آیین تفوا ما نیز دانیم...

 

نه که برایم مهم نباشد ولی نمی ترسم دیگر از دل به جاده طولانی که نه هوای شاید

طوفانی سپردن و رفتن به نا کجا آباددددد....

یعنی نمی ترسم از ناکجا آباد ...فقط خنده ام می گیرد از نام شهرهایی که در بلیط می

بینم...نامهایی که فکر می کردم فقط در سریالها وجود دارند و حتی از دید اوشین هم

دور بودند.  ولی حالا می بینم که نخیر وجود دارند و می توانند مقصد کسی باشند.

آنقدر آدمها را شناخته ام که بدانم من اگر اینجا باشم یا در جزیره ای توی اقیانوس آرام

زندگی کنم رونده همان راهی هستم که با چراغهای رنج مزین شده تا زمانی که راه

می دهد تاریکیهای روحم....

.

.

.

 

 میل زدم به ناکابایاشی که بلیط را بگیر من سروقت خواهم آمد....

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
علی

سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی داری اگر دوست داشتی به وبلاگ من سری بزن و نظرت رو در رابطه با وبلاگم بده. با تشکر.

عطیه

برات بهترینا رو آرزو میکنم :-×

farnaz

safar be salamat:*