حدیث عمر آدم....

نوشتنی زیاد دارم. 

رفتم شهر آفتابگردانها و برگشتم. بهشتی اگر باشد آنجاست و خواهد بود برای

همیشه. 

تنها چیزی که آنجا آزارم می دهد افزایش چینهای پیشانی پدر است هر بار.

شاید اینجا نگفته ام قبلا که پدر بزرگم یعنی پدر پدرم 92 سال دارد و هنوز تنها سفر می

 کند. پای صحبت او نشستن همیشه جالب است. سواد خواندن و نوشتن دارد یعنی در

واقع سواد بوستان و گلستان و قرآن...ولی بعدها به قول خودش با خواندن در و دیوار و

تابلوها سوادش را تقویت نموده. سوره های بسیار و اشعار فراوانی را حفظ است. 

خواستم بگویم که ایشان بسیار متاسف است که من برای رفتن به آمریکا اقدام نکرده

ام. مشکلات ویزا و اینهای اصلا توی کتش نمی رود. می گوید اگر گفته بودی من به فلان

فامیل سپرده بودم کار ویزایت را درست می کرد!!!

خدا عمرش دهد خلاصه...داشت در مورد یکی از همسایه ها که به تازگی مرحوم شده

صحبت می کرد : که جوان بود...82 سال داشت!

هیچ لحنی از شوخی هم در کلامش نبود...

بگذریم. 

می گذرد این روزها...چیز زیادی از 27 سالگیم نمانده است....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩

امپراطوری انتظار...

 

 هیچ نوشتنم نمی آید...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩

امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم...

مرگ چیز بدی نیست.

من اگر امشب قرار باشد بمیرم اول کمی می ترسم...برای تاریکی و تنهایی و خاموشی

درپیش رو...که البته خودم را قانع خواهم کرد که این مفاهیم در این دنیا وجود داشتند و

از آنسو کسی خبری ندارد...شاید که روشنتر باشد حتی! 

بعد دلم می گیرد. که چه همه برنامه داشتم و فرصت نشد.

می خواستم یک دکتر نوروساینتیست خفن شوم. 

می خواستم روزی روزگاری که در سرزمینی دور اتاق قشنگی داشتم و دوستان گزیده

ای، روزی که آنقدر از تهران دور بودم که دلم تمام و کمال مال خودم باشد بنشینم شعر

بنویسم و غصه نخورم. که شعرهایم شعفناک باشند و طرب انگیز...و بخندم به روزگاری

که خواندن و سرودن شعر لایه لایه اندوه به دورم می پیچید و چقدر هم لذت می بردم که

من می فهمم آنچه را که دیگران نمی فهمند...

 

می خواستم روزی دلم را بدهم به کسی برای همیشه. تمام دلم را...تمام طبقاتش را

یکجا...به کسی که به گشتن باغ آمده بود نه کشتن چراغ ...که پس گرفتنی در کار

نبود و زخم و دروغ و خنجری...

می خواستم سپهر را در آغوش بگیرم...

می خواستم...

می خواستم 2 بار ویزای آلمان بگیرم...!

**********************

این شب زیبای اردیبهشت شب خوبی نیست برای مردن .

ولی مرگ کلا چیز بدی نیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

بس نیست؟

 

چقدر چشمهایم را ببندم

و حضور دستهایت را بر تنم نقاشی کنم؟

می ترسم!

می ترسم دستهایم از دلتنگیت بمیرند....

                                                                       "عباس معروفی"

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

Hmmmmm..PrEgNanT!

دوستم تو کانادا حامله است. الان رفته تو 9 ماه یعنی هر آن ممکنه نی نی ش به دنیا

بیاد.

همیشه فکر می کنم که زیباترین شاهکار آقای خداست این جوانه ای که تو رحم زن

بوجود میاد و هرروز بزرگ میشه و آخرش با دردی وصف ناپذیر تحویل دنیا داده میشه.

همیشه فکرمی کنم زیباترین روزای یه زن روزای حاملگیشه. یه تکه ای از عمرت که دو تا

جون داری، دو  تا قلب تو وجودت میزنه...

دوستم ولی زیاد خوشحال نیست. با همسرش رفاقتی نداره. فقط زن و شوهرن...

 

عجب قصه ای داریم ما آدما...یکی از تنهایی می ناله یکی از تنهایی کنار همسرش...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

Dreams can come true, soon or late....

دبیرستانی که بودم کلا با شعر زندگی می کردم... کلا ها!!! 

سپیده رفیق شفیقم همیشه می گفت برام شعر بخون....منم که یک میلیون بیت حفظ

بودم. سپیده می خواست معماری قبول بشه که شد. من شیفته مهندسی پزشکی

بودم که شدم...

سالهای اول که هنوز جوگیر رشته مون بودیم سپیده می گفت خونه ادما رو بایدبا توجه

به شخصیت و علایقشون طراحی کرد. می گفت یه روز واسه تو یه خونه

می سازم که دیواراش شکل شعر باشه...

این اتاق شعر تو یه هاوستل رو که دیدم اول یاد سپیده افتادم....

من الان 1-2 سالی هست که از شعر فاصله گرفتم ولی وقتی به اقامت تو این اتاق فکر

می کنم پوستم کش میاد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

شیر بی یال و دم...

در دلم چیزی ست...

جوانه ای گویا...نه! قبلتر حتی. شاید مشتی خاک مشتاق. 

می ترسم بنویسمش. می ترسم رد دستم بیدارکند علفهای هرز را...می ترسم بمیرد

خاک! می بینی از چه چیزها می ترسم؟ از بر باد رفتن چیزی که هنوز ندارم هراسانم. می

ترسم. مرا ترسانده اند...

تو اما به دل نگیر. از من نشنیده ای اما!!! در دلم چیزیست که میدانی چیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

ب ه ا ر...

 

                            اگر از عاشقی پرسی

                                        بدان

                             دلتنگ آن هستم... 

پ.ن: از  آقای دورترها

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

یوسف آباد خیابان سی و سوم، آرایشگاه گل

 

سعیده دختر جوونیه که تو آرایشگاه گل ابروهامو به دستش میسپارم...به اقتضای

شغلش در جریان زندگی مشتریاش هست  ولی انصافا کمتر از بقیه همکاراش فضوله!!!

می دونه که قصد جلای وطن دارم و برام آرزو کرد که در سال نو با یک دانشمند خوب در

حد خودم آشناشم!!! خیلی جدی گفت و وقتی من خندیدم که بابا من دانشمند نیستم

جواب داد که نه بلاخره هوش شما ها عادی نیست!!!! 

****

از پشت حصارهای تنهایی آیا هنوز

برای قاصدکهای بهاری بوسه می فرستی؟

برایت خبرهای خوشی آورده ام

بنفشه های عید امسال زودتر گل می کنند!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

بلاخره گریه کرد...

همیشه یک جور خوابش را می بینم. 

همیشه در یک دالان مانند تاریک به هم می رسیم. با  چهره آرامی که کل نیرویم را

صرف ایجادش کرده ام جلو می روم و سلام می دهم حتی لبخند به لب احوالپرسی

میکنم.

منتظر می شوم کمی سرخ شود از خجالت بعد خیلی عادی شروع می کنم به گفتن

حرفهایم. بر و بر نگاهم می کند اولش...همیشه که اینطور بوده...همیشه هم این ترس

عظیم در قلبم هست که اگر حالاپشتش را به من کند و با پوزخندی دور شود چه؟ بعد

یک نقطه اوجی دارد مکالمه...آنجایی که خشم و بغض در صدای من روی هم می ریزند و

خودم می فهمم که چقدررررررر نیرو دارم صرف می کنم. با این حال حرفم را تمام می

کنم.  همیشه بیدار که می شوم یادم نمی آید که بلاخره جوابم رو چی داد؟؟؟

 

ولی دیشب چیزی نگفت...پیچید توی یک دالان فرعی، به دیوار تکیه داد و گریه کرد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

گریه کباب...

 

می خوابم...بگویید خسته بود....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸

گریه های امپراتور...

 

در یک سال و نیم اخیر بیش از هر چیز نیرویم را صرف مبارزه با کینه و نفرت و گاهی از

شماچه پنهان نفرین خودجوش دم غروب کرده ام.

یعنی در 1 سال اخیر من از زندگی خوابگاهی خارج شده و به خانه مستقل منتقل شده

ام،از تز ارشدم دفاع کرده ام، 2-3 مقاله نوشته ام، امتحان تافل داده ام، دو تا شغل

عوض کردهام، شبانه روزی پای نت به این استاد و آن دانشگاه ایمیل زده ام و این اواخر

حتی بینی ام را عمل کرده ام!!! ولی هیچکدام را نه زیاد جدی گرفتم و نه برایشان

دعایی کردم و نه اشک قابل توجهی (بالای 1 لیتر!!!) ریختم...

فقط هنگام نوشتن و خواندن و تکرار آن جملات بود که گویی وزنه به تک تک سلولهای

ضربان ساز قلبم بسته بودند...حیف آن کاغذهای رنگی چسبناک گرد و حیف آینه

قشنگ خانه ام...

گاهی فکر می کنم از همه چیز هم که بگذریم آنهمه بار سهم شانه های هیچکس نبود

من که هیچ...یادم نمی رود بالش خیس و تسبیحی که دائم دستم بود...بله تسبیح!!!

آن روزها آرزویم فقط حفظ سلامت روانی ظاهری بود. یعنی دیوانه نشدن... 

چقدر تنها بودم....مریم حتی گرچه با من ولی در سنگر من نبود...هرگز از او نخواستم

دشمنی بی دلیل کند با کسی. اصلا نخواستم دشمنی کند گرچه دلیلش آفتاب آمد

دلیل آفتاب بود. چقدر آزرده شدم از نظرات روشنفکرانه اش آن روزها...که رابطه های

آدم چنین و رابطه های آدم چنان...تو هیچ حقی نداری و فلان... نمی دانم من اگر جای

او بودم چه می کردم...قطعا شاید راهی که صلاحدید من بود هم به دل مریم نمی

نشست شاید هم...

خلاصه توپ و تفنگ و مسلسل و تانک و خمپاره دست دشمن بود و من حتی یک سرباز

هم نداشتم...گرچه عبور 2 سایه از مقابلم برای کشتن من کافی بود... 

 

بگذریم...کار که به خداحافظی می کشد یاد این چیزها میفتم. یاد نبخشیده ها...یاد

ورمهای قلنبه قلبم.  آن روزها نا توان از بخشش و فراموشی  از خدا می خواستم که

بروم جایی دوووووووور. خیلی دووووووووور. که کسی را نشناسم ....که بینگارم همه چیز

خواب بوده است. آن امنیتی که من نیاز داشتم فقط با فقدان دوست در سرزمینی دور

تامین می شد. اینکه در جایی باشم که مطمئنم سنگ فلاخن هیچ کس به من نمی

رسد...بینگارم  که رااااااااحت باش مینا!!! کسی جایت را نمی داند. 

 

خوب مثل اینکه همین شد... ولی نبخشیده ها که هیچ. بسیاری از تماشاچیان را هم

نمی خواهم ببینم قبل رفتن. بسیاری را....

پ.ن1 : این که به این حال افتاده ام بعد مدتها بیشتر به خوابی که چند شب پیش دیده

ام برمی گردد تا پی ام اس...

بهم گفت: وقتی میری بالا ببین سایه 100 نفر زیر پاته....

نمی فهمم یعنی چی...

پ.ن 2: به هیچ سوال شفاهی در مو رد این پست پاسخ داده نمی شود...

پ.ن 3: راستی امام حسین تو کمر کسی هم می زنه؟ 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸

زمانی برای بازگشت تریلی...

 

رکورد زده ام این بار..می دانم...

غروب بود و سرد...مکثی کردم جلوی میوه فروشی سرکوچه و هر چه سعی کردم دلم از

آن خرمالوها بخواهد نخواست که نخواست...

حس عجیبی داشتم. پر از ایمان بودم و خوشحالی و در عین حال خستگی و نفس

بریدگی.دردی در قلبم داشت پا می گرفت بعد از ماهها... مطمئن بودم که دلم گریه می

خواهد و مطمئن تر که دلم نمی خواهد حواس خودم را پرت کنم...

گاهی همه آن شجاعت پست قبل  یکجا بر سرم آوار می شود. دلم هق هق می

خواهد با صدای بلند بلند...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

آیین تفوا ما نیز دانیم...

 

نه که برایم مهم نباشد ولی نمی ترسم دیگر از دل به جاده طولانی که نه هوای شاید

طوفانی سپردن و رفتن به نا کجا آباددددد....

یعنی نمی ترسم از ناکجا آباد ...فقط خنده ام می گیرد از نام شهرهایی که در بلیط می

بینم...نامهایی که فکر می کردم فقط در سریالها وجود دارند و حتی از دید اوشین هم

دور بودند.  ولی حالا می بینم که نخیر وجود دارند و می توانند مقصد کسی باشند.

آنقدر آدمها را شناخته ام که بدانم من اگر اینجا باشم یا در جزیره ای توی اقیانوس آرام

زندگی کنم رونده همان راهی هستم که با چراغهای رنج مزین شده تا زمانی که راه

می دهد تاریکیهای روحم....

.

.

.

 

 میل زدم به ناکابایاشی که بلیط را بگیر من سروقت خواهم آمد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

......I can C cLeArly

 

تو هم شبیه دیگرانی، 

                  شیفته پرواز

 

                            اما هیچکس شبیه تو نیست

                                                            آنها هیچکدام بال نداشتند....

                     

                                                                                            (واهه آرمن)

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸