شب سرودش را خواند....نوبت پنجره هاست....

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر چهره خود خیره شدم باز

بند از سر گیسوی خود آهسته گشودم

........................................................

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست....!

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز.......

 window02.jpg

پ.ن :من الان خیلی خوشحالتر از اونم که ننویسم الکتروفیزیولوژی ۵/۱۸شدم.....

/ 10 نظر / 2 بازدید
بی آرزو

نمی دونم سرده .. . چون سردمه ... من سردم است من سردم است ... و می ترسم ....

بی آرزو

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد ... من بی عشقم !

بی آرزو

به لحظه نگاه می کنم انگار که سهم من است از زيستن فقط همين .... من می ترسم

رضوان

ای بی جنبه واقعا که ظرفيت نداری نمره خوب بگيری.

منصور

سلام عمو؛ خوبی؟ اولا که ۱۸.۵ ات مبارک؛ ما که تا حالا تو طول تحصيلمون ( اگه بشه بهش گفت تحصیل ) از اين نمره ها نديديم ! ثانيا و ثالثا جنبه هم خوب چيزيه خامسا انشا ا... همیشه خوشحال باشی

منصور

به دختر گلم هم بگم که تا جايی که يادم مياد بابات هميشه خوب می نويسه و اينکه جای تو اينجا پيشه ۸۰۳۳ ای ها هميشه سبزه

پگاه

عسیسم اون آبی بود نه سبز.یادت رفته؟ بهدشم اصلا بی جنبه نيستی.خوب منم جای تو بودم تازه نصف نمره تورو هم گرفته بودم الان غوغا کرده بودم. راستی اين بی آرزو کيه؟