شهروند به مثابه گوسفند....

 

از متروی تهران بیزارم. هرچی فکر می‌کنم دو تا راه بیشتر ندارم برای خلاصی از دستش:

مرگ یا استعفا...

دیروز نه دو سرنگ از خون غلیظم که جلوی چشمم وارد سرنگ شد آزارم داد، نه فوبیای

 سی تی اسکن و نه صف اعصاب خورد کن بانک و نه انجام همه این کارها به تنهایی... 

فقط شب ساعت ٨ توی مترو بود که آرزوی رهایی کردم از این کویر وحشت...

حالم خوبست. فقط خیلی کم حرف شده ام. خیلی. حرفی که در ذهن دارم اگر اهمیتی

در حدود مرگ و زندگی نداشته باشد معمولا به زبانم جاری نمی شود.

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
ونوس

من كه از بازتارین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم، هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود ...

ونوس

بیا رهتوشه برداریم، قدم در ره بی برگشت بگذاریم، ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

فرناز

چی شدی؟ سی تی برای چی؟

بهزاد

مینا شاید یه روزی دلت برا وجب وجبش تنگ شه. حتا برا بوی خاصی که داره. [ناراحت]