها... مطمئن بودم که دلم گریه می

خواهد و مطمئن تر که دلم نمی خواهد حواس خودم را پرت کنم...

گاهی همه آن شجاعت پست قبل  یکجا بر سرم آوار می شود. دلم هق هق می

خواهد با صدای بلند بلند...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

آیین تفوا ما نیز دانیم...

 

نه که برایم مهم نباشد ولی نمی ترسم دیگر از دل به جاده طولانی که نه هوای شاید

طوفانی سپردن و رفتن به نا کجا آباددددد....

یعنی نمی ترسم از ناکجا آباد ...فقط خنده ام می گیرد از نام شهرهایی که در بلیط می

بینم...نامهایی که فکر می کردم فقط در سریالها وجود دارند و حتی از دید اوشین هم

دور بودند.  ولی حالا می بینم که نخیر وجود دارند و می توانند مقصد کسی باشند.

آنقدر آدمها را شناخته ام که بدانم من اگر اینجا باشم یا در جزیره ای توی اقیانوس آرام

زندگی کنم رونده همان راهی هستم که با چراغهای رنج مزین شده تا زمانی که راه

می دهد تاریکیهای روحم....

.

.

.

 

 میل زدم به ناکابایاشی که بلیط را بگیر من سروقت خواهم آمد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

خوبم...

 

فقط آمدم بگویم که بیهوشی فرایند جالبی است. یک تکه از زندگی آدم حذف می شود

 و معلوم نمی شود کجا می رود...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

BefOr cUt...

 

در ١ ماه اخیر شلوغترین هفته عمرم را گذرانیدم. به یاد ندارم حوالی کنکورها و امتحانها

و دفاعهای از سرگذرانده زندگیم چنین ایامی داشته بوده باشم!!!!

تعداد زیادی پرونده باز توی زندگیم دارم، هر روز هرکدام را اپسیلونی پیش می برم و

 هیچ.دوباره خواب، دوباره فردا...

ولی خوبست کلا. نقطه عطفست. دوره ای است که عوضم کرده...

فردا می روم کرج...پیش دکترم. بعد از شرکت. سخت است. غروب می‌رسم و تا ١١

برمی‌گردم. خدا کند که قضیه فاینال شود و سفرهای کوتاه من تمام شود.

آخر هفته مامان می آید و خاله ها...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸

زنی به شکل دیو...

 

پرده اول: دیشب تا سرم رو گذاشتم روی بالش دنیا با فرکانس عجیبی دور سرم

چرخید. چشام ناخودآگاه بسته شد و لایه لایه تاریکی از هر طرف جذبم کرد. یاد ماه

 رمضون ٢ سال پیش افتادم که یه بار سر نماز این اتفاق برام افتاد.

یه جایی اون وسطا خواب جالبی دیدم. دیدم من و مهشید و "میم" توی یه جای راهرو

مانندی هستیم و میم یه سبیل مشکی خنده دار داره. من و مهشید هم از خنده پخش

 زمین بودیم اونقدر که نمی تونستیم حرف بزنیم با هم...

 

پرده دوم: موقع سحر از دستشویی نمی‌تونستم پاشم از سرگیجه...به زحمت خودمو

رسوندم پای سفره و با سارا و خواهرش سحری خوردم. بعدش یه سوسک درشت رو

موقع مسواک زدن کشتم و از بوی پیف پاف تا صبح هم عطسه می‌کردم و حالت تهوع

داشتم.

پرده سوم: صبح موقع رفتن به سرکار در مجموع خوشحال بودم چون کفشهامو دوس

داشتم. چون دیروز دکتر "ت" کارمو راه انداخته بود.چون خواب "میم" رو دیده بودم...

یعنی کی میشه خودشو ببینم؟؟؟؟ ولی خوشحال بودم....

 

پرده چهارم: دم ظهر تا رفتم توی فیس بوک یادم افتاد که چرا "میم" توی خواب من

 سبیل داشت..ولی بازهم خوشحال بودم. سرظهر به شدت سرم گیج می رفت دوباره.

سر نهار بچه ها تصمیمم رو گرفتم که فردا دیگه روزه نگیرم. اعتماد بنفس نداشتم. هر

 لحظه ممکن بود بیفتم. 

 

پرده آخر: نفهمیدم چطور شد که افتادم. قبلش ولی زنی به شکل دیو منو از پای تست

فیلترها کشوند بالا و محاکمه م کرد. هیچ نفهمیدم چرا. چرا نمره م شد ۵ از ٢٠. چرا

توانایی دیدن مسائل رو نداشتم. چطور افتادم زیر یک علامت سوال گنده. توی مترو ولی

پوزخند احمقانه ش ذهنمو گاز می زدکه: از فردا یه جفت کفش کتونی می‌پوشی...

 دیروز به کفشام چپ چپ نگا کرده بود زنی به شکل شیطان.

حالا: آش رشته روی گازه. با عجله پختمش ولی حس خوردنش نیست.  هیچی واسه

تسکین خودم پیدا نمی کنم. صدای خنده های بم "میم" رو کاش می شنیدم امشب.

آرزوئه دیگه.

خیلی وقت بود احساس بی مصرفی و بی کفایتی نکرده بودم.

دلم مامان بابا مو می خواد...بیان پیشم بمونن تا بی نهایت. شبا تنها نباشم.

من نمی خوام برم دوبی...از بازی خسته شدم.

 فردا دیگه روزه نیستم. ولی تازه اول سپتامبره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸

بلاتکلیفی که منم...

 

صبح رو با یک اشتباه خطرناک و احمقانه شروع کردم...منتظرم ایادی نجات از جلسه

 دربیاد تا بش زنگ بزنم ببینم میشه این گند کاری منو جبران کرد یا نه؟

ضمن اینکه زنگ زدن به دکتر "ت" رو فعلا به تعویق انداختم....سخته خب....

 

و ضمن تر اینکه فعلا در تمام ابعاد زندگی بسیاااااااار بلاتکلیفم.

تکلیف خونه رو باید تا اول مهر روشن کنم. یعنی زودتر از اول مهر...واین مستلزم اینه که

تکلیف خودم تا اون موقع مشخص شده باشه.

یه آلترناتیو موندن تو این خونه س بدون سارا...که میشه اجاره زیاد و تنهایی در مقابل

جابجا نشدن...شاید هم یافتن همخانه ای....ولی کی آخه...؟

یه آلترناتیو هم اجاره منزلی کوچکتر با اجاره کمتر در محله ای بهتره...ولی هم گشتن و

هم جابجایی سخته خب....

بعدشم اون خونه ای که می گیرم معلوم نیس که تا کی می‌مونم توووش...

بعدشم هر لحظه ممکنه پول پیشمو لازم داشته باشم در خلال اینکه نیاز به اسکان هم

 دارم خب...:دی

یعنی می رسیم به اینکه " ویک می آپ وِن سپتمبر اِندز..."

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸

از هر دری سخنی...

 

* جام تو شرکت عوض شده. اومدم طبقه همکف که نزدیکتر باشم به بخش تولید.

با پسرعموی آقای رئیس (نماینده ویژه مقام م عظم!!!!)هم اتاق شدم...

 

* به شدت منتظر دریافت یه ایمیلم و هر ٢ دقیقه یه بار صفحه اینباکس مو ریفرش می

کنم و وقتی ایمیلای بی ربط میاد عصبی می‌شم...

دل هم ندارم بردارم زنگ بزنم به دکتر ت...

 

* نه دیشب سر افطار و نه سر نماز سحر هیچ دعایی نکردم. فقط شکر...

نمی دونم از ایمانه یا از بی ایمانی یا از ترس؟

 

* جمعه شب دو تا مهمون گل داشتم ولی بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتم...شاید

اینجوری بودم که اینجوری مونده...نباید اینجوری باشم؟ من اینجوریم ولی...

 

*یه جا اسم یکی از کارمندای دانشکده مونو به عنوان سردسته اصلی چ ماقداران

خوندم...هر چی فکر می‌کنم می بینم بهش میاد. ولی کاااش دروغ باشه...

 

* آدم باید رویا داشته باشه یا نه؟

 

* آآآآآخ...اومدی تو رویام لامصب... ولی من نه به راهها و نه به بیراههای موجود فکر

نمی‌کنم.

منظورت چیه خدایا؟ یعنی هنوز چیزی برای یادگرفتن مونده؟ یا اینبار فرق می‌کنه؟

یا اینبار خودشه؟ یا چی؟

* من هیچوقت در مورد حس کسی نسبت به خودم اشتباه نکردم. سابقه نداشته.

* من از هیچی نمی ترسم.

* قرآن بخونم؟؟؟؟؟

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸

:)

 

کارت ملی م پیدا شد.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

جای شکر دارد کلا...

 

این شبها که سر بر بالش می‌گذارم ترس آرام می خزد کنارم.

گاه صداهای عجیب غریب می‌شنوم از کوچه.

 گاه تلاش آهسته کسی برای باز کردن در آپارتمان را حس می‌کنم در نیمه های شب.

البته حتی در همین لحظات هم ترس زیادی ندارم. دیگر ترسی نمانده.

خوابهایی می‌بینم عجیب. تعجبم وقتی بیشتر می‌شود که اول صبح تعبیر خوابم را از

دیدگاه فروید می‌خوانم و چشمانم گرد  می‌شود.

جای شکر دارد که هنوز خوابهایم اینقدر شفافند. معنا دارند. من را منعکس می‌کنند.

جای شکر دارد که نمی ترسم از چیزی...

خانه ام را خیلی دوست دارم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸