خانه ام را باید عوض کنم...

 

"میم" زنگ می‌زند. بم می خندد. من هم می خندم.

می‌گویم: به نظر تو اندازه ام چقدر است؟

(منظورم اندازه تحملم است. به رویم نمی آورد. به رویش نمی آورم.)

می گوید: نمی دانی.

می گویم: خانه ام را باید عوض کنم.

چیزی نمی گوید.

می خواهم بگویم: نشد...

ولی تن صدایش، مهربانی بی دلیلش نمی گذارد بگویم.

می گویم: شاید بشود هنوز ولی....نشد هم نشد...!!!!

می گویم: بیا تمام شود.

می گوید: تازه شروع کرده ایم....

یاد حرف هانی میفتم که می گفت برایت آنجوری که دلم می‌خواهد دعا کردم...

.

.

دلم برایش تنگ....

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
سحر

چه صدائيست که پيچيده در اين جنگل مرگ ؟ چه کسي تيشه بر اين شاخه ي افتاده زمين مي کوبد؟ اين تبر مال تو نيست؟ دستها آن تو نيست ؟ ! تو چه محکم و چه کاري و چه با عشق و علاقه ! به من شاخه ي افتاده ي خشکيده تبر مي کوبي آي آرام بزن مي شکند عمق سکوت ! واي آرام بزن تا نکنم آه تو را جمع کن هر چه شکستي دل من ! هيزم خوبي شد آتشي بردل من زن که ببيني عشق هم مي سوزد ! خوب هم مي سوزد سلام دوست عزیز..سالروز ميلاد باسعادت امام حسن را به شما مهربان تبريك مي گويم.پانزدهمين روز از رمضان را سپري مي كنيم..با امید به اینکه تمامی طاعات وعبادات ما در این ماه عزیز مورد قبول درگاه خداوند بزرگ و منان قرار بگیره...راستی یادت نره به آبجی سربزنی آبجی آپ کرده.....روز دل انگیزی داشته باشی

حسين

خيلي رمزي شدي مين!!