من خوش باور ساده....

تو اینجا را نمی خوانی. تمامی شواهد و قرائن این را می گویند...

حالا نمی خواهی یا بالکل از ذهنت پاک شده وجود همچین جایی چیزی نیست که

بتوان به این راحتی فهمید. 

این را گفتم که به خودم یاد آوری کنم این پست نمی تواند دارای مخاطب خاص باشد اگر

هم نگارنده تمایل به این امر داشته باشد. 

من درکت نمی کنم. من خوشم نمیاید کسی وبلاگ مرا نخواند و به خود اجازه به چالش

کشیدنم را بدهد. من اگر بگویم آرشیو وبلاگ چه کسانی را خوانده ام مخت سوت می

کشد...

بگذریم.

آمده بودم بگویم که هر بار جور دیگری از سادگی خودم تعجب می کنم. مثل حملات

PMS که هر بار تا به اتمام نرسند می توانم روی PMS نبودنشان قسم بخورم.

به طرز عجیبی حرفهای مردم باورم می شود. 

زنگ زدم به پدر شاگردم. گفتم بیش از یک ماه از تدریس گدشته و هنوز حق الزحمه

ناچیز من به حساب من واریز نشده است. پدرش مرد متمولی به نظر می رسید.

چنان قضیه را چرخ داد که تشکر و خداحافظی کردم. گوشی را گذاشتم. با یک دو دو تا

چهار تا میشد فهمید که دروغ گفته بود. می خواسته تا موقعی که من اعتراض نکرده ام

حقم را پرداخت نکند. 

می دانی؟ آدمها را نمی فهمم. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩

حتما....

تو فیس بوک پیغام داد:

-شنیدم داری میری...

-بله

- بی خداحافظی نریا! دلم واست تنگ میشه

- حالا مونده تا برم

- با اینکه میری و ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمت ولی واست خوشحالم. اینجا خیلی اذیت شدی...

- آدم بد همه جا هست. آدم باید خودشو بشناسه

.

.

. (مقادیری شوخی و نقل خاطرات...)

- قبل رفتن ببینمت ها....ندیدیم هم حلالم کن...

- بای

- بای بووووس...

 

خیلی وقته آیکونهای مسنجر رو ارزون خرج کسی نمی کنم...چند لبخند هم زورکی

فرستادم...قطعا متوجه شده...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

سیرت زشت...

 

همه ما چهره منحصر بفردی داریم. سلیقه مان در انتخاب لباس و نوع آرایش با دیگری

متفاوت است. علت اینکه چیزی را می خریم و به تن می کنیم یا مو و چهره مان را به

گونه خاصی می آراییم اینست که ذائقه و تفکرمان با دیگری فرق دارد. بدیهی است که

برخی از انسانها به دلیل تمکن مالی یا هر دلیل دیگری دستشان در خوش تیپی و

زیبایی!!! بازتراست و دکوراسیون ظاهری آنها توجه همه را جلب می نماید و تحسین

همگان را برمی انگیزد و بالطبع عده ای هم در نقطه مقابل این عده قرار دارند.

سال اول دانشگاه که بودیم شبها توی خوابگاه معمولا بساط مسخره بازی و حرف این و

آن را زدن داغ بود. می گفتیم و می خندیدیم. ولی همیشه به یاد دارم که صحبتهایمان

 مرز داشت و به تمسخر کسی نمی رسید.

یکبار به یاد دارم که ونوس خیلی جدی گفت:

 مسخره کردن آدمها به خاطر نقصی که خودشان نقشی در آن نداشته اند (مثل چهره و

 گاهی حتی نوع پوشش و گویش و فرهنگ...) نشانه نادانی است.(صلوات!!!)

حرفش واضح و ساده بود ولی برای من جذابیت خاصی داشت. من متاسفانه در

محیطی بزرگ شده بودم که سرگرمی مردم این بود که ساعتها در مورد چهره و لباس

 پوشیدن دیگران حرف بزنند. این مساله چنان ربطی به شهرستانی که در آن زندگی

می کردیم نداشت چه بسا بستگان تهرانی ما در این زمینه پیشتاز بودند. من ولی

 دقیقا به یاد دارم که بعد از آن حرف ونوس تلنگری خوردم و از آن به بعد همیشه حواسم

 بود که در جمعهای دوستانه اگر بخواهم در مورد وزن و قد و سایز دماغ و مارک نداشته

 لباسهای کسی سخنرانی کنم با سکوتی تلخ و نگاههایی سنگین مواجه خواهم شد.

امروز خوشحالم که فرکانس آن عادت زشتم تقریبا به صفر رسیده است.  

ولی گاهی در جمع نزدیکانم که خیلی هم دوستشان دارم از حجم جملات بی شرمانه

در مورد فواصل بین اجزای صورت و مارک جوراب افرادی که فقط یکبار از دور ملاقات شده

اند به ستوه می آیم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸

خوابها...

بعضی خوابها تا سالها رهایت نمی‌کنند.

شاید چند ماهی بیشتر نیست که دیگر خواب الکترونیک ٢ و آن ٩ کذایی را نمی بینم.

دیشب هم خواب دفاع ارشدم را دیدم. تمام سوالهای داور و تمام نمودارها را...

آخرش شدم ۵/١٧ ...حالم گرفته شد.

با لرزش موبایلم ار خواب پریدم. یکربع به ١٠ بود. دکتر بود.

گفت که برای مقاله زحمت زیادی کشیده ام. یک دور خوانده ولی نیاز نبوده چون نگارش

 من حرف ندارد!!! مطلب را خوب پخته و پرورده ام...من باب پیشنهاد چند تغییر کوچک

که اگر مایلم اعمال کنم و...

هی منتظر شدم ١٩ پارسال را پس بگیرد و بکند ۵/١٧ ...

نکرد. خواب دیده بودم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

زنی به شکل دیو...

 

پرده اول: دیشب تا سرم رو گذاشتم روی بالش دنیا با فرکانس عجیبی دور سرم

چرخید. چشام ناخودآگاه بسته شد و لایه لایه تاریکی از هر طرف جذبم کرد. یاد ماه

 رمضون ٢ سال پیش افتادم که یه بار سر نماز این اتفاق برام افتاد.

یه جایی اون وسطا خواب جالبی دیدم. دیدم من و مهشید و "میم" توی یه جای راهرو

مانندی هستیم و میم یه سبیل مشکی خنده دار داره. من و مهشید هم از خنده پخش

 زمین بودیم اونقدر که نمی تونستیم حرف بزنیم با هم...

 

پرده دوم: موقع سحر از دستشویی نمی‌تونستم پاشم از سرگیجه...به زحمت خودمو

رسوندم پای سفره و با سارا و خواهرش سحری خوردم. بعدش یه سوسک درشت رو

موقع مسواک زدن کشتم و از بوی پیف پاف تا صبح هم عطسه می‌کردم و حالت تهوع

داشتم.

پرده سوم: صبح موقع رفتن به سرکار در مجموع خوشحال بودم چون کفشهامو دوس

داشتم. چون دیروز دکتر "ت" کارمو راه انداخته بود.چون خواب "میم" رو دیده بودم...

یعنی کی میشه خودشو ببینم؟؟؟؟ ولی خوشحال بودم....

 

پرده چهارم: دم ظهر تا رفتم توی فیس بوک یادم افتاد که چرا "میم" توی خواب من

 سبیل داشت..ولی بازهم خوشحال بودم. سرظهر به شدت سرم گیج می رفت دوباره.

سر نهار بچه ها تصمیمم رو گرفتم که فردا دیگه روزه نگیرم. اعتماد بنفس نداشتم. هر

 لحظه ممکن بود بیفتم. 

 

پرده آخر: نفهمیدم چطور شد که افتادم. قبلش ولی زنی به شکل دیو منو از پای تست

فیلترها کشوند بالا و محاکمه م کرد. هیچ نفهمیدم چرا. چرا نمره م شد ۵ از ٢٠. چرا

توانایی دیدن مسائل رو نداشتم. چطور افتادم زیر یک علامت سوال گنده. توی مترو ولی

پوزخند احمقانه ش ذهنمو گاز می زدکه: از فردا یه جفت کفش کتونی می‌پوشی...

 دیروز به کفشام چپ چپ نگا کرده بود زنی به شکل شیطان.

حالا: آش رشته روی گازه. با عجله پختمش ولی حس خوردنش نیست.  هیچی واسه

تسکین خودم پیدا نمی کنم. صدای خنده های بم "میم" رو کاش می شنیدم امشب.

آرزوئه دیگه.

خیلی وقت بود احساس بی مصرفی و بی کفایتی نکرده بودم.

دلم مامان بابا مو می خواد...بیان پیشم بمونن تا بی نهایت. شبا تنها نباشم.

من نمی خوام برم دوبی...از بازی خسته شدم.

 فردا دیگه روزه نیستم. ولی تازه اول سپتامبره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸

غرور آدم که نوازش شود....

 

دیشب شب خوبی بود... بعد از مدتها کلی احساسات خوب داشتم.

هیچ تاثیری هم نداشت تلاش مذبوحانه اش در منغض کردن عیشم.

دلم می سوخت حتی براش. که چرا الان که باید خوشحالترین و آرومترین دوره زندگیش

باشه اینقدر بالا و پایین می پره و حرکات بچه گانه انجام میده...

که حال منو بگیره؟ مثلا من حسودی کنم بهش با این خوشبختی فیکش؟

خوشبختی هرکسی به درد خودش می خوره فقط ...

یه گوشه روح منم پر نمی کنه اون لُردش...کسی که بنظر نمیاد برای خودش هم خیلی

لُردباشه...!!!

خلاصه که...شب طولانی و خوبی بود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست....

 

معمولا زنگ که می زنه من خیلی خوب باهاش حرف نمیزنم.

- خوبی؟

- خوبم.

- چه خبر؟

- هیچی...

- چی کار می کنی؟

- کار خاصی نمی‌کنم.

- شام خوردی؟

- نه. نمی خورم. دارم ناهار فردا رو درست می کنم.

- از فلان و بهمان چه خبر؟

(خبر دارم یا ندارم.)

- میای....؟

- نه. کار دارم.

نه که عمدی باشه. نمی تونم. ندارم چیز بیشتری که بریزم توی لحنم.

گاهی چرا...!

- فلان جا خیلی خوش گذشت. فلان خرید گنده رو کردم.

از غصه هام چیزی نمیگم. ولی نمی فهمه آیا؟

دیشب هی گفت چه خبر؟ یه خبری بهش دادم. یعنی دو تا خبر توی هم.

- آهان. خوش خبر باشی. دیگه چه خبر؟

- همین خبری که دادم.

- آره خبر خوبی بود.

- آره.

- آره دیگه.

- خوب کاری نداری؟

- نه خداحافظ.

خبرم اصلا خوشحالش نکرد. ولی سعی کرد خوشحال شه.

راستش اون خبر منو هم خوشحال نکرده بود. ولی نمی دونم دل اون هم مث من با

شنیدن خبر هری ریخت پایین؟ یه حس دلهره و ناامنی بزرگ؟

نگرانمه. زیاد. می دونم.

ولی آدم این حرفا نیست. که دم به دیقه بگه که نگرانه.

کاش می دونستم اون امید داره ته دلش؟ چی فکر می‌کنه؟

با من خیلی فرق داره. تنها چیزی که می دونم اینه. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸

تمام قصه همین است ... رفته‌ای مینا!

 

به عاشقی که مخش پیچ و تاب می گیرد... و با اجازه اش:

 

 

شنیده ام دو سه روزیست رفته‌ای مینا

 

و روح پاک غزل را شکسته‌ای مینا

 


 

کمی گذشت بفهمم که کل جریان چیست 

 

تمام قصه همین است ... رفته‌ای مینا


 

مرا رها کن و اینجا کنار در بگذار

 

گمان کنم که فقط خواب و خسته‌ای مینا

 

ولی اگر همه‌ی ماجرا همین باشد

 

چرا شبیه خسوفی گرفته‌ای مینا ؟

 

نفس بزن، من و تو عاشقان این فصلیم

 

چرا به روی نفس راه بسته‌ای مینا ؟


اگرچه ایستاده‌ای در میان مرگ و هبوط

ولی به جای ردیفم نشسته‌ای مینا

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

کاش بروی گم شوی کلا....

 

میگن اگه میخوای پخته بشی موقع عصبانیت از کوره در نرو...

 

هفته پیش فقط با یک پی ام مسنجری و چشمک ضمیمه اش تا سر حد مرگ

خشمگین شدم...

یه لحظه همه فحشهای ناموسی راننده اتوبوسی از ذهنم گذشت و به خدا قسم که

چیزی نمانده بود خرجش کنم. اگر فکر می کنید محتوای پیام وارده مستقیما اهانت آمیز

بود سخت در  اشتباهید. فقط فرض کنید کسی که یکبار تا پای مرگ مسمومتان کرده

است با چهره ای مهربان دوباره سیب تعارفتان کند و گله که اگر دستش را رد کنید دلخور

می شود...

 

اما فقط چیزی نگفتم. اما بغض داشتم یک هفته...خیلی فشار داشت...

خدایا به تو پناه می برم....می دانی که بیش از اینها تاب صبوری دارم ولی وقاحت را

تحمل نمی توانم کرد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸