بلاخره گریه کرد...

همیشه یک جور خوابش را می بینم. 

همیشه در یک دالان مانند تاریک به هم می رسیم. با  چهره آرامی که کل نیرویم را

صرف ایجادش کرده ام جلو می روم و سلام می دهم حتی لبخند به لب احوالپرسی

میکنم.

منتظر می شوم کمی سرخ شود از خجالت بعد خیلی عادی شروع می کنم به گفتن

حرفهایم. بر و بر نگاهم می کند اولش...همیشه که اینطور بوده...همیشه هم این ترس

عظیم در قلبم هست که اگر حالاپشتش را به من کند و با پوزخندی دور شود چه؟ بعد

یک نقطه اوجی دارد مکالمه...آنجایی که خشم و بغض در صدای من روی هم می ریزند و

خودم می فهمم که چقدررررررر نیرو دارم صرف می کنم. با این حال حرفم را تمام می

کنم.  همیشه بیدار که می شوم یادم نمی آید که بلاخره جوابم رو چی داد؟؟؟

 

ولی دیشب چیزی نگفت...پیچید توی یک دالان فرعی، به دیوار تکیه داد و گریه کرد...

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
بزرگترین سایت دوستیابی در ایران

سلام..یه سایت دوستیابی جدید دارای امکانات rss برای درج وبلاگتون در ان و اهنگ گذاری و قابلیت های دیگه و دوستانتو دعوت کن اینم لینک عضویت http://360forlove.ning.com/main/authorization/signUp اینم لینک اموزشی برا عضویت در سایت http://360forlove.ning.com/page/4462977:Page:4560 اینم لینک نمای اصلی سایت http://360forlove.ning.com

pink

آفرین بالاخره اشکشو در آوردی[چشمک]

ابیا

جمله اول گفتی یک دالان.جمله اخر گفتی دالان فرعی.این دو تا ن یا فرقی ندارن؟چون تو فهم داستان خیلی موثره