حدیث عمر آدم....

نوشتنی زیاد دارم. 

رفتم شهر آفتابگردانها و برگشتم. بهشتی اگر باشد آنجاست و خواهد بود برای

همیشه. 

تنها چیزی که آنجا آزارم می دهد افزایش چینهای پیشانی پدر است هر بار.

شاید اینجا نگفته ام قبلا که پدر بزرگم یعنی پدر پدرم 92 سال دارد و هنوز تنها سفر می

 کند. پای صحبت او نشستن همیشه جالب است. سواد خواندن و نوشتن دارد یعنی در

واقع سواد بوستان و گلستان و قرآن...ولی بعدها به قول خودش با خواندن در و دیوار و

تابلوها سوادش را تقویت نموده. سوره های بسیار و اشعار فراوانی را حفظ است. 

خواستم بگویم که ایشان بسیار متاسف است که من برای رفتن به آمریکا اقدام نکرده

ام. مشکلات ویزا و اینهای اصلا توی کتش نمی رود. می گوید اگر گفته بودی من به فلان

فامیل سپرده بودم کار ویزایت را درست می کرد!!!

خدا عمرش دهد خلاصه...داشت در مورد یکی از همسایه ها که به تازگی مرحوم شده

صحبت می کرد : که جوان بود...82 سال داشت!

هیچ لحنی از شوخی هم در کلامش نبود...

بگذریم. 

می گذرد این روزها...چیز زیادی از 27 سالگیم نمانده است....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩

بیش از اینها خاطرم دلگیر بود...

 

دلم پر است. پر پر...(به فتح و ضم پ، هردو درست است)

با آدمها معاشرت که می کنم زود پشیمان می شوم. معاشرت که نمی کنم دلتنگ...

دلم می خواهد فقط فرار کنم. زود زود...ولی نمیشود لامصب...

نمی توانم با کسی حرف بزنم. می ترسم. 

 جرات ندارم غر بزنم...یعنی حتی توی دل خودم هم...خاموش شده کلا آن بخشی

که نظر می داد راجع به کیفیت زندگی. 

کاش هرگز اینقدر قوی نشده بودم. قوی مثل گاو. کاش اینقدر رنج نکشیده بودم.

دلم چه گرفته....خیلی ها....بودن در این شهر آزارم میدهد. ریاضت بسیاری کشیده ام

تا از در و دیوار و آسمان و ابر این شهر لذت ببرم. موفق هم شده ام ولی ...

 

 امشب در چهار راه ولیعصر بعد از جدا شدن از بچه ها سوار BRT شدم. ساعت نزدیک

11 بود و  اتوبوس خیلی خلوت... تا نشستم با ذوق کیفم را باز کردم تا با سوغاتی

عطیه از سنگاپور خلوت کنم. گوشواره و انگشتر...داشتم تلاش می کردم که انگشتر را

دستم کنم که خانمی که روبرویم نشسته بود گفت انگشتر خریدی؟ گفتم نه سوغاتیه.

گفت: میدیش به من؟

خیلی جدی بود. شوخی نمیکرد. بنظر هم نمی آمد فقیر یا دیوانه باشد. 40 ساله بود

مثلا. چهره ملایمی داشت. سفید رو بود. روسری مشکی سرش بود. 

گفتم: قابل نداره. 

گفت: این ماه تولدمه...

گفتم: چه ماه خوبی. 

گفت آره ماه خوبیه. ولی هنوز هیشکی بهم کادو نداده. انگشترو میدیش به من؟

بازم تعارف کردم: اگه خوشتون میاد وردارین. 

خیلی تابلو بود که دوست ندارم بدهم. آخه یک انگشتر فانتزی دخترانه به چه درد آن

خانم محجبه با شخصیت می خورد؟ 

گفت: دارم از روضه میام. ایشالا همه به حاجتشون برسن. من امسال از هیشکی کادو

نگرفتم. بچه هام ازم دورن...

سر ایستگاه رودکی پیاده شدم. خداحافظی کردم از خانمی که مهرش به دلم نشسته

بود. گفتم: خداحافظ سلامت باشید....

 

الان یادم افتاد. خیلی حالم گرفته شد. کاش بهش میدادم انگشتر رو. کاشششش...

من که از این چیزا زیاد دارم. عطی هم که دو تا سوغاتی برام آورده بود...اون زن ولی

دلش می خواست هدیه بگیره.

کی بود اصلا؟ آدم بود؟ 

خدایاااااا. کاش قلبمو اینقدر نشکسته بودی که جرات نگاه کردن به سمتت رو هم

نذاشته باشم...

کاش.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

Hmmmmm..PrEgNanT!

دوستم تو کانادا حامله است. الان رفته تو 9 ماه یعنی هر آن ممکنه نی نی ش به دنیا

بیاد.

همیشه فکر می کنم که زیباترین شاهکار آقای خداست این جوانه ای که تو رحم زن

بوجود میاد و هرروز بزرگ میشه و آخرش با دردی وصف ناپذیر تحویل دنیا داده میشه.

همیشه فکرمی کنم زیباترین روزای یه زن روزای حاملگیشه. یه تکه ای از عمرت که دو تا

جون داری، دو  تا قلب تو وجودت میزنه...

دوستم ولی زیاد خوشحال نیست. با همسرش رفاقتی نداره. فقط زن و شوهرن...

 

عجب قصه ای داریم ما آدما...یکی از تنهایی می ناله یکی از تنهایی کنار همسرش...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

یوسف آباد خیابان سی و سوم، آرایشگاه گل

 

سعیده دختر جوونیه که تو آرایشگاه گل ابروهامو به دستش میسپارم...به اقتضای

شغلش در جریان زندگی مشتریاش هست  ولی انصافا کمتر از بقیه همکاراش فضوله!!!

می دونه که قصد جلای وطن دارم و برام آرزو کرد که در سال نو با یک دانشمند خوب در

حد خودم آشناشم!!! خیلی جدی گفت و وقتی من خندیدم که بابا من دانشمند نیستم

جواب داد که نه بلاخره هوش شما ها عادی نیست!!!! 

****

از پشت حصارهای تنهایی آیا هنوز

برای قاصدکهای بهاری بوسه می فرستی؟

برایت خبرهای خوشی آورده ام

بنفشه های عید امسال زودتر گل می کنند!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (6)

 

دیروز بعد از اینکه تازه خیال خودم رو از بابت زلزله و سونامی و بلایای آسمانی راحت کرده

بودم شوک عجیبی بهم وارد شد. حالم خوب نبود ولی به کمک مریم خودم رو تسلی

دادم....الان بهترم و سعی می کنم فراموش کنم. باید بزرگ شم. دنیا همینه ولی

اینجوریشو ندیده بودم تا حالا...

آخ یعنی کی میشه شنبه صبح که من تو فرودگاه امام فرود بیام؟؟؟

 ساعتا رو میشمارم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸

گریه های امپراتور...

 

در یک سال و نیم اخیر بیش از هر چیز نیرویم را صرف مبارزه با کینه و نفرت و گاهی از

شماچه پنهان نفرین خودجوش دم غروب کرده ام.

یعنی در 1 سال اخیر من از زندگی خوابگاهی خارج شده و به خانه مستقل منتقل شده

ام،از تز ارشدم دفاع کرده ام، 2-3 مقاله نوشته ام، امتحان تافل داده ام، دو تا شغل

عوض کردهام، شبانه روزی پای نت به این استاد و آن دانشگاه ایمیل زده ام و این اواخر

حتی بینی ام را عمل کرده ام!!! ولی هیچکدام را نه زیاد جدی گرفتم و نه برایشان

دعایی کردم و نه اشک قابل توجهی (بالای 1 لیتر!!!) ریختم...

فقط هنگام نوشتن و خواندن و تکرار آن جملات بود که گویی وزنه به تک تک سلولهای

ضربان ساز قلبم بسته بودند...حیف آن کاغذهای رنگی چسبناک گرد و حیف آینه

قشنگ خانه ام...

گاهی فکر می کنم از همه چیز هم که بگذریم آنهمه بار سهم شانه های هیچکس نبود

من که هیچ...یادم نمی رود بالش خیس و تسبیحی که دائم دستم بود...بله تسبیح!!!

آن روزها آرزویم فقط حفظ سلامت روانی ظاهری بود. یعنی دیوانه نشدن... 

چقدر تنها بودم....مریم حتی گرچه با من ولی در سنگر من نبود...هرگز از او نخواستم

دشمنی بی دلیل کند با کسی. اصلا نخواستم دشمنی کند گرچه دلیلش آفتاب آمد

دلیل آفتاب بود. چقدر آزرده شدم از نظرات روشنفکرانه اش آن روزها...که رابطه های

آدم چنین و رابطه های آدم چنان...تو هیچ حقی نداری و فلان... نمی دانم من اگر جای

او بودم چه می کردم...قطعا شاید راهی که صلاحدید من بود هم به دل مریم نمی

نشست شاید هم...

خلاصه توپ و تفنگ و مسلسل و تانک و خمپاره دست دشمن بود و من حتی یک سرباز

هم نداشتم...گرچه عبور 2 سایه از مقابلم برای کشتن من کافی بود... 

 

بگذریم...کار که به خداحافظی می کشد یاد این چیزها میفتم. یاد نبخشیده ها...یاد

ورمهای قلنبه قلبم.  آن روزها نا توان از بخشش و فراموشی  از خدا می خواستم که

بروم جایی دوووووووور. خیلی دووووووووور. که کسی را نشناسم ....که بینگارم همه چیز

خواب بوده است. آن امنیتی که من نیاز داشتم فقط با فقدان دوست در سرزمینی دور

تامین می شد. اینکه در جایی باشم که مطمئنم سنگ فلاخن هیچ کس به من نمی

رسد...بینگارم  که رااااااااحت باش مینا!!! کسی جایت را نمی داند. 

 

خوب مثل اینکه همین شد... ولی نبخشیده ها که هیچ. بسیاری از تماشاچیان را هم

نمی خواهم ببینم قبل رفتن. بسیاری را....

پ.ن1 : این که به این حال افتاده ام بعد مدتها بیشتر به خوابی که چند شب پیش دیده

ام برمی گردد تا پی ام اس...

بهم گفت: وقتی میری بالا ببین سایه 100 نفر زیر پاته....

نمی فهمم یعنی چی...

پ.ن 2: به هیچ سوال شفاهی در مو رد این پست پاسخ داده نمی شود...

پ.ن 3: راستی امام حسین تو کمر کسی هم می زنه؟ 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸

انگشتر سکوت...

 

آقای ب مهربان بنظر نمی رسید ولی بود...

نمی دانم بود یا نبود ولی هر چه بود من بهش اعتماد کردم...

خیلی چیزها را البته از قبل می دانست. اتاقش هم بزرگ و قشنگ و آروم و ول ارگانایزد

بود. روی مبل راحتش لم دادم و هیچ هم حس غریبگی نکردم...

در لیوان شیشه ای دسته دار قشنگی که گلهای ریز داشت برایم چای عجیبی آورد.

 رنگش عجیب بود ولی طعمش خیلی سنگین...سنگین و خوش...یعنی رسما طعم 

٢٧ گیاه رو با هم می چشیدی انگار ...

با همه سابقه حماقتی که در اعتماد کردن به غریبه ها دارم برای چند لحظه ای دست

نگه داشتم از نوشیدن...بو می کشیدم تا خنک شود. آن لحظات داشتم به این فکر

 می‌کردم که به خاطر طعم همه چایهای نچشیده دنیا باید زنده بمانم هنوز...

نشسته بود و داشت حرف می زد پشت سرهم...و لیوان دسته دار شیشه ای قشنگ

 به لبهای من نزدیکتر می‌شد.  جرعه جرعه ولی با اطمینان نوشیدمش...عجیب ترین و

 خوش طعم ترین چای دنیا را...

چقدر مرا بلد بود. با شنیدن حرفهایش برای اولین بار حس می کردم که من خیلی هم

 احترام گذاشته ام به خودم تا حالا.

حال عمومیم خوب بود مثل همیشه. هال خصوصیم تنگ و به هم ریخته...

می گفت خوب حرف می زنی..صورت مساله را خوب بلدی...

گریه نکردم ولی یه جاهایی بغض بک گراند صدام بود..ابایی از گریه هم نداشتم اگر کار

 پیش می رفت...

گفت و گفت و گفت...

گفت خیلی سنگین بوده. گفت آدم باورش نمیشود دو تن از عزیزانش دو طرف اره را

 بگیرند و آدم را....

گفتم خانم الف بهم گفته که لال شوم. با کسی حرف نزنم. هیچ نگویم. زبان فروببندم تا

 امضاها خشک شوند...

گفت در مورد خانم الف بیشتر به من بگو. گفتم. ابرو درهم کشید و گفت حرف بزرگی

 زده. گفت من هم می گویم. هیچ نگو. هییییییچ. برایت سخت است؟

گفتم نه سخت تر از حالا...

موقع خداحافظی گفت از این چای روزی یک گل کوچک دم کن. تا شب کافیست.

ولیعصر بالا، یعنی یک تکه اش، از زعفرانیه تا تجریش را پیاده رفتم. غروب بود ولی نور

گرفته بود هال خصوصیم...

رفتم بازارچه تجریش. کلی پشت ویترین نقش جهان مکث کردم. یکی دو انگشتر عقیق

 خوشگل. رفتم تو دست کردم. مردد ماندم. نخریدم. آمدم. می خرم ولی بعدا. که

 همیشه دستم باشد تا یادم بماند که هیچ نگویم به کسی.

 انگشتر سکوت باشد اسمش اصلا.

از آن شب وقت نکرده ام یک گل از چای عجیب را دم کنم. بس که خانه شلوغ و کثیف

 است و من هم خسته شده ام از اینکه بروم آشپزخانه چند نفر را تمیز کنم و آخرش

 سارا از توی تخت داد بزند راستی دستت درد نکنه.

شبهای دیر سر روی تختم می گذارم و می خوابم و با خودم فکر می‌کنم آیا خوشبخت

 است آقای ب؟

خودم را تحسین می کنم ولی...یادم باشد ازش بپرسم ننویسم حتی؟  

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

خانه ام را باید عوض کنم...

 

"میم" زنگ می‌زند. بم می خندد. من هم می خندم.

می‌گویم: به نظر تو اندازه ام چقدر است؟

(منظورم اندازه تحملم است. به رویم نمی آورد. به رویش نمی آورم.)

می گوید: نمی دانی.

می گویم: خانه ام را باید عوض کنم.

چیزی نمی گوید.

می خواهم بگویم: نشد...

ولی تن صدایش، مهربانی بی دلیلش نمی گذارد بگویم.

می گویم: شاید بشود هنوز ولی....نشد هم نشد...!!!!

می گویم: بیا تمام شود.

می گوید: تازه شروع کرده ایم....

یاد حرف هانی میفتم که می گفت برایت آنجوری که دلم می‌خواهد دعا کردم...

.

.

دلم برایش تنگ....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸

از هفت تیر تا 7 تیر....

 

یه لحظه چشماتو ببند شاید منو یادت بیاد

همونکه می گفتی بهش جای تو هیچ کس نمیاد...

تقصیر هانیه بود شاید...عصر 5 شنبه گفت پاشو ببرمت گلستان...

یه پیچی داره همت...همونجا که اگه یه ساعت قبل از غروب اونجا باشی خورشیدو با

همه ابعادش می بینی ..بزرگ...نارنجی...همونجا که رسیدیم انگار یکی منو برد پرت کرد

تو اون روز و اون ساعت...

داشتی با اون تون دوست نداشتنی صدات درمورد پروژه عظیمت برام می‌گفتی..با

حرارت...یهو تو همت که پیچیدی حرفتو قطع کردی و گفتی: می تونی از منظره هم لذت

ببری ضمن حرفای من...!!! بعد ادامه دادی.

بعد گفتی که....

من داشتم از پنجره کنار بیرونو نگاه می کردم نه مقابلمو...

انگار که حرفتو نشنیده باشم...شاید هم شرم دخترونه بود...

هیچکدوممون بچه نبودیم ولی تا حالا کسی اینجوری بهم نگفته بود... که منو انقدر می

شناسه که با یه دنیا عوضم نکنه...

از این تجربه ها نداشتم.

 من تورو دوست نداشتم. آدم من نبودی. خودم اینو بهتر از همه می دونستم.

ولی می تونستم دوست داشته باشم. چون خییییییییلی بهت اعتماد داشتم.

فقط حرفتو باور کرده بودم.

راستی آدم با کجاش باور می کنه؟ قلبش یا مغزش؟ یا همه وجودش؟

 

وقتی بلاخره با یه عالمه سند و مدرک فهمیدم بهم دروغ گفتی کل ستونهای وجودم

ریخت...انگار که خدا خودش ازاون بالا زبونشو واسم دراز کنه و بگه: ببین! من نیستم.

وجود ندارم...به خدا وجود ندارم...

من یه سال گریه کردم. همه جا. تو خونه. تو آزمایشگاه. تو تاکسی. تو مترو.

فقط به خاطر اینکه باورم، همه باورهام یکجا زخمی شده بود. اگه 1 ماه، 2 ماه، 1 سال،

 2 سال بود که می شناختمت این جوری با خاک یکسان نمی شدم. یا حتی اگه دوست

داشتم می تونستم فراموشت کنم.

100 شب تزمو تایپ کردم و اشک ریختم. ولی نذاشتم هیشکی بفهمه که تو اون روز تو

پیچ همت چی به من گفته بودی...100 بار تو جمع دوستام خندیدم باهاشون...چند تا

عروسی رفتم.

دفاع کردم. بابام منو بوسید و گفت که مایه افتخارشم حتی اگه هیچی مقاله نداشته

باشم. مامانم با هوش مادرانه ش هر شب بهم زنگ زد و من صدامو صاف کردم و با

لبخند باهاش حرف زدم. مامانم منو سپرد به مریم. که تنهام نذاره. رسممون نیست که

ازم بپرسه چرا اینقدر گریه؟ نپرسید ولی خیلی دلواپسم بود.

مریم با تمام قواش تو خونه من مستقر شد. نجاتم داد چند بار...من هم گاهی.

 

ولی 5 شنبه به هانیه گفتم که اون روز چی به من گفته بودی...

گفت عیب نداره. غصه نخور. خدا آدمای بدو می ندازه بیرون و به جاش آدمای خوب...

بعد گفت: آدمای خوب همدیگه رو یه جوری پیدا می کنن.

من ولی آدم خوبتر از تو نمیشناختم...

به اندازه خدا، به اندازه همه دنیا بهت اعتماد کرده بودم. ولی با اینهمه دوستت نداشتم.

هیچوقت...

امسال پر بارانترین سال عمر من بود.

فهمیدم که ایمان از عشق خطرناکتره...

عشق؟ من حتی دوستت نداشتم. فقط باورت کرده بودم. به اندازه وجود خدا...

اینه که آشتی با خدا الان برام سخته. تا این حد سخته.

26 سالگیم یه هفته بعد تموم میشه...این سال پرباران بی ثمر.

من تو 26 سالگیم یاد گرفتم که نمی دونم هنوز آدم با کجاش باور می‌کنه ولی آدم اگه

کامل باور کنه جاش خیلی دیر خوب میشه...

ولی میشه...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

برم؟ نه ! برم؟ میرما!!!

 

خب این آقایی که دیشب مسیج باکس  منو بعد از مدتهاااااا چند بار پر و خالی کرد و

اصرار داره که یکبار دیت کردن با فردی ولو ناشناس قرار نیست منو بکشه احتمالا نتیجه

تصمیمم برای حذف اس ام اسهایی بود که از تابستون ٨۶ اونجا جا خوش کردن....

فنگ شویی میگن یا چی؟ به هر حال من ظاهرا جا برای چیزها :دی و آدمهای جدید باز

 کردم.

 

دلیلی برای استقبال نکردن از ورود آدم جدید به زندگیم نمی بینم ولی اگه از مساله

اعتماد بگذریم انرژی اداره کردن فردی کاملا غریبه رو برای اولین بار ندارم...

چی کار کنم؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

حالا ماااااه شدم!

 

میگه:

تو سربلندی...تو کار بدی نکردی که ناراحت باشی...

 

میگه:

 تو بزرگ شدی...خوشگلتر شدی...

 

میگه:

تو گنده تر از این حرفایی...به جاهای خیلی خوبی رسوندی خودتو...برات خوشحالم...

 

میگه:

دلتنگی نکن...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : گفت و گفتم

بی شعوری که منم.... :دی

 

خب با وجود همه علاقه ای که به دوستای مهربونم دارم و با اینکه می دونم اصرارشون

برای رفتن من به این سفر فقط و فقط به خاطر خودمه..اصلا دلم نمی خواد فردا ۴ صبح از

تهران خارج بشم...دیشب اینو به پگاه هم گفتم...

می خوام جمعه تا ظهر بخوابم..بعدش چند تا میل مهمو جواب بدم...بعدشم....

اصلا ولم کن...نمی خوام برم...!

الان احمد پی ام داد...میگه: "چرا نمیای آخه؟ مگه خودت نمی گفتی یه برنامه بزارین از

تهران خارج شیم...چرا دودر می کنی مارو؟ "

بعدش غنچه، بعدش عطیه...همه با نهایت مهربونی بهم میگن که می خوان منم حتما

باشم باهاشون تو این سفر...

احمد میگه: "ببین اینهمه دوستای خوب داری! وبلاگتو که بستی...دیگه حتی نمی

خوای با ما بیای جایی؟ بلاخره که باید حال و هوات عوض شه...می فهممت ها...منم

داشتم از این احوالات! ولی به خاطر خودت و اینهمه دوستایی که نگرانتن باید بجوشی

با بقیه..."

راس میگه. حرفی نداشتم. چه پسر خوبیه.

بهش گفتم که کلا حالم از چن ماه پیش خیلی بهتره...ولی نفهمیدم که کلا در چه حد

می دونه؟

حالا که اینجا رو نمی خونن بذار اعتراف کنم: همکلاسیای لیسانس من یکی از یکی

گل ترن...هم دخترا هم پسرا...گرچه من هیچوقت خیلی با اونا نجوشیدم...زیاد

باهاشون وقت گذروندم...سفر رفتم .....ولی نجوشیدم...نمی دونم چرا...

حتی گاهی سردی نشون دادم...ولی همیشه شرمنده محبتاشون شدم...

چرا اینقد دوسم دارن؟

اون از رامین و بهرام که همیشه میگن اگه بخوام برم اونور هرکاری واسم می کنن.

نگرانم شدن بعد از بستن بلاگم و میل زدن و...

حنانه، فرناز، سارا، متین....

 

عطی میگه اگه با.....بود می رفتی...با ما نمیای فقط!!!!

هیچی نگفتم...توضیحی نداشتم...

چی کار کنم؟ فردا برم باشون شمال؟

 

پ.ن: هرچی میگذره خوشحالترم از اینکه نخواستم ببینمش و حرفاشو بشنوم....

حالم خوبه ولی کاش برم یه جایی که کلا اسمشم به گوشم نخوره...

هنوز انقدر قوی نیستم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : گفت و گفتم

....dAmlA DamlA

 

می گم:  چی؟

می گه: دیگه تا همیشه خدا هر چی تو بگی....برگردم؟ بمیرم؟ بمونم؟ چی کار کنم؟

 

**************************************

می‌گم: هر کاری می خوای بکن من که به تو اعتماد دارم!

می خنده. قهقهه می زنه.

یعنی داشت به من می‌خندید؟

 

**************************************

می‌گم: از ٧ تیر بدم میاد.

می گه: راه دیگه ای نداریم آخه الان.

با بغض می گم: نمیشه از من بگذری؟

و یکباره همه اشکهای انباشته شده ام قل می خورن روی گونه هام...

همه صبوریهامو  باد یکجا می بره... همه توداریامو...همه گذشت مهربانانه مو...

اشکام دیگه تموم نمیشن.

همه چی تموم میشه جز اشکای من...

از اشکام یه کمی می ترسه...

یه کمی احساس گناه می کنه..

ولی لبخند تصنعی مو جدی تر می‌گیره...

 

**************************************

٧ تیرو خیلی وقته رد کردیم.

سال داره تموم میشه اصلا.....

ولی تموم نمیشن که...

 

پ.ن: معنی لیبل: قطره قطره...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

چنین سرمست و بی پروا...

 

می گوید: نه دل داری که یار بگیری نه دل داری که قرار...

 

پ.ن: این ٣٠٣ امین پست این وبلاگه از مرداد ٨۴...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : گفت و گفتم

بگو بگو که چکارت کنم بگو...

 

"هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد.

زیرا هیچ مقایسه ای امکانپذیر نیست.

در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم.

مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود.

اما اگر اولین تمرین زندگی خود زندگی باشد پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل

شد؟ "

                                                              عشقهای خنده دار- میلان کوندرا

پ.ن:

میگه: می دونی ریشه decide چیه؟

میگم: ولم کن توروخدا...

میگه: decide از hemocide و suiecide ریشه گرفته...خودکشی و دیگر کشی...

 

 هرقدر فکر می کنم می بینم با خودم مخالفم...نیشخند

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧

حسود هرگز نیاسود (n)

 

می‌گوید:

"دیگر نمی‌خواهم خبرهای دست اول را در اختیار انرژیهای ناپاک مردمان حسود بگذارم"

می‌گویم:

 اوهووووووم.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

تو عمر خواه و صبوری...

 

می‌گویم: چایت سرد شد...

می‌گوید: روزگارت سرد نشود....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : گفت و گفتم

دست در حلقه این زلف دو تا نتوان کرد دیگر...!

 

می گوید: در مقابل رنج مردها موهایشان می ریزد و زنها اشکهایشان...

می‌گویم: گاهی هم هردو هردو...

 

می گوید دلم برای فرشته درونت، برای مهربانی عجیبت، برای مشکی

بی نهایت موهات!!!! برای.... تنگ شده...

 

می‌خندم زیاد!!!

همیشه آخرش مرا می‌خنداند...

شاید همیشه باید منتظر آخرش باشم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧